[برادر ناتنی]

[برادر ناتنی]
Part-۹

اعصابم خورد شد چطور جرعت می‌کنه دست روم بلند کنه . اصلا چرا الکس ازم دفاع نکرد؟
-هوی داری چی کار میکنی؟؟
﷼عشقم من فقط من فقط چیزه من
-احمق . حتی نمی تونی جمله بندی کنی
دختره شروع کرد به گریه کردن و عر زدن
دیگه جدی جدی قاطی کردم . یه مشت خوابوندم تو صورت دختره که مثل چی افتاد زمین
مثل چی از دماغم خون میومد
&خوبی؟؟بیا بریم دماغت رو پانسمان کنم
+اصلا عالی تر از این نمیشه
دنبال هیون جین راه افتادم . روی یه صندلی اشاره کرد‌
&بشین
نشستم که یه دستمال آورد و دماغم رو پاک کرد
رفت باند آورد و رو دماغم زد چند تا هم چسب به دماغم چسبوند
&تموم شد
+ممنون
بلند شدم
+منو میرسونی خونه تا کار دست اینا ندادم؟
&اره . سوار شو
رفتم سوار ماشین شدم
الکس هم اومد نشست چرخید سمت عقب
-ببینم دماغتو
+لازم نکرده
هیون جین هم نشست و ماشین حرکت کرد
-چی شد که ماشین دادی دست لینا
& ماشینمو هک کرده بودن
-چیی؟
&ترمز و ترمز دستیم از کار افتاده بود . لینا گفت جامون رو با هم عوض کنیم منم جامو عوض کردن و اون جوننونو نجات داد
الکس نیشخند زد
-پس پرنسس خانم وحشی رانندگی هم بلدن
-هیی با تو ام ها
الکس چرخید پشت که دید خوابیدم
-خوابه
&بزار بخوابه
|دید الکس|
رسیدیم عمارت خسته بودم
در ماشین و باز کردم . لینا رو صدا زدم
-پاشو پاشو لیناا
بیدار نشد
-تکونش دادم
بیدار. نشد
انگار خیلی خسته بود
رفتم نزدیک تر و بغلش کردم
-ممنون هیون جین می‌بینمت
&خواهش میکنم فعلا خدافظ الکس
-خدافظ
داشتم راه میرفتم که چشمم خورد به شکم باریکش
لعنتی لعنتی
صبر کن اون خواهرمه چنین چیزی امکان پذیر نیس این چ فکریه که به سرم زدهه
اه ه ه لعنتییی
نمی تونستم چشم از شکم باریکش بردارم
وارد عمل ت شدم
لینا خیلی سبک بود . مثل یه پر
از پله ها بالا رفتم در اتاقش رو باز کردم و بردمش سمت تختش . گذاشتمش رو تخت . روشو کشیدم و به دماغش نگاه کردم
دختره خراب دماغش رو نابود کرده
از اتاق رفتم بیرون

#برادرناتنی #رمان #فیک #سناریو #کراش #مافیا #موتور #ماشین #کره #چین #دختر #پسر #خواهر #برادر #ناتنی #خوشگل #جونکوک #هیونجین #الکس #تهیونگ #فلیکس #فیلیکس #روبیکا #کتاب #دارک #استری_کیدز #چانگبین #بنگچان #لینو #هان #جونگمین #سونگمین #داستان
دیدگاه ها (۱)

عشق خیانت انتقام

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

p2همینجوری داشتم با خودم حرف میزدم که با صدای رورا به خودم ا...

🎀🦋 پارت ۲۵ — ویو آت 🌸𐙚رفتم حموم، روتینم رو انجام دادم و بعد ...

پارت ۲۱ :

پارت ۴۸ دو روز بعد، لینا همراه سوفیا برای خرید بیرون رفته بو...

My dady پارت ②①تهیونگ: با توام... ات: پول درمیوردم«آروم» تهی...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

پارت یک

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 4«ویو ا.ت»با گریه وارد خونه شدم و مستقیم رفتم اتاقم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط