🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part۲۵
جیهای آرایشم کرد و بعد از نیم ساعت کارش تموم شد. خودمو توی آینه نگاه کردم: وااااووو چقدررر خوشگللل شدمممم!!!!
از جیهای حسابی تشکر کردم.
لیا گفت: خیلی خوب شد!!
و بعدشم رفت دستشویی..
با خوشحالی بلند شدم و رفتم سمت چمدون لباسا که یهو جیهای دستمو گرفت و کشید: ا. ت!
برگشتم سمتش: چیشده!!؟؟
جیهای... ب نظر میرسید زیاد حالش خوب نیست!
_جیهای؟؟ چیشدهه!!؟؟
جیهای من من کرد: ا. ت... من میدونم که تو اون پسره رو دوست داری ولی... لطفا دربارش بیشتر تحقیق کن... من... من فقط نکرانتم... میدونی... بعضی پسرا... خیلی بی رحمن. بهت نزدیک میشن تا خوش بگذرونن و بعدم ولت میکنن... من... من فقط نگرانتم!
هعی... درسته!
جیهای همیشه دختر خوشحالی بود و همیشه سعی میکرد مارو بخندونه در حالی که قلبش خیلی شکسته ست! اون دختریه که چهره ی زیبایی داره و همینم باعث میشد پسرا زیاد دورش بیان و جیهای قلب مهربونی داره و بخاطر همین اونا ازش سو استفاده میکردن!
بغلش کردم: جیهای... ازت ممنونم:)) نکران نباش! ❤
لیا از دستشویی اومد بیرون و داد زد: زوددد باشیددد وقت نداریمممم!!!
لباسارو سریع تنم کرد... جلوی آینه ایستادم: وااایییی خیلیی عالیههعع😭❤
و... بلاخره زمانش رسید(ببخشید خلاصش کردم چون واقعا دگ عصابم بهم ریختتت از بس که نوشتم و ویسگون پاکش کرد اه)
توی پارک روی نیمکت نشسته بودم که یهو گوشیم زنگ خورد: الو؟
_ا. ت کجایی؟
ضربان قلبم رفت بالا
_روی نیمکت نشستم کنار آلاچیق های اخر پارک!
جونگکوک گفت: اها خیلی خب فهمیدم کجایی الان میام..
تماسو قطع کردم و منتظرش روی نیمکت نشستم...
خیلی استرس داشتم... خیلی هیجان داشتمممم
یهو صدایی اومد: ا. ت؟
سریع بلند شدم... ج... جونگکوک!!؟؟؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part۲۵
جیهای آرایشم کرد و بعد از نیم ساعت کارش تموم شد. خودمو توی آینه نگاه کردم: وااااووو چقدررر خوشگللل شدمممم!!!!
از جیهای حسابی تشکر کردم.
لیا گفت: خیلی خوب شد!!
و بعدشم رفت دستشویی..
با خوشحالی بلند شدم و رفتم سمت چمدون لباسا که یهو جیهای دستمو گرفت و کشید: ا. ت!
برگشتم سمتش: چیشده!!؟؟
جیهای... ب نظر میرسید زیاد حالش خوب نیست!
_جیهای؟؟ چیشدهه!!؟؟
جیهای من من کرد: ا. ت... من میدونم که تو اون پسره رو دوست داری ولی... لطفا دربارش بیشتر تحقیق کن... من... من فقط نکرانتم... میدونی... بعضی پسرا... خیلی بی رحمن. بهت نزدیک میشن تا خوش بگذرونن و بعدم ولت میکنن... من... من فقط نگرانتم!
هعی... درسته!
جیهای همیشه دختر خوشحالی بود و همیشه سعی میکرد مارو بخندونه در حالی که قلبش خیلی شکسته ست! اون دختریه که چهره ی زیبایی داره و همینم باعث میشد پسرا زیاد دورش بیان و جیهای قلب مهربونی داره و بخاطر همین اونا ازش سو استفاده میکردن!
بغلش کردم: جیهای... ازت ممنونم:)) نکران نباش! ❤
لیا از دستشویی اومد بیرون و داد زد: زوددد باشیددد وقت نداریمممم!!!
لباسارو سریع تنم کرد... جلوی آینه ایستادم: وااایییی خیلیی عالیههعع😭❤
و... بلاخره زمانش رسید(ببخشید خلاصش کردم چون واقعا دگ عصابم بهم ریختتت از بس که نوشتم و ویسگون پاکش کرد اه)
توی پارک روی نیمکت نشسته بودم که یهو گوشیم زنگ خورد: الو؟
_ا. ت کجایی؟
ضربان قلبم رفت بالا
_روی نیمکت نشستم کنار آلاچیق های اخر پارک!
جونگکوک گفت: اها خیلی خب فهمیدم کجایی الان میام..
تماسو قطع کردم و منتظرش روی نیمکت نشستم...
خیلی استرس داشتم... خیلی هیجان داشتمممم
یهو صدایی اومد: ا. ت؟
سریع بلند شدم... ج... جونگکوک!!؟؟؟
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۳۷۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط