دلم یک اسمان پرنده می خواهد که بی هیچ شکایتی در کوچه های
دلم یک اسمان پرنده می خواهد که بی هیچ شکایتی در کوچه های اسمان م دوره گردی کنند ...وشعرباران بخوانند ...نسیم که بوزد پنجره ها به خنده لب می گشایند وچشمهایی که می دوند به استقبال یاس هایی که شب پیش چهره پنهان داشته بودند ازما .....بیا ..بیا وپلکهای خسته ات را بگشا ...تا نگاهت از شانه های من که حالا کمی شکسته تر شده اند ،،،بالا بیاید...موهایم را بیاراید ....چروک های پیشانی ام را بشمارد ...کمی انطرف تر از مژگانم بالا برود ودر دایره ی چشمانم بنشیند وخستگی بدر کند .....اینجا در حریم چشمانم اتشی نهان است که اگر اشک ها بدادمان نرسند درشعله هایش یارای ماندن نیست ....
- ۴۷۲
- ۱۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط