پارت ۱
پارت ۱
ویو ا.ت
شاید هر کسی بتونه زندگی خوب و آرومی داشته باشه ولی من نه
شاید هر کسی بتونه از ته دل خوشحال باشه ولی من نه
شاید هر کسی بتونه گذشتش رو فراموش کنه ولی من نه
شاید هر کسی بتونه قاب خوشحالیش رو برداره و خوده غمگینش رو نشون بده ولی من نه یا شاید هم به خاطر یونگی نمیتونم
امروز هم مثل روزهای دیگه گذشته بود
بدون خوشحالی ، بدون آرامش ، بدون لبخند
البته فقط برای من
یونگی از سرکار برگشته بود و من مجبور بودم
خودم رو شاد و سرحال نشون بدم دریغ از اینکه دلم پر از ناراحتیه و ریشه این ناراحتی از اتفاقاتی و حرفایی میاد که توی جوونی کشیدم و شنیدم
یونگی : ا.ت میای امشب بریم سینما ؟
ا.ت : امشب ؟
یونگی : آره
ا.ت : نه ، دوست دارم خونه بمونم
یونگی : هرطور راحتی عزیزم
لبخندی مصنوعی زدم
چرا دروغ بگم ؟ من عاشق یونگیم ولی با این وضعیتی که من دارم عشق که هیچ فکر نکنم بتونیم حتی پیش هم زندگی کنیم
با تکون خوردن شونم سرم رو به سمت یونگی برگردوندم
ا.ت : بله یونگی ؟
یونگی : ا.ت چند بار صدات کردم جواب ندادی
ا.ت : خ خب فکرم درگیر بود ، بله ؟
یونگی : ا.ت اتفاقی افتاده ؟ چرا اینقدر تو خودتی ؟
همین جمله کافی بود تا بغضم بگیره و بشکنه و اشکام بریزن
یونگی : ا.ت چی شده ؟؟؟
ا.ت : یونگی
یونگی : جان یونگی ؟ چی شده ؟
ا.ت : یونگی نمیتونم
یونگی : چی رو نمیتونی ؟
ا.ت : نمیتونم به زندگی ادامه بدم حالم خیلی بده
یونگی : ا ا.ت این چه حرفیه میزنی ؟ نمیدونی اگه تو نباشی من چه بلایی سرم میاد ؟ بهم بگو چی شده ؟ هر چیزی شده باشه مطمئن من کنارتم
ا.ت : یونگی نمیتونم اتفاق های گذشتم رو فراموش کنم نمیتونم نمیتونم
یونگی : کدوم اتفاق ها ؟ بهم بگو عزیزم
ا.ت : یونگی من فقط ۵ سالم بود که دعواهای مامان و بابام شروع شد ، اینقدر دعواهاشون شدید بود که میرفتم توی اتاقم و ساعت ها دستم رو روی گوشم فشار میدادم تا صداشون رو نشنوم ، ۷ سالم بود که جدا شدن ، هیچ کدومش منو نمیخواستن ، باورت میشه ؟
آخر مامانم مجبور شد منو پیش خودش نگه داره ولی چه نگه داشتنی ؟ آرزو میکردم بمیرم ولی پیشش نباشم ، هر روز سرم داد میزد و منو مقصر اینکه زندگیش بد شده میدونست
ولی مگه من احساس نداشتم ؟
مثلاً میگفتم مامان امتحانم رو بیست شدم میگفت : وظیفت بود ، نکنه انتظار داشتی برات جشن بگیرم ؟
یا مثلاً روز تولدم میرفتم پیشش و با ذوق میگفتم : مامان امروز تولدمه و اون میگفت : از امروز متنفرم چون تو داخلش به دنیا اومدی
هیچ وقت منو بیرون نمیبرد
وقتی میرفتم پارک بچه هایی رو میدیدم که دارن با پدر و مادرشون بازی میکنن و میخندن ولی من حتی یادم نمیاد مامان و بابام منو پارک برده باشن
موقعی که ۱۲ سالم بود خودکشی کرد
یونگی من فقط ۱۲ سالم بود ولی صحنه ای که مامانم خودش رو دار زد با چشمام دیدم
بعد از مرگ مامانم مجبور شدم برم پیش بابام البته بگم اون زن گرفته بود
زنش باهام عادی رفتار میکرد نه باهام بد بود نه خوب مثل یه غریبه ولی پدرم ؟
اون بیشتر مامانم زجرم داد
اگه نمره ی امتحان هام کم میشد کتکم میزد
یا هیچ وقت اینو یادم نمیره یه روز با ذوق رفتم پیشش و گفتم : بابا میشه بریم بیرون خوراکی بخرم ؟
گفت : همین که گذاشتم بیای پیشم برو خداتو شکر کن
همینجوری گذشت تا ۱۸ سالم شد
رفتم دانشگاه ولی هم زمان با درس خوندم کار هم میکردم چون دیگه بهم پول نمیدادن ، اصلا حتی دیگه بهم زنگ نزدن
یونگی من یه بار تصمیم گرفتم برم پیششون
با پولی که از کار کردن درآورده بودم براشون کادو خریدم و رفتم خونشون ولی ( بغض دیگه اجازه نداد حرفش رو بزنه )
یونگی : بیا بغلم
بغلم کرد و آروم موهام رو نوازش کرد
ا.ت : کادو براشون خریدم و رفتم خونشون ولی میدونی بهم چی گفت ؟
بهم گفت من دختری به نام ا.ت ندارم ، داشته باشم هم نمیخوام ببینمش ازش متنفرم
بهش گفتم : اومدم شما رو ببینم گفت : من نمیخوام ببینمت دختره ی رو مخ ، آرزو میکنم تو هم مثل مامانت بمیری
یونگی به نظرت من چی کار کردم که پدر خودم برای آرزوی مرگ کرد ؟ ( گریه )
یونگی : هیششش آروم باش
ا.ت : از حرفایی که شنیدم و چیزی هایی که تجربه کردم از خودم متنفرم ، حس میکنم ارزشی ندارم
یونگی : قشنگم چرا این حرفو میزنی ؟
میدونی چقدر برای من با ارزشی و من چقدر دوست دارم ؟ میدونی اگه نباشی منم میمیرم ؟
چیزی نگفتم و سرم رو توی سینش قایم کردم
ادامه دارد.........
ویو ا.ت
شاید هر کسی بتونه زندگی خوب و آرومی داشته باشه ولی من نه
شاید هر کسی بتونه از ته دل خوشحال باشه ولی من نه
شاید هر کسی بتونه گذشتش رو فراموش کنه ولی من نه
شاید هر کسی بتونه قاب خوشحالیش رو برداره و خوده غمگینش رو نشون بده ولی من نه یا شاید هم به خاطر یونگی نمیتونم
امروز هم مثل روزهای دیگه گذشته بود
بدون خوشحالی ، بدون آرامش ، بدون لبخند
البته فقط برای من
یونگی از سرکار برگشته بود و من مجبور بودم
خودم رو شاد و سرحال نشون بدم دریغ از اینکه دلم پر از ناراحتیه و ریشه این ناراحتی از اتفاقاتی و حرفایی میاد که توی جوونی کشیدم و شنیدم
یونگی : ا.ت میای امشب بریم سینما ؟
ا.ت : امشب ؟
یونگی : آره
ا.ت : نه ، دوست دارم خونه بمونم
یونگی : هرطور راحتی عزیزم
لبخندی مصنوعی زدم
چرا دروغ بگم ؟ من عاشق یونگیم ولی با این وضعیتی که من دارم عشق که هیچ فکر نکنم بتونیم حتی پیش هم زندگی کنیم
با تکون خوردن شونم سرم رو به سمت یونگی برگردوندم
ا.ت : بله یونگی ؟
یونگی : ا.ت چند بار صدات کردم جواب ندادی
ا.ت : خ خب فکرم درگیر بود ، بله ؟
یونگی : ا.ت اتفاقی افتاده ؟ چرا اینقدر تو خودتی ؟
همین جمله کافی بود تا بغضم بگیره و بشکنه و اشکام بریزن
یونگی : ا.ت چی شده ؟؟؟
ا.ت : یونگی
یونگی : جان یونگی ؟ چی شده ؟
ا.ت : یونگی نمیتونم
یونگی : چی رو نمیتونی ؟
ا.ت : نمیتونم به زندگی ادامه بدم حالم خیلی بده
یونگی : ا ا.ت این چه حرفیه میزنی ؟ نمیدونی اگه تو نباشی من چه بلایی سرم میاد ؟ بهم بگو چی شده ؟ هر چیزی شده باشه مطمئن من کنارتم
ا.ت : یونگی نمیتونم اتفاق های گذشتم رو فراموش کنم نمیتونم نمیتونم
یونگی : کدوم اتفاق ها ؟ بهم بگو عزیزم
ا.ت : یونگی من فقط ۵ سالم بود که دعواهای مامان و بابام شروع شد ، اینقدر دعواهاشون شدید بود که میرفتم توی اتاقم و ساعت ها دستم رو روی گوشم فشار میدادم تا صداشون رو نشنوم ، ۷ سالم بود که جدا شدن ، هیچ کدومش منو نمیخواستن ، باورت میشه ؟
آخر مامانم مجبور شد منو پیش خودش نگه داره ولی چه نگه داشتنی ؟ آرزو میکردم بمیرم ولی پیشش نباشم ، هر روز سرم داد میزد و منو مقصر اینکه زندگیش بد شده میدونست
ولی مگه من احساس نداشتم ؟
مثلاً میگفتم مامان امتحانم رو بیست شدم میگفت : وظیفت بود ، نکنه انتظار داشتی برات جشن بگیرم ؟
یا مثلاً روز تولدم میرفتم پیشش و با ذوق میگفتم : مامان امروز تولدمه و اون میگفت : از امروز متنفرم چون تو داخلش به دنیا اومدی
هیچ وقت منو بیرون نمیبرد
وقتی میرفتم پارک بچه هایی رو میدیدم که دارن با پدر و مادرشون بازی میکنن و میخندن ولی من حتی یادم نمیاد مامان و بابام منو پارک برده باشن
موقعی که ۱۲ سالم بود خودکشی کرد
یونگی من فقط ۱۲ سالم بود ولی صحنه ای که مامانم خودش رو دار زد با چشمام دیدم
بعد از مرگ مامانم مجبور شدم برم پیش بابام البته بگم اون زن گرفته بود
زنش باهام عادی رفتار میکرد نه باهام بد بود نه خوب مثل یه غریبه ولی پدرم ؟
اون بیشتر مامانم زجرم داد
اگه نمره ی امتحان هام کم میشد کتکم میزد
یا هیچ وقت اینو یادم نمیره یه روز با ذوق رفتم پیشش و گفتم : بابا میشه بریم بیرون خوراکی بخرم ؟
گفت : همین که گذاشتم بیای پیشم برو خداتو شکر کن
همینجوری گذشت تا ۱۸ سالم شد
رفتم دانشگاه ولی هم زمان با درس خوندم کار هم میکردم چون دیگه بهم پول نمیدادن ، اصلا حتی دیگه بهم زنگ نزدن
یونگی من یه بار تصمیم گرفتم برم پیششون
با پولی که از کار کردن درآورده بودم براشون کادو خریدم و رفتم خونشون ولی ( بغض دیگه اجازه نداد حرفش رو بزنه )
یونگی : بیا بغلم
بغلم کرد و آروم موهام رو نوازش کرد
ا.ت : کادو براشون خریدم و رفتم خونشون ولی میدونی بهم چی گفت ؟
بهم گفت من دختری به نام ا.ت ندارم ، داشته باشم هم نمیخوام ببینمش ازش متنفرم
بهش گفتم : اومدم شما رو ببینم گفت : من نمیخوام ببینمت دختره ی رو مخ ، آرزو میکنم تو هم مثل مامانت بمیری
یونگی به نظرت من چی کار کردم که پدر خودم برای آرزوی مرگ کرد ؟ ( گریه )
یونگی : هیششش آروم باش
ا.ت : از حرفایی که شنیدم و چیزی هایی که تجربه کردم از خودم متنفرم ، حس میکنم ارزشی ندارم
یونگی : قشنگم چرا این حرفو میزنی ؟
میدونی چقدر برای من با ارزشی و من چقدر دوست دارم ؟ میدونی اگه نباشی منم میمیرم ؟
چیزی نگفتم و سرم رو توی سینش قایم کردم
ادامه دارد.........
- ۵.۰k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط