تکپارتی جیمین
تکپارتی جیمین
عنوان : "زیر باران، کنار تو"
آغاز یک روز عادی که عادی نبود
سئول، یک روز پاییزی.
باران آرامی از صبح روی خیابانهای شلوغ میبارید.
جیمین، با کلاه و ماسکی که بیشتر صورتش را پوشانده بود، از استودیو بیرون آمد. برایش عادی نبود که بیهدف در خیابان قدم بزند، ولی آن روز دلش هوای دیگری داشت.
همینطور که قدم میزد، نگاهش به دختری افتاد که روی نیمکتی کنار یک کافه کوچک نشسته بود.
چتر نداشت، ولی حتی تلاش نمیکرد از باران فرار کند.
سرش پایین بود و دستهایش بیجان روی زانوهایش افتاده بود.
چیزی در نگاه بیروحش، قلب جیمین را گرفت. بیاختیار نزدیک شد.
– "خانم، حالتون خوبه؟"
دختر کمی سرش را بالا آورد.
چشمهایش قرمز بود، نه از سرما، بلکه از گریهای طولانی.
– "خوبم... مشکلی نیست."
صدایش لرزید.
جیمین فهمید که دروغ میگوید، ولی بهجای فشار آوردن، یک فنجان قهوه داغ از همان کافه گرفت و گذاشت جلویش.
اسم ان دختر"هانا" بود.
حرف زدن برایش سخت بود. اما آرامآرام، بین قهوهها و روزهای بارانی، جیمین فهمید که هانا از کودکی زندگی سادهای نداشته.
پدرش وقتی او پنج ساله بود، بدون هیچ توضیحی رفت.
مادرش، زنی سختگیر و پر از خشم بود که بیشتر از محبت، سرزنش بلد بود.
هانا همیشه زیر سایه داد و فریادها و تنهایی بزرگ شده بود.
او حتی از گفتن خاطرات کودکیاش پرهیز میکرد، اما یک روز، وقتی هر دو در پارک قدم میزدند، جیمین پرسید:
– "چرا همیشه اینقدر تنها میشینی؟"
هانا لحظهای سکوت کرد و بعد با لبخندی تلخ گفت:
– "چون از بچگی یاد گرفتم که بودن با آدمها همیشه به معنی امن بودن نیست."
چند هفته بعد
جیمین متوجه شد هانا کمتر جواب پیامهایش را میدهد.
یک شب بارانی، پیام کوتاهی از او دریافت کرد:
"دیگه نمیخوام ادامه بدم..."
قلب جیمین فرو ریخت.
بدون فکر، مکانش را از طریق برنامهای که قبلاً با هم نصب کرده بودند پیدا کرد و به سمت پلی در ان سوی رودخانه دوید.
هانا آنجا بود، ایستاده، با چشمانی پر از اشک.
– "هانا!"
جیمین با صدایی بلند صدا زد.
هانا آهسته برگشت:
– "خستهم جیمین... از جنگیدن، از نفس کشیدن."
او یک قدم جلو آمد، اما جیمین دستانش را گرفت محکم و گفت:
– "میدونم دنیا گاهی بیرحمه، میدونم همه زخمهامون رو نمیبینه... ولی من میبینم. من اینجام. و اگه بری، دیگه هیچوقت فرصت نمیدیم که حتی یک روز خوب رو با هم تجربه کنیم. هانا لطفا نرو خواهش میکنم من بی تو نمیتونم من ...."
جیمین کمی مکث کرد سپس ادامه داد :
– "من دیگر طاقت ندارم هانا بی تو زندگیم مثل اسمان بی ستارس لطفا اینکارو با من نکن . یادته اون روزا ، یادته چه حرفایی که بینمون رد و بدل نشد نکنه حرفامو یادت رفته."
باران شدیدتر شد. هانا فرو ریخت و گریه کرد بشدت گریه می کرد.
جیمین او را در آغوش گرفت، محکم، انگار میخواست تمام تکههای شکسته قلبش را کنار هم نگه دارد.
روزها گذشت.
هانا به جلسات مشاوره رفت، و جیمین همیشه کنار او بود، حتی وقتی کارش پرمشغله بود.
آنها با هم کتاب میخواندند، فیلم میدیدند، و گاهی فقط در سکوت کنار هم مینشستند. هانا یاد گرفت دوباره بخندد، و جیمین یاد گرفت که عشق، یعنی صبر بیپایان.
دو سال بعد
در همان پارکی که اولین بار با هم حرف زده بودند، جیمین حلقهای کوچک را از جیبش بیرون آورد.
– "هانا، میدونم گذشتهت پر از زخم بوده، ولی من میخوام آیندهت پر از عشق باشه... با من. با هم."
چشمان هانا پر از اشک شد، اما این بار از شادی.
– "بله، جیمین."
باران آن روز هم بارید، اما این بار، زیر باران، دو قلبی که روزی شکسته بودند، با هم پیوند خوردند.
پایان
« این فیک برای عزیزترین کسم برای قشنگ اومونی نوشتم امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باش براش ارزوی بهترین هارو دارم و ازش میخوام هیچوقت حرفامو یادش نره
دوست دارم قشنگ اومونی»
تقدیم به قشنگ اومونی 😘
عنوان : "زیر باران، کنار تو"
آغاز یک روز عادی که عادی نبود
سئول، یک روز پاییزی.
باران آرامی از صبح روی خیابانهای شلوغ میبارید.
جیمین، با کلاه و ماسکی که بیشتر صورتش را پوشانده بود، از استودیو بیرون آمد. برایش عادی نبود که بیهدف در خیابان قدم بزند، ولی آن روز دلش هوای دیگری داشت.
همینطور که قدم میزد، نگاهش به دختری افتاد که روی نیمکتی کنار یک کافه کوچک نشسته بود.
چتر نداشت، ولی حتی تلاش نمیکرد از باران فرار کند.
سرش پایین بود و دستهایش بیجان روی زانوهایش افتاده بود.
چیزی در نگاه بیروحش، قلب جیمین را گرفت. بیاختیار نزدیک شد.
– "خانم، حالتون خوبه؟"
دختر کمی سرش را بالا آورد.
چشمهایش قرمز بود، نه از سرما، بلکه از گریهای طولانی.
– "خوبم... مشکلی نیست."
صدایش لرزید.
جیمین فهمید که دروغ میگوید، ولی بهجای فشار آوردن، یک فنجان قهوه داغ از همان کافه گرفت و گذاشت جلویش.
اسم ان دختر"هانا" بود.
حرف زدن برایش سخت بود. اما آرامآرام، بین قهوهها و روزهای بارانی، جیمین فهمید که هانا از کودکی زندگی سادهای نداشته.
پدرش وقتی او پنج ساله بود، بدون هیچ توضیحی رفت.
مادرش، زنی سختگیر و پر از خشم بود که بیشتر از محبت، سرزنش بلد بود.
هانا همیشه زیر سایه داد و فریادها و تنهایی بزرگ شده بود.
او حتی از گفتن خاطرات کودکیاش پرهیز میکرد، اما یک روز، وقتی هر دو در پارک قدم میزدند، جیمین پرسید:
– "چرا همیشه اینقدر تنها میشینی؟"
هانا لحظهای سکوت کرد و بعد با لبخندی تلخ گفت:
– "چون از بچگی یاد گرفتم که بودن با آدمها همیشه به معنی امن بودن نیست."
چند هفته بعد
جیمین متوجه شد هانا کمتر جواب پیامهایش را میدهد.
یک شب بارانی، پیام کوتاهی از او دریافت کرد:
"دیگه نمیخوام ادامه بدم..."
قلب جیمین فرو ریخت.
بدون فکر، مکانش را از طریق برنامهای که قبلاً با هم نصب کرده بودند پیدا کرد و به سمت پلی در ان سوی رودخانه دوید.
هانا آنجا بود، ایستاده، با چشمانی پر از اشک.
– "هانا!"
جیمین با صدایی بلند صدا زد.
هانا آهسته برگشت:
– "خستهم جیمین... از جنگیدن، از نفس کشیدن."
او یک قدم جلو آمد، اما جیمین دستانش را گرفت محکم و گفت:
– "میدونم دنیا گاهی بیرحمه، میدونم همه زخمهامون رو نمیبینه... ولی من میبینم. من اینجام. و اگه بری، دیگه هیچوقت فرصت نمیدیم که حتی یک روز خوب رو با هم تجربه کنیم. هانا لطفا نرو خواهش میکنم من بی تو نمیتونم من ...."
جیمین کمی مکث کرد سپس ادامه داد :
– "من دیگر طاقت ندارم هانا بی تو زندگیم مثل اسمان بی ستارس لطفا اینکارو با من نکن . یادته اون روزا ، یادته چه حرفایی که بینمون رد و بدل نشد نکنه حرفامو یادت رفته."
باران شدیدتر شد. هانا فرو ریخت و گریه کرد بشدت گریه می کرد.
جیمین او را در آغوش گرفت، محکم، انگار میخواست تمام تکههای شکسته قلبش را کنار هم نگه دارد.
روزها گذشت.
هانا به جلسات مشاوره رفت، و جیمین همیشه کنار او بود، حتی وقتی کارش پرمشغله بود.
آنها با هم کتاب میخواندند، فیلم میدیدند، و گاهی فقط در سکوت کنار هم مینشستند. هانا یاد گرفت دوباره بخندد، و جیمین یاد گرفت که عشق، یعنی صبر بیپایان.
دو سال بعد
در همان پارکی که اولین بار با هم حرف زده بودند، جیمین حلقهای کوچک را از جیبش بیرون آورد.
– "هانا، میدونم گذشتهت پر از زخم بوده، ولی من میخوام آیندهت پر از عشق باشه... با من. با هم."
چشمان هانا پر از اشک شد، اما این بار از شادی.
– "بله، جیمین."
باران آن روز هم بارید، اما این بار، زیر باران، دو قلبی که روزی شکسته بودند، با هم پیوند خوردند.
پایان
« این فیک برای عزیزترین کسم برای قشنگ اومونی نوشتم امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باش براش ارزوی بهترین هارو دارم و ازش میخوام هیچوقت حرفامو یادش نره
دوست دارم قشنگ اومونی»
تقدیم به قشنگ اومونی 😘
- ۱۷.۶k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط