پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوه
پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوه
رزا برای چند لحظه خشکش زده بود. پرسیدنِ سادهی سلیقه در مورد قهوه، از زبان مردی مثل تهیونگ کیم، شبیه به یک کدِ رمزگذاری شده بود. او سعی کرد تعادلش را حفظ کند و با آرامشی که خودت هم به سختی به دست آورده بودی، پاسخ داد: «من قهوه رو تلخ دوست دارم، قربان. مثل واقعیتهای این شرکت.»
تهیونگ گوشهی لبش به نشانهی یک لبخندِ بسیار محو و نامحسوس تکان خورد. «پس با همخانواده هستیم.»
او دکمهی تلفن مخصوصش را فشار داد و با چند کلمهی کوتاه، دستور تهیه یک قهوه خاص را داد. رزا در حالی که سعی میکرد با دقت روی دادههای پرونده تمرکز کند، سنگینیِ نگاه تهیونگ را حس میکرد. او فقط کار نمیکرد؛ او داشت رزا را زیر ذرهبین بررسی میکرد.
چند دقیقه بعد، وقتی بوی غلیظ و اصیل قهوه در فضای اتاق پیچید، تهیونگ فنجان را روی میزِ رزا گذاشت. برخلاف همیشه که همه چیز با دقت و نظمِ نظامی انجام میشد، این بار حرکتِ او بسیار نرم و تقریباً… مراقبانه بود.
«نوش جان، رزا.»
رزا وقتی نگاهش به فنجان افتاد، متوجه شد که قهوه دقیقاً همانطور است که دوست داشت: سیاه، غلیظ و بدون ذرهای شکر. او سرش را بلند کرد و مستقیم در چشمهای تهیونگ خیره شد. «ممنونم. فکر نمیکردم اینقدر دقیق باشید.»
تهیونگ به صندلیاش تکیه داد و در حالی که به چرخیدنِ ملایمِ بخارِ قهوه نگاه میکرد، گفت: «دقت، تنها چیزیه که باعث میشه توی این دنیای بینظم، زنده بمونی. چه در کار، چه در زندگی.»
سکوتِ کوتاهی میانشان برقرار شد، اما این بار سکوت از نوعِ سنگین و ترسناک نبود؛ بلکه سکوتی بود که پر از سوالاتِ بیجواب بود. رزا احساس کرد که این اتاق، با تمام دیوارهایش، حالا به فضای امنی تبدیل شده که در آن، قوانینِ دنیای بیرون معنایی ندارند.
ناگهان، صدای ضربههای محکمی به در خورد و فضای آرام اتاق با ورودِ ناگهانی تهسوک شکسته شد. تهسوک با همان چهرهی مغرور و نگاهِ کنایهآمیزش وارد شد و بلافاصله نگاهی به فنجان قهوه روی میز رزا و نگاهِ مهربانترِ برادرش انداخت.
«اووه، ببین کی اینجاست!» تهسوک با لحنی که انگار داشت مسخره میکرد، گفت. «برادرِ بزرگِ من، پادشاه سایهها، حالا داره برای یه کارمند ساده قهوه سفارش میده؟ دنیای ما واقعاً داره وارونه میشه، تهیونگ!»
رزا برای چند لحظه خشکش زده بود. پرسیدنِ سادهی سلیقه در مورد قهوه، از زبان مردی مثل تهیونگ کیم، شبیه به یک کدِ رمزگذاری شده بود. او سعی کرد تعادلش را حفظ کند و با آرامشی که خودت هم به سختی به دست آورده بودی، پاسخ داد: «من قهوه رو تلخ دوست دارم، قربان. مثل واقعیتهای این شرکت.»
تهیونگ گوشهی لبش به نشانهی یک لبخندِ بسیار محو و نامحسوس تکان خورد. «پس با همخانواده هستیم.»
او دکمهی تلفن مخصوصش را فشار داد و با چند کلمهی کوتاه، دستور تهیه یک قهوه خاص را داد. رزا در حالی که سعی میکرد با دقت روی دادههای پرونده تمرکز کند، سنگینیِ نگاه تهیونگ را حس میکرد. او فقط کار نمیکرد؛ او داشت رزا را زیر ذرهبین بررسی میکرد.
چند دقیقه بعد، وقتی بوی غلیظ و اصیل قهوه در فضای اتاق پیچید، تهیونگ فنجان را روی میزِ رزا گذاشت. برخلاف همیشه که همه چیز با دقت و نظمِ نظامی انجام میشد، این بار حرکتِ او بسیار نرم و تقریباً… مراقبانه بود.
«نوش جان، رزا.»
رزا وقتی نگاهش به فنجان افتاد، متوجه شد که قهوه دقیقاً همانطور است که دوست داشت: سیاه، غلیظ و بدون ذرهای شکر. او سرش را بلند کرد و مستقیم در چشمهای تهیونگ خیره شد. «ممنونم. فکر نمیکردم اینقدر دقیق باشید.»
تهیونگ به صندلیاش تکیه داد و در حالی که به چرخیدنِ ملایمِ بخارِ قهوه نگاه میکرد، گفت: «دقت، تنها چیزیه که باعث میشه توی این دنیای بینظم، زنده بمونی. چه در کار، چه در زندگی.»
سکوتِ کوتاهی میانشان برقرار شد، اما این بار سکوت از نوعِ سنگین و ترسناک نبود؛ بلکه سکوتی بود که پر از سوالاتِ بیجواب بود. رزا احساس کرد که این اتاق، با تمام دیوارهایش، حالا به فضای امنی تبدیل شده که در آن، قوانینِ دنیای بیرون معنایی ندارند.
ناگهان، صدای ضربههای محکمی به در خورد و فضای آرام اتاق با ورودِ ناگهانی تهسوک شکسته شد. تهسوک با همان چهرهی مغرور و نگاهِ کنایهآمیزش وارد شد و بلافاصله نگاهی به فنجان قهوه روی میز رزا و نگاهِ مهربانترِ برادرش انداخت.
«اووه، ببین کی اینجاست!» تهسوک با لحنی که انگار داشت مسخره میکرد، گفت. «برادرِ بزرگِ من، پادشاه سایهها، حالا داره برای یه کارمند ساده قهوه سفارش میده؟ دنیای ما واقعاً داره وارونه میشه، تهیونگ!»
- ۳۳۹
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط