{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قبل از اینکه با او آشنا شوم،چندباری دلبسته بودم،برای احسا

قبل از اینکه با او آشنا شوم،چندباری دلبسته بودم،برای احساسم گریه کرده بودم و هرازگاهی با یک نخ سیگار غم هایم را میسوزاندم،با آمدنش برای مدتی کوتاه،مدتی که هروقت تمام میشد بازهم کوتاه بود،حس کردم خوشبختم،حس کردم این همان خوشبختی ای است که قسمت هر انسانی میشود،نبود...همان خوشبختی نبود..زیرا که بعد از او فهمیدم خوشبختی قسمت همه نمیشود،بعضی ها باید غمگین بمانند،باید بدبخت باشند این یک قانون بود،
من باید این موضوع را در همان ابتدا میفهمیدم...که دلبسته چشمانش نشوم باید میفهمیدم و جلوی این اتفاق را میگرفتم اما دیر شده بود..
بعد از رفتنش کمی بیشتر از قبل غصه خوردم و گریه کردم،اینبار دیگر بزرگتر شده بودم..فهمیده تر شده بودم و میدانستم هر چقدر هم با سیگار غم هایم را بسوزانم باز هم چیزی درست نمیشود بازهم دردی وجود دارد که مرا بسوزاند پس سیگار را کنار گذاشتم و به هیچوقت خوش نبودنم قانع شدم،حقیقت همین بود من قبل از او شاد نبودم،بعد از او هم هیچوقت شاد نمیشوم،
و خیلی طول نکشید که متوجه شوم همه پایان خوش ندارند،
و زندگی من از همان داستان های نیم کاره ای بود که نویسنده اش خودکشی کرده،،
داستان من در غمگین ترین جای ممکن متوقف شد،و ادامه اش سه نقطه بود....
دیدگاه ها (۱)

نرسه مرگ این رویا ....هر شب که می‌رسه با کوله باری از خستگی ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 188♡⁠。⁠)⁩قاشق ق...

از کجای داستان شروع کنم :این که چگونه لبخند شدی برایمو چگونه...

پارت ۲ویو ات:ماشین متوقف شد. فضای بیرون یه عمارتِ سنگی و بزر...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

اسم رمان جدید

لونا و ويليام

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط