{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت رفاقت من با تو ،

حکایت رفاقت من با تو ،
حکایت "قهوه" ایست ،
که امروز به یاد تو .....
تلخِ تلخ نوشیدم !
که با هر جرعه ،
بسیار اندیشیدم... ،
که این طعم را دوست دارم یا نه ؟!
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن ،
که انتظار تمام شدنش را نداشتم !
و تمام که شد ،
فهمیدم ،
باز هم قهوه می خواهم !
حتی ،
تلخِ تلخ !
شبیه "باز هم " ماندنِ من ،
با توی تلخِ بی معرفتِ بی معرفت ...
دیدگاه ها (۳۶)

شب بخیر~_~

دوستتت دارم ، نمی دانم ، چرایش را نپرساتفاقی دل سپردم ماجرای...

دلم یڪ دنیا گرفتهاز ڪسی ڪه بود و نیستاز ڪسی ڪه هست و ارام نم...

شب بخیر~_~

اما می‌دانی..من ماندن را دوست دارم، اینکه کسی باشد تا بماند....

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط