پارت دوم: قرار اول در کافه دنج
پارت دوم: قرار اول در کافه دنج
چند روز بعد، چویا در کافهای دنج و آرام نشسته بود و سعی میکرد تمرکز کند، اما ذهنش مدام به سمت دازای کشیده میشد. آن لبخند مرموز، آن چشمهای کنجکاو، آن دستهای گرمی که او را از زمین بلند کرده بود... حس عجیبی بود. او که به تازگی با هویت جدیدش کنار میآمد، حضور دازای مثل یک لنگر ناخواسته، او را به ساحل آشنایی میکشاند.
ناگهان، صدای آشنایی از پشت سرش شنید: "خب خب، فرشتهی کوچولوی زمینخورده! چطوری؟ هنوز بارون میاد تو دلت؟"
چویا برگشت و دازای را دید که با همان لبخند همیشگی، روبروی او نشست. "تو... چطور فهمیدی من اینجام؟"
دازای با خونسردی گفت: "کنجکاوی شغل دوم منه. راستی، چطوره که امروز به جای غرق شدن توی خاطرات تلخ، یه کم با هم وقت بگذرونیم؟ یه قهوه؟ یه گپ دوستانه؟"
چویا لحظهای تردید کرد. منطقش فریاد میزد که از این آدم مرموز دوری کند، اما قلبش، قلبی که انگار متعلق به دختری جوان بود، چیز دیگری میگفت. "باشه."
اولین قرارشان، عجیب و غریب اما دلنشین بود. دازای از هر دری سخن میگفت؛ از کتابهای مورد علاقهاش، از فلسفههای عجیبش، از تنهاییهایش. و چویا، با وجود سکوت بیشترش، با دقت گوش میداد. او متوجه شده بود که دازای پشت آن ظاهر شاد و سرزنده، لایههای عمیقی از غم و تنهایی پنهان کرده است.
"تو خیلی عجیبی، دازای." چویا بالاخره گفت و لبخندی کوچک بر لبانش نشست.
دازای با تعجب ابرویش را بالا انداخت. "عجیب؟ من؟ چرا؟"
"چون... چون یه جورایی مثل منی. انگار یه چیزی رو گم کردی و داری دنبالش میگردی."
چشمهای دازای برقی زد. "شاید... شاید حق با تو باشه، چویا. شاید هر دومون توی این شهر بزرگ، فقط دنبال یه نفر میگردیم که بفهمه چی تو سرمونه. یه نفر که بتونیم باهاش حرف بزنیم، حتی وقتی بارون میاد."
او دستش را روی میز به سمت چویا دراز کرد. "چطوره این قرار رو ادامه بدیم؟ شاید... شاید بتونیم با هم یه چیز جدید پیدا کنیم."
چویا، با گونههایی که دوباره رنگ گرفتند، به دست دازای نگاه کرد. این بار، تردیدی نبود. او دست دازای را گرفت و حس کرد که انگشتانشان به هم گره خورد. انگار نه تنها دو نفر، بلکه دو روح سرگردان، در آن کافه دنج، همدیگر را پیدا کرده بودند.
چند روز بعد، چویا در کافهای دنج و آرام نشسته بود و سعی میکرد تمرکز کند، اما ذهنش مدام به سمت دازای کشیده میشد. آن لبخند مرموز، آن چشمهای کنجکاو، آن دستهای گرمی که او را از زمین بلند کرده بود... حس عجیبی بود. او که به تازگی با هویت جدیدش کنار میآمد، حضور دازای مثل یک لنگر ناخواسته، او را به ساحل آشنایی میکشاند.
ناگهان، صدای آشنایی از پشت سرش شنید: "خب خب، فرشتهی کوچولوی زمینخورده! چطوری؟ هنوز بارون میاد تو دلت؟"
چویا برگشت و دازای را دید که با همان لبخند همیشگی، روبروی او نشست. "تو... چطور فهمیدی من اینجام؟"
دازای با خونسردی گفت: "کنجکاوی شغل دوم منه. راستی، چطوره که امروز به جای غرق شدن توی خاطرات تلخ، یه کم با هم وقت بگذرونیم؟ یه قهوه؟ یه گپ دوستانه؟"
چویا لحظهای تردید کرد. منطقش فریاد میزد که از این آدم مرموز دوری کند، اما قلبش، قلبی که انگار متعلق به دختری جوان بود، چیز دیگری میگفت. "باشه."
اولین قرارشان، عجیب و غریب اما دلنشین بود. دازای از هر دری سخن میگفت؛ از کتابهای مورد علاقهاش، از فلسفههای عجیبش، از تنهاییهایش. و چویا، با وجود سکوت بیشترش، با دقت گوش میداد. او متوجه شده بود که دازای پشت آن ظاهر شاد و سرزنده، لایههای عمیقی از غم و تنهایی پنهان کرده است.
"تو خیلی عجیبی، دازای." چویا بالاخره گفت و لبخندی کوچک بر لبانش نشست.
دازای با تعجب ابرویش را بالا انداخت. "عجیب؟ من؟ چرا؟"
"چون... چون یه جورایی مثل منی. انگار یه چیزی رو گم کردی و داری دنبالش میگردی."
چشمهای دازای برقی زد. "شاید... شاید حق با تو باشه، چویا. شاید هر دومون توی این شهر بزرگ، فقط دنبال یه نفر میگردیم که بفهمه چی تو سرمونه. یه نفر که بتونیم باهاش حرف بزنیم، حتی وقتی بارون میاد."
او دستش را روی میز به سمت چویا دراز کرد. "چطوره این قرار رو ادامه بدیم؟ شاید... شاید بتونیم با هم یه چیز جدید پیدا کنیم."
چویا، با گونههایی که دوباره رنگ گرفتند، به دست دازای نگاه کرد. این بار، تردیدی نبود. او دست دازای را گرفت و حس کرد که انگشتانشان به هم گره خورد. انگار نه تنها دو نفر، بلکه دو روح سرگردان، در آن کافه دنج، همدیگر را پیدا کرده بودند.
- ۳۸۱
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط