{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم آرام بیا،چون دل من ویران است،

گفتم آرام بیا،چون دل من ویران است،

اندکی صبر،نگاهم به شما حیران است

اعتمادم ز همه سلب شده، می فهمی

ز سر عشق قدیمی،دل من نالان است

زخمی از تیشه ی احساس،مرا کرد تهی

من من ریخت واین اشک،مرا تاوان است

ترس دارم که دگر بار شوم احساسی

تو بیایی وببینم که هوس، مهمان است

می شود حال مرا درک کنی حس جدید

تا بفهمم ز چه رو عشق ز من پنهان است

گفته ام، باز ولی من به همه می گویم

هرچه آمد به سرم از دل بی وجدان است
???
دیدگاه ها (۱)

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.حلاج برسفر...

دلم یک اسمان پرنده می خواهد که بی هیچ شکایتی در کوچه های اسم...

ای بشر عالمه سلطان اولاسان گیتمه لی سن صاحب مُلک سلیمان اولا...

عاشقانه های شبنم

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

گفتم آرام بیا،چون دل من ویران است،اندکی صبر،نگاهم به شما حیر...

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران استاندکی صبر، نگاهم به شما حی...

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران استاندکی صبر، نگاهم به شما حی...

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران استاندکی صبر، نگاهم به شما حی...

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران استاندکی صبر، نگاهم به شما حی...

گفتم آرام بیا،چون دل من ویران است،اندکی صبر،نگاهم به شما حیر...

گفتم آرام بیا، چون دل من ویران استاندکی صبر، نگاهم به شما حی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط