یکی بود یکی نبود
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پریی نشسته بود
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهاری گریه می کردن پریا
گیسشون قدّ کمون،رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک
رو به رو شون تو افق شهر غلامای اسیرپپشتشون سرد و سیاه، قلعه افسانه پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
«پریا گشنه تونه؟
پریا!تشنه تونه؟
پریا!خسته شدین؟
چیه این های هایتون
گریتون وای وایتون؟»
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه م یکردن پریا...
«احمد شاملو»
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پریی نشسته بود
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهاری گریه می کردن پریا
گیسشون قدّ کمون،رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک
رو به رو شون تو افق شهر غلامای اسیرپپشتشون سرد و سیاه، قلعه افسانه پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد...
«پریا گشنه تونه؟
پریا!تشنه تونه؟
پریا!خسته شدین؟
چیه این های هایتون
گریتون وای وایتون؟»
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه م یکردن پریا...
«احمد شاملو»
- ۳.۳k
- ۰۷ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط