رمان لیچا
رمان لیچا
پارت ۲۵
چند ماه بعد
در زمان دیگر
آسیا:سلام استاد صالح گفتید مهمه
صالح :اره وایساید که سینان هم بیاد
سینان :منم اومدم چی شده
صالح :یه اتفاقی افتاده نگاه کنید
آسیا :غیرممکنه
بایکوش :یعنی استاد احتمال داره؟
صالح اره
زمان دیگر
بالا:زود باشه الان بر میگردن
فاطما:باشه مامان مهمون های جدید داریم؟
بالا :اره اونا هم میان زود باشید
فاطما:باشه
بالا:باید ازش تشکر کنیم هممون اون جون پدرت اینا رو نجات داد
فاطما:باشه چشم مامان آروم باش
هولفیرا:اومدن
{پایان}
~~و این داستان ادامه دارد~~
پارت ۲۵
چند ماه بعد
در زمان دیگر
آسیا:سلام استاد صالح گفتید مهمه
صالح :اره وایساید که سینان هم بیاد
سینان :منم اومدم چی شده
صالح :یه اتفاقی افتاده نگاه کنید
آسیا :غیرممکنه
بایکوش :یعنی استاد احتمال داره؟
صالح اره
زمان دیگر
بالا:زود باشه الان بر میگردن
فاطما:باشه مامان مهمون های جدید داریم؟
بالا :اره اونا هم میان زود باشید
فاطما:باشه
بالا:باید ازش تشکر کنیم هممون اون جون پدرت اینا رو نجات داد
فاطما:باشه چشم مامان آروم باش
هولفیرا:اومدن
{پایان}
~~و این داستان ادامه دارد~~
- ۲۰۸
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط