🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۷
از سوالش شوکه شدم!!
دوباره فریاد زد: بگووو ا. تتت!!!
منم فریاد زدم: باااشههه!!
و بعد اروم خندیدم...
چند لحظه بعد رسیدیم هتل. بهم کمک کرد که از موتور پیاده شم. کلاهو از سرم برداشت و موهامو مرتب کرد: چقدر بامزه شدی!
اروم خندیدم و گفتم: ممنون که منو رسوندی...
همش سرم پایین بود... داشتم از خجالت میمردم!
جونگکوک لبخند زد: خواهش میکنم
من من کردم: اممم... خب... خدانگهدار!
یهو جونگکوک گفت: ا. ت صبر کن!
برگشتم... یعنی چیشدهه!!؟؟؟
جونگکوک با اخم ساختگیش گفت: میخوای بدون بغل خداحافظی کنی!!؟
بغل!؟؟ بغلش کننممم!!!؟؟؟
رفتم سمتش که بغلشو برام باز کرد... یه چیزی بار ها توی ذهنم تکرار میشد: آیا واقعا جونگکوک هم به من حس داره!!؟؟
بغلش کردم که اونم محکم منو بغل کرد و بوسه ای به موهام زد: بابت اتفاقاتی که افتاد... فراموششون کن!
سعی کردم رفتارمو کنترل کنم... عطرش کل ذهنمو مغزمو پر کرده بود!!
ازش جدا شدم و به سمت در رفتم...
یادم افتاد که لیا بهم گفت:سعی کن خوشحال و بازیگوش ب نظر برسی! سعی کن مثل فرشته ها حرف بزنی!(یعنی مثلا بلند بلند نخندی یا حرف بد نزنی)
پس برگشتم سمت جونگکوک و با خوشحالی گفتم: مشکلی نیست... بعدا میبینمت!!!
جونگکوک از هیجان من شوکه شد و بعدم با خوشحالی برام دست تکون داد: بااای باای👋🏻👋🏻👋🏻
_بای باای
وارد هتل شدم... یکبار دیگه تمام اتفاقات مرور شد و باز هم نتونستم بخوابم!!! همش یادم میوفتاد... چهره ی جونگکوک... با کت و شلوار و کروات... لحظه ای که منو میبوسید... بعد از بوسه که با چهره ی خمار و چشم های نیمه باز نفس نفس میزد..!
وااایییی خدااا مننن دارم از این حجم جذابیتتت دیوونه میشمممم!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۲۷
از سوالش شوکه شدم!!
دوباره فریاد زد: بگووو ا. تتت!!!
منم فریاد زدم: باااشههه!!
و بعد اروم خندیدم...
چند لحظه بعد رسیدیم هتل. بهم کمک کرد که از موتور پیاده شم. کلاهو از سرم برداشت و موهامو مرتب کرد: چقدر بامزه شدی!
اروم خندیدم و گفتم: ممنون که منو رسوندی...
همش سرم پایین بود... داشتم از خجالت میمردم!
جونگکوک لبخند زد: خواهش میکنم
من من کردم: اممم... خب... خدانگهدار!
یهو جونگکوک گفت: ا. ت صبر کن!
برگشتم... یعنی چیشدهه!!؟؟؟
جونگکوک با اخم ساختگیش گفت: میخوای بدون بغل خداحافظی کنی!!؟
بغل!؟؟ بغلش کننممم!!!؟؟؟
رفتم سمتش که بغلشو برام باز کرد... یه چیزی بار ها توی ذهنم تکرار میشد: آیا واقعا جونگکوک هم به من حس داره!!؟؟
بغلش کردم که اونم محکم منو بغل کرد و بوسه ای به موهام زد: بابت اتفاقاتی که افتاد... فراموششون کن!
سعی کردم رفتارمو کنترل کنم... عطرش کل ذهنمو مغزمو پر کرده بود!!
ازش جدا شدم و به سمت در رفتم...
یادم افتاد که لیا بهم گفت:سعی کن خوشحال و بازیگوش ب نظر برسی! سعی کن مثل فرشته ها حرف بزنی!(یعنی مثلا بلند بلند نخندی یا حرف بد نزنی)
پس برگشتم سمت جونگکوک و با خوشحالی گفتم: مشکلی نیست... بعدا میبینمت!!!
جونگکوک از هیجان من شوکه شد و بعدم با خوشحالی برام دست تکون داد: بااای باای👋🏻👋🏻👋🏻
_بای باای
وارد هتل شدم... یکبار دیگه تمام اتفاقات مرور شد و باز هم نتونستم بخوابم!!! همش یادم میوفتاد... چهره ی جونگکوک... با کت و شلوار و کروات... لحظه ای که منو میبوسید... بعد از بوسه که با چهره ی خمار و چشم های نیمه باز نفس نفس میزد..!
وااایییی خدااا مننن دارم از این حجم جذابیتتت دیوونه میشمممم!!!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۴۱۵
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط