پارت دوم
پارت دوم
کار نقاشی چند ساعت طول کشید.
بوی رنگ و صدای باران که همچنان روی سقف میبارید، فضای کارگاه را عجیب صمیمی کرده بود.
پدر ات برای شستن قلمها بیرون رفت و گفت:
ـ «من ده دقیقه میرم پایین، ات، تو مراقب باش جیمین خسته نشه.»
بهمحض بسته شدن در، سکوت بینشان سنگین شد.
ات خودش را مشغول تمیز کردن لنز نشان داد، اما میدانست جیمین دارد نگاهش میکند.
ـ «تو همیشه اینقدر جدی عکاسی میکنی؟»
ـ «این اسمش تمرکزه.»
ـ «تمرکز یا شاید… داری فرار میکنی.»
ات سرش را بالا آورد:
«فرار؟ از چی؟»
جیمین آرام از صندلی بلند شد و به سمتش آمد. فاصله بینشان با هر قدم او کمتر میشد.
ـ «از اینکه مستقیم توی چشمام نگاه کنی.»
حالا فقط یک قدم با هم فاصله داشتند.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت و کمرش به میز کوچک رنگها خورد. جیمین درست مقابلش ایستاد.
نور ملایمی از پنجره میتابید و در چشمهای جیمین انعکاس پیدا کرده بود.
ـ «میدونی… چشمهای تو خطرناکن.»
ات ابرویی بالا انداخت.
ـ «این… تعریف بود؟»
ـ «نه. یه اخطار… یا شایدم یه اعتراف.»
ات سعی کرد بخندد:
«اعتراف؟»
جیمین کمی خم شد، آنقدر که نفسش روی پوست صورت او حس میشد:
ـ «آره… از لحظهای که نگاهمون گره خورد، دیگه نتونستم به چیز دیگهای فکر کنم.»
ات نفسش را آهسته بیرون داد، قلبش بیقرار بود.
ولی قبل از اینکه چیزی بگوید، جیمین آرام انگشتانش را به قاب دوربین او کشید و گفت:
ـ «میخوام یه عکس بگیری… ولی این بار، بدون دوربین بینمون.»
ات حس کرد گرمایی عجیب در صورتش پخش شد.
ـ «این… خلاف قوانین کارمه.»
ـ «پس بذار امشب رو استثنا کنیم.»
قبل از اینکه جواب دهد، صدای در از پایین آمد. پدرش برگشته بود. جیمین عقب رفت، اما نگاهش… هنوز همانطور قفل شده بود.
---
پدر ات با یک فنجان قهوه برگشت و گفت:
ـ «خب، کار امروز رو جمع میکنیم. بقیهاش رو فردا ادامه میدیم. جیمین، ممنون که انقدر صبور بودی.»
جیمین لبخند زد و نگاهی کوتاه به ات انداخت:
ـ «برای بعضی چیزها، صبر کردن ارزشش رو داره.»
ات اخم کوتاهی کرد، اما گوشه لبش بالا رفت. پدرش که متوجه این نگاههای نیمهرمزآلود نمیشد، رفت سمت انباری.
در این فاصله، جیمین کیفش را برداشت، اما به جای رفتن، دوباره نزدیک شد. آهسته گفت:
ـ «فردا… بعد از کار، با من میای یه جایی؟»
ـ «کجا؟»
ـ «یه جای خوب برای عکس گرفتن. ولی… مدلش من نیستم.»
ات با تردید پرسید:
ـ «پس کیه؟»
ـ «تو.»
این جمله کوتاه، باعث شد ات کمی هول کند.
ـ «من جلوی دوربین… خوب نیستم.»
ـ «شرط میبندم جلوی دوربین من عالی میشی.»
پدرش از انباری بیرون آمد:
ـ «جیمین! یادت نره بارون هنوز بند نیومده، حواست باشه.»
جیمین: «نگران نباشید، حتی اگه خیس بشم، تجربهاش قشنگه.»
وقتی بیرون رفت، ات از پشت پنجره دید که جیمین لحظهای ایستاد، سرش را بالا گرفت و باران را روی صورتش حس کرد… و بعد، بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، دستش را کوتاه به نشانه خداحافظی تکان داد.
---
شب، ات مشغول ادیت چند عکس بود. پیام جدید روی گوشیاش ظاهر شد:
جیمین:
«فردا رو دیر نکن. میخوام یه قاب ازت بگیرم که حتی خودت هم باور نکنی اینقدر زیبا باشی.»
ات لبخند زد و سرش را به بالش تکیه داد… بیآنکه بداند فردا قرار است نهفقط قاب عکس، بلکه دلش را هم بدهد.
ادامه دارد....
کار نقاشی چند ساعت طول کشید.
بوی رنگ و صدای باران که همچنان روی سقف میبارید، فضای کارگاه را عجیب صمیمی کرده بود.
پدر ات برای شستن قلمها بیرون رفت و گفت:
ـ «من ده دقیقه میرم پایین، ات، تو مراقب باش جیمین خسته نشه.»
بهمحض بسته شدن در، سکوت بینشان سنگین شد.
ات خودش را مشغول تمیز کردن لنز نشان داد، اما میدانست جیمین دارد نگاهش میکند.
ـ «تو همیشه اینقدر جدی عکاسی میکنی؟»
ـ «این اسمش تمرکزه.»
ـ «تمرکز یا شاید… داری فرار میکنی.»
ات سرش را بالا آورد:
«فرار؟ از چی؟»
جیمین آرام از صندلی بلند شد و به سمتش آمد. فاصله بینشان با هر قدم او کمتر میشد.
ـ «از اینکه مستقیم توی چشمام نگاه کنی.»
حالا فقط یک قدم با هم فاصله داشتند.
ات ناخودآگاه یک قدم عقب رفت و کمرش به میز کوچک رنگها خورد. جیمین درست مقابلش ایستاد.
نور ملایمی از پنجره میتابید و در چشمهای جیمین انعکاس پیدا کرده بود.
ـ «میدونی… چشمهای تو خطرناکن.»
ات ابرویی بالا انداخت.
ـ «این… تعریف بود؟»
ـ «نه. یه اخطار… یا شایدم یه اعتراف.»
ات سعی کرد بخندد:
«اعتراف؟»
جیمین کمی خم شد، آنقدر که نفسش روی پوست صورت او حس میشد:
ـ «آره… از لحظهای که نگاهمون گره خورد، دیگه نتونستم به چیز دیگهای فکر کنم.»
ات نفسش را آهسته بیرون داد، قلبش بیقرار بود.
ولی قبل از اینکه چیزی بگوید، جیمین آرام انگشتانش را به قاب دوربین او کشید و گفت:
ـ «میخوام یه عکس بگیری… ولی این بار، بدون دوربین بینمون.»
ات حس کرد گرمایی عجیب در صورتش پخش شد.
ـ «این… خلاف قوانین کارمه.»
ـ «پس بذار امشب رو استثنا کنیم.»
قبل از اینکه جواب دهد، صدای در از پایین آمد. پدرش برگشته بود. جیمین عقب رفت، اما نگاهش… هنوز همانطور قفل شده بود.
---
پدر ات با یک فنجان قهوه برگشت و گفت:
ـ «خب، کار امروز رو جمع میکنیم. بقیهاش رو فردا ادامه میدیم. جیمین، ممنون که انقدر صبور بودی.»
جیمین لبخند زد و نگاهی کوتاه به ات انداخت:
ـ «برای بعضی چیزها، صبر کردن ارزشش رو داره.»
ات اخم کوتاهی کرد، اما گوشه لبش بالا رفت. پدرش که متوجه این نگاههای نیمهرمزآلود نمیشد، رفت سمت انباری.
در این فاصله، جیمین کیفش را برداشت، اما به جای رفتن، دوباره نزدیک شد. آهسته گفت:
ـ «فردا… بعد از کار، با من میای یه جایی؟»
ـ «کجا؟»
ـ «یه جای خوب برای عکس گرفتن. ولی… مدلش من نیستم.»
ات با تردید پرسید:
ـ «پس کیه؟»
ـ «تو.»
این جمله کوتاه، باعث شد ات کمی هول کند.
ـ «من جلوی دوربین… خوب نیستم.»
ـ «شرط میبندم جلوی دوربین من عالی میشی.»
پدرش از انباری بیرون آمد:
ـ «جیمین! یادت نره بارون هنوز بند نیومده، حواست باشه.»
جیمین: «نگران نباشید، حتی اگه خیس بشم، تجربهاش قشنگه.»
وقتی بیرون رفت، ات از پشت پنجره دید که جیمین لحظهای ایستاد، سرش را بالا گرفت و باران را روی صورتش حس کرد… و بعد، بدون اینکه نگاهش را از پنجره بردارد، دستش را کوتاه به نشانه خداحافظی تکان داد.
---
شب، ات مشغول ادیت چند عکس بود. پیام جدید روی گوشیاش ظاهر شد:
جیمین:
«فردا رو دیر نکن. میخوام یه قاب ازت بگیرم که حتی خودت هم باور نکنی اینقدر زیبا باشی.»
ات لبخند زد و سرش را به بالش تکیه داد… بیآنکه بداند فردا قرار است نهفقط قاب عکس، بلکه دلش را هم بدهد.
ادامه دارد....
- ۱۷.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط