Part

Part: 9
بی رحم

ویو ات
اخخ از دست اینا خیس خیس شدم اما خب حال داد با حجله رفتم بالا لباسامو پوشیدم رفتم پایین ساعت ۴:۳۰بود رفتم پایین که اینا بو جون هم افتادن خندم گرفت

کوک: من میبرمش

تهیونگ: غلط نکن من میبرم

جیهوپ: کوک تهیونگ از دیروز گفت که اون می خواد ببرتش

کوک: خب الانم من میگم میبر، تو چرا می خندی؟؟؟!!!

ات: چون خنده دار خب با هر دوتا تون میام این چه کاریه وقت برگشت با کوک بر می گردم

جیهوپ: بچه با ۱۶سال سن از شما ها بهتره و عاقل تره(چشمک)

تهیونگ: ایشششش باشه بریم

ات: بریم

تهیونگ: وایسا با این لباس زیادی باز نیست(اخم)

ات: این کجاش بازه(تعجب)

کوک: وسط سینت که مشخصه، لباست از رونات هم بالاتر رفته برو عوض کن(عصبانی)

ات: داداش توروخدا نه

تهیونگ: پسر همراهت هستااااا

ات: عجب غیرتی شدی د تورخدا

تهیونگ: اووففف باش دیر شد بریم

ویو ات
رسیدیم شوگا هم اونجا بود نمی دونم چرا خیلی ترسناک نگام می کرد خیلی معذب بودم از ی طرف هم می ترسیدم کم کم وقت رفتم شد

ی ماشین اومد گفت که برادرتون فرستاده خب تعجب کردم اولین بار کوک خودش نمیاد دنبالم اما سوار شدم که به جای این که بره سمت خونه

از شهر خارج شد خیلی می ترسیدم که ی جا ماشین متوقف شد

ویو شوگا
دیدگاه ها (۰)

Part: 10بی رحمویو شوگارفتم جایی که آیلین گفته بود ات واقعا خ...

Part: 8بی رحمجیهوپ: من غذا رو از قبل آماده کردم خب ات باید س...

Part: ۷بی رحمکوک: ببخش که این مدت عذابت دادیمجیهوپ: مارو ببخ...

عشق در دل مافیاپارت ۱۰ساعت ۴:۴۰ عصر آنچه گذشت: نقاشیم تموم ش...

بهم رسیده

فیک کوک دختر کوچولوی من پارت ۲۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط