Partone
Part=1(one)
Red moon
ماه قرمز
زمان:شب
ویو تهیونگ
داخل اقامتگاه ام داشتم استراحت می کردم چون امروز روز خیلی سختی بود و از یه طرف از اینکه فقط یه جا بمونم و کار خاصی نکنم خیلی بدم میاد پس تصمیم گرفتم برم بیرون از قصر یکم راه برم
لباس های عادی پوشیدم از در رفتم بیرون به ندیم هان گفتم می خوام برم بیرون با هر کی سرد و بد اخلاق بودم اما با ندیم هان اینجوری نبودم چون اون من رو مثل یه پدر بزرگ کرد و من اون رو خیلی دوست دارم.
حدود ۵ مین بعد از قصر اومدم بیرون توی جنگل داشتم برای خودم راه میرفتم که صدای شنیدم
اول فکر کردم صدای یه فرشته هست آنقدر که صدای لطیف و نرمی داشت سعی کردم دنبال صدا برم اما کسی رو پیدا نکردم فقط حدود ۱۰ مین داشتم دنبال اون فرشته می گشتم اما نتونستم پیداش کنم پس ترجیح دادم برگردم قصر هم چون هوا خیلی تاریک و هم سرد بود داشتم به قصر بزرگ می رفتم که بانو رورا اومد
نمی دونم چرا ولی دلم می خواد بکشمش اما هیچ وقت حوصله این کار رو ندارم رورا دختر خالم هست و خیلی از من خوشش میاد ولی من هیچ احساسی بهش ندارم ههه البته باید درست تر بگم که من اصلا از هیچکی خوشم نمیاد
(علامت ها تهیونگ - رورا ٫)
٫آه عالیجناب شماهم اینجا هستین☺️
- خب جای تعجب نداره قصره خودمه هر جا که دلم می خواد میرم به کسی هم مربوط نمیشه (خیلی سرد)
٫بله،بله من که چیز خاصی نگفتم عالیجناب ( با حالت لوس)
- ( بلند داد زد) سربازاااااا
( سرباز ها آمدن)
- این رو به زندان ببرید تا وقتی هم که من گفتم حق بیرون آمدن رو نداره مفهوم شده ( با صدای بلند و خشن)
سربازا: بله سرورم
٫ عالیجناب،عالی جناب،من..من که کاری نکردم ( در حال اینکه سرباز ها می بردنش)
ویو تهیونگ
از اینکه باهاش صحبت می کردم خیلی حالم بهم خورد یجورایی از اینکه با خانواده صحبت کنم دوری می کنم.
دم در اقامتگاه بودم که یاد اون فرشته افتادم
- ندیم هان
& بله عالی جناب
- نمی خوام کسی رو ببینم هر کی اومد ردش کن بره(با حالت کسل و بی حال)
&چشم عالی جناب
بعد از این حرف رفتم داخل اقامتگاه ام و لباس هام رو عوض کردم بعد رفتم روی تختم دراز کشیدم و با فکر کردن با صدای اون فرشته خوابم برد.
Red moon
ماه قرمز
زمان:شب
ویو تهیونگ
داخل اقامتگاه ام داشتم استراحت می کردم چون امروز روز خیلی سختی بود و از یه طرف از اینکه فقط یه جا بمونم و کار خاصی نکنم خیلی بدم میاد پس تصمیم گرفتم برم بیرون از قصر یکم راه برم
لباس های عادی پوشیدم از در رفتم بیرون به ندیم هان گفتم می خوام برم بیرون با هر کی سرد و بد اخلاق بودم اما با ندیم هان اینجوری نبودم چون اون من رو مثل یه پدر بزرگ کرد و من اون رو خیلی دوست دارم.
حدود ۵ مین بعد از قصر اومدم بیرون توی جنگل داشتم برای خودم راه میرفتم که صدای شنیدم
اول فکر کردم صدای یه فرشته هست آنقدر که صدای لطیف و نرمی داشت سعی کردم دنبال صدا برم اما کسی رو پیدا نکردم فقط حدود ۱۰ مین داشتم دنبال اون فرشته می گشتم اما نتونستم پیداش کنم پس ترجیح دادم برگردم قصر هم چون هوا خیلی تاریک و هم سرد بود داشتم به قصر بزرگ می رفتم که بانو رورا اومد
نمی دونم چرا ولی دلم می خواد بکشمش اما هیچ وقت حوصله این کار رو ندارم رورا دختر خالم هست و خیلی از من خوشش میاد ولی من هیچ احساسی بهش ندارم ههه البته باید درست تر بگم که من اصلا از هیچکی خوشم نمیاد
(علامت ها تهیونگ - رورا ٫)
٫آه عالیجناب شماهم اینجا هستین☺️
- خب جای تعجب نداره قصره خودمه هر جا که دلم می خواد میرم به کسی هم مربوط نمیشه (خیلی سرد)
٫بله،بله من که چیز خاصی نگفتم عالیجناب ( با حالت لوس)
- ( بلند داد زد) سربازاااااا
( سرباز ها آمدن)
- این رو به زندان ببرید تا وقتی هم که من گفتم حق بیرون آمدن رو نداره مفهوم شده ( با صدای بلند و خشن)
سربازا: بله سرورم
٫ عالیجناب،عالی جناب،من..من که کاری نکردم ( در حال اینکه سرباز ها می بردنش)
ویو تهیونگ
از اینکه باهاش صحبت می کردم خیلی حالم بهم خورد یجورایی از اینکه با خانواده صحبت کنم دوری می کنم.
دم در اقامتگاه بودم که یاد اون فرشته افتادم
- ندیم هان
& بله عالی جناب
- نمی خوام کسی رو ببینم هر کی اومد ردش کن بره(با حالت کسل و بی حال)
&چشم عالی جناب
بعد از این حرف رفتم داخل اقامتگاه ام و لباس هام رو عوض کردم بعد رفتم روی تختم دراز کشیدم و با فکر کردن با صدای اون فرشته خوابم برد.
- ۱۷۷
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط