{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم ( اخر)

پارت سوم ( اخر)


صبح روز بعد، باران ریزتر اما مداوم بود.
آسمان خاکستری، خیابان‌ها براق از خیس شدن، و هوا بوی خاک تازه می‌داد.

ات با کمی استرس کنار ایستگاه مترو منتظر بود. یک چتر مشکی در دست داشت و دوربینش را در کیف گذاشته بود.

صدای قدم‌هایی آرام از پشت آمد.

ـ «چتر لازم نیست.»

برگشت.
جیمین بود، با بارانی بلند کرم‌رنگ و موهایی که کمی به خاطر رطوبت نامرتب شده بودند.

ـ «ولی داره بارون میاد.»
ـ
«خب بیاد… گاهی باید بذاری بارون همه‌چیز رو بشوره.»

قبل از اینکه اعتراضی کند، جیمین دستش را گرفت و گفت:

ـ «بیا. یه جای خاص می‌برمت.»

آن‌ها از خیابان‌های خلوت گذشتند تا به یک پارک کوچک رسیدند که وسطش یک مجسمه بزرگ سنگی بود.
برگ‌های پاییزی خیس، روی زمین برق می‌زدند و صدای قطرات روی آبگیرها می‌افتاد.

ـ «اینجا همون‌جاست؟»

ـ «آره. اینجا نور، حتی در روز ابری، بی‌نقصه.»

جیمین یک قدم عقب رفت و به او نگاه کرد:

ـ «خب… دوربینت رو دربیار. امروز من عکاسم.»

ات کمی مردد بود:
«ولی من آماده نیستم.»

ـ «برای زیبایی واقعی، هیچ‌وقت آماده شدن لازم نیست.»

او آرام بند کیف را از روی شانه ات برداشت، دوربین را بیرون آورد و آن را روی حالت عکاسی تنظیم کرد.

ـ «حالا… فقط به من نگاه کن.»

ات خندید:
«این عادلانه نیست، تو عکاس بدی هستی.»

ـ «نه… فقط کسی رو پیدا کردم که می‌خوام همیشه توی قابم باشه.»

صدای شاتر در باران پخش شد. چند عکس گرفت، بعد ناگهان دوربین را پایین آورد و گفت:

ـ «می‌دونی… عکس‌ها برای من کافیه، ولی… برای تو نه.»

ات ابرویی بالا انداخت :
«یعنی چی؟»

جیمین به سمتش آمد، فاصله‌شان کم شد… آنقدر که ات حتی قطرات باران روی مژه‌های او را دید.

ـ «یعنی گاهی باید تصویر رو با چشم، نه با لنز، ثبت کرد.»

قبل از اینکه ات حرفی بزند، جیمین آرام پیشانی‌اش را به پیشانی او چسباند. صدای باران، نفس‌های کوتاه، و گرمایی که در این سرمای هوا عجیب بود…

ـ «می‌تونم این لحظه رو نگه دارم؟»

ـ «اگه قول بدی فراموشش نکنی.»

ـ «قول… ولی مشکل اینجاست که نمی‌خوام فقط لحظه باشه.»

ات نفسش را حبس کرد. نگاهشان به هم قفل شد… و باران، با تمام قطراتش، شاهد اولین جرقه جدی بینشان بود.


---


باران کمی شدیدتر شد و صدای قطرات روی برگ‌ها مثل یک موسیقی پس‌زمینه همه‌جا پیچید.

ات هنوز با پیشانی به جیمین تکیه داده بود، ولی برای فرار از تپش قلبش گفت:

ـ «اینطوری سرما می‌خوریم.»

جیمین آرام خندید:

ـ «باشه… ولی اگه مریض شدیم، تقصیر توئه که زودتر عقب نکشیدی.»

ات با چشمان گرد شده به جیمین خیره شد :

«چی؟! تو بودی که…»

ـ «که چی؟»

ـ «…هیچی.»

جیمین کمی عقب رفت، ولی لبخندش محو نشد.

ـ «می‌خوای بدونی چرا امروز اینجا آوردمت؟»

ـ «خب… برای عکس.»

ـ «نه. برای اینکه اینجا جاییه که وقتی استرس دارم میام. و امروز… استرس داشتم.»

ات اخم کرد:
«چرا؟»

ـ «چون… قراره به دختری که تازه شناختم بگم ازش خوشم میاد، و این کار راحتی نیست.»

ات خشکش زد.

ـ «تو… شوخی می‌کنی؟»

ـ «نه، ولی اگه بخوای می‌تونیم اینو شوخی حساب کنیم تا وقتی که آماده شنیدنش باشی.»

ات سرش را پایین انداخت، ولی لبخندش لو داد که جوابش مثبت است.

ـ «خب… شاید… منم کمی از تو خوشم بیاد.»

جیمین با ذوق: «کمی؟!»

ـ «آره… شاید فقط یکم.»

جیمین وانمود کرد ناراحت شده:

ـ «یکم؟ من با این همه نگاه عمیق و حرف شاعرانه فقط "یکم" به دست آوردم؟»

ات خندید: «باشه باشه… بیشتر از یکم.»

جیمین با پیروزی گفت:
«پس یعنی... ؟»

ات با لبخند جواب داد:
ـ «اره... معلومه که اره.»

جیمین بدون هیچ گونه تعللی محکم ل*باش روی ل*بای ات قرار داد و بو*سه پر عشقی شروع کرد.

باران همچنان می‌بارید، ولی حالا هر قطره‌اش مثل امضایی روی شروع داستان تازه‌شان بود.

پایان
دیدگاه ها (۲۷)

تکپارتی جیمین Crazy love ( عشق دیوانه )فلورا همیشه فکر می‌کر...

تکپارتی جیمین عنوان : "زیر باران، کنار تو"آغاز یک روز عادی ک...

پارت دوم کار نقاشی چند ساعت طول کشید. بوی رنگ و صدای باران ک...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول باران به‌آرامی رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط