اما میدانی..
اما میدانی..
من ماندن را دوست دارم، اینکه کسی باشد تا بماند.
از انسانهای دو روزه تنفر دارم، از کسانی که ادای ماندن دارند بیزارم، از انسانهای پوچ و متظاهر دوری میجویَم، از حضورهایِ کمرنگ فرار میکنم.
از کسانی که هنوز یاد نگرفتهاند چطور بالغ باشند.
من اینطور نیستم، دوست دارم که ماندگار باشم، تا لحظهیِ آخر میمانم و عشق میورزم، تلاش میکنم برای ماندن، برای نرفتن؛ گاهی حتی بیش از حد میمانم، و این کار مرا بسیار خورد میکند، اما انجامش میدهم؛ آنقَدَر میمانم تا بتوانم راحت ترک کنم، تا آنقدر خسته شوم که دیگر هیچ کلام و عملی نتواند مرا از رفتن باز دارد.
گاهی برایَم سوال میشود، که چه لذتی در این رفتارهای بیخود میبینند که من نمیبینم، چطور میتوانند لذت عشق و توجه را به همچین چیزهای بیارزش و کودکانهای بفروشند؟ چطور میتوانند پاکیِ عشق را لکه دار کنند و به راحتی با آن بازی کنند؟
این افراد اکثراً هم بسیار مدعی هستند؛ مدعی به وفاداری، به قربانی بودن، به عاشق بودن، به وجود داشتن..
این نوع از آدمیزادها را نمیشود معنا داد؛ بسیار سخت و تلخ مزهاند.
همنشینی با همچون انسانهایی ثمرهای جز اشک و غم و تنهایی به دنبال ندارد، وجود آنها در زندگی؛ قهوه را تلخ میکند، شب را به ظلمت مینشاند، بیداری را در چشم انسان خوار میکند، اصلا زنده بودن را بیمعنا میکند...
با این حال، اگر گذرم به همچین کسانی بخورد، یا اصلا آنها را به حریم خود راه نمیدهم، یا اگر ذاتشان را نشناختم و به اشتباه آنها را پذیرفتم، ارزشی به آنها نمیبخشم تا بتوانند مرا غمگین کنند.
هرچند این روزها، انگار دلم افسار پاره کرده.. چنان اوباشی را به روزهایِ آرامم راه داده که تمام روانم به گند کشیده شده. از اینکه نمیتوانم این اوضاع را کنترل کنم خوشم نمیآیَد، این اوباش بسیار مرا ضربه میزنند، مرا به همان نقطه اول باز میگردانند؛ همان روزهایِ تلخی که با هزاران بدبختی خود را از آنها نجات دادم. اینبار اما احساس میکنم راه برگشتی نخواهد بود. اگر گرفتار شوَم، غرق خواهم شد..
من ماندن را دوست دارم، اینکه کسی باشد تا بماند.
از انسانهای دو روزه تنفر دارم، از کسانی که ادای ماندن دارند بیزارم، از انسانهای پوچ و متظاهر دوری میجویَم، از حضورهایِ کمرنگ فرار میکنم.
از کسانی که هنوز یاد نگرفتهاند چطور بالغ باشند.
من اینطور نیستم، دوست دارم که ماندگار باشم، تا لحظهیِ آخر میمانم و عشق میورزم، تلاش میکنم برای ماندن، برای نرفتن؛ گاهی حتی بیش از حد میمانم، و این کار مرا بسیار خورد میکند، اما انجامش میدهم؛ آنقَدَر میمانم تا بتوانم راحت ترک کنم، تا آنقدر خسته شوم که دیگر هیچ کلام و عملی نتواند مرا از رفتن باز دارد.
گاهی برایَم سوال میشود، که چه لذتی در این رفتارهای بیخود میبینند که من نمیبینم، چطور میتوانند لذت عشق و توجه را به همچین چیزهای بیارزش و کودکانهای بفروشند؟ چطور میتوانند پاکیِ عشق را لکه دار کنند و به راحتی با آن بازی کنند؟
این افراد اکثراً هم بسیار مدعی هستند؛ مدعی به وفاداری، به قربانی بودن، به عاشق بودن، به وجود داشتن..
این نوع از آدمیزادها را نمیشود معنا داد؛ بسیار سخت و تلخ مزهاند.
همنشینی با همچون انسانهایی ثمرهای جز اشک و غم و تنهایی به دنبال ندارد، وجود آنها در زندگی؛ قهوه را تلخ میکند، شب را به ظلمت مینشاند، بیداری را در چشم انسان خوار میکند، اصلا زنده بودن را بیمعنا میکند...
با این حال، اگر گذرم به همچین کسانی بخورد، یا اصلا آنها را به حریم خود راه نمیدهم، یا اگر ذاتشان را نشناختم و به اشتباه آنها را پذیرفتم، ارزشی به آنها نمیبخشم تا بتوانند مرا غمگین کنند.
هرچند این روزها، انگار دلم افسار پاره کرده.. چنان اوباشی را به روزهایِ آرامم راه داده که تمام روانم به گند کشیده شده. از اینکه نمیتوانم این اوضاع را کنترل کنم خوشم نمیآیَد، این اوباش بسیار مرا ضربه میزنند، مرا به همان نقطه اول باز میگردانند؛ همان روزهایِ تلخی که با هزاران بدبختی خود را از آنها نجات دادم. اینبار اما احساس میکنم راه برگشتی نخواهد بود. اگر گرفتار شوَم، غرق خواهم شد..
- ۲۶۵
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط