{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲

پارت ۲
ویو ات:
ماشین متوقف شد. فضای بیرون یه عمارتِ سنگی و بزرگ بود که حتی از دور هم حسِ سردی و مرگ می‌داد. وقتی در ماشین باز شد، بادیگاردها با خشونت پرتم کردن بیرون و بردنم داخل. من فقط ۱۹ سالم بود و توی این عمارتِ لعنتی، هیچ پناهی نداشتم. مغرورتر از اون بودم که گریه کنم، ولی از درون داشتم متلاشی می‌شدم.
ویو کوک:
وقتی آوردنش تو، جوری نگاه می‌کرد که انگار هیچ‌کدوم از اینا براش مهم نیست. یه دخترِ سرکش که باید یاد بگیره اینجا برده‌ی منه، نه یه مهمان. روی صندلی نشسته بودم و از بالای پله‌ها تماشاش می‌کردم. حسِ عجیبی بهش داشتم؛ از یه طرف می‌خواستم خردش کنم و از طرف دیگه، اگه کسی بهش چپ نگاه می‌کرد زنده‌اش نمی‌ذاشتم.
کوک: (با صدای بم و سرد) از این به بعد اینجا جای توعه. مثل یه برده رفتار کن تا زنده بمونی.
ات: (با لجبازی و اخم) برده؟ تو فکر کردی کی هستی که واسه من تعیین تکلیف کنی؟ مرتیکه ی عقده‌ای!
ویو ات:
با این حرفم، نگاهِ تاریک و خطرناکش روی صورتم نشست. فهمیدم زیاده‌روی کردم، اما غرورم اجازه نمی‌داد جلوش کوتاه بیام.
کوک: (نیشخندی زد و به بادیگاردها اشاره کرد) زبون درازی تاوان داره، ولی فعلاً ببریمش اتاقِ پایین تا بفهمه کجاست.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳ویو ات:اتاق سرد بود و بوی نم می‌داد. دیگه از اون سقفِ ...

ویو ات:بعد از اینکه جونگ‌کوک از اتاق رفت، با اینکه گرسنه بود...

پارت ۱:بازی سایه ها

اسم فیک: بازی سایه ها ژانر:عاشقانه ، مافیایی

پرسه در جنگلات از روی مبل بلند شد.نگاهش هنوز روی درِ بسته‌ی ...

پرسه در جنگل... صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ی اتاق داخ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁴ویو: اتچند دقیقه‌ای بود که کنار ...

صبح...ات طبق عادت همیشگی پایین آمد.اما این بار...کوک سر میز ...

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

لبخند قاتلپارت³⁵ویو سلینتمام شب فقط به اون دو پیام فکر می‌کر...

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

تک پارتی✨استوری‌ دردسر ساز... صبح...ات کنار تخت ایستاده بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط