تهیونگمیا اینطوری نکنهرچی بشه ما خانواده ی
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁹⁰
تهیونگ:میا اینطوری نکن.هرچی بشه ما خانواده ی...
میا:خانواده ی من هانجو و کن هستن نه شما
جونگکوک:کن و هانجو کدوم خری هستن الان..
میا با جیغ بلندی به سمت جونگکوک حمله
کرد و شروع کرد به زدنش با دستای کوچیکش..
مهم نبود صورتشه یا بدنشه.فقط میزد
میا:حق نداری راجبشون اینجوری بگی عو.ضی بار اخرت باشه
با دستش دوتا مچ دستاش رو گرفت و با دست دیگه دورش کرد..
جونگکوک:ببخشید..نمیدونستم برات ارزش دارن،باشه؟ببخشید..
چشم غره ای به تهیونگ رفت..
میا:خانواده ی من شما نیستین.اونا خانوادی منن.نه یک مرد که یک دختر ۱۴ساله رو میاره تو خونه ی خودش و نه یک مرد که یک دختر۱۵ساله رو توی خونش..
تهیونگ:میا خفه شو.همه بدبختی ها عاملش تو هستی..اگر فرار نمیکردی هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیفتاد.تو یک یتیم بدبختی اگر من تو رو به فرزندخوندگی نمیگرفتم طعم ثروت رو هیچ وقت نمیچشیدی..
حس جنون..کل بدنش رو فرا گرفته بود..
یقه ی لباسش رو محکم گرفت و از اتاق بیرون
برد..جونگکوک فقط نگاه میکرد..چون میدونست
چی توی سر تهیونگ میگذره.
تهیونگ میا رو از خونه بیرون انداخت..توی کوچه.
تهیونگ:بشین تو خیابون معصوم بازی در بیار تا ببینم چه اتفاقی برات میفته..ببینم کن میاد نجاتت
بده یا نه.
میا:تهیونگ..تهیونگ منو ننداز توی خیابون تهیونگ
من جایی ندارم ببخشید باشه؟تهیونگ..
تهیونگ به داخل حیاط برگشت و اروم به سمت
عمارتش رفت..درسته مقصر بود.ولی نه در این حد.
"میا"
چه خاکی بریزم توی سرم.اینجا من هیچی ندارم.
حتی پول هم ندارم برگردم ژاپن..لعنت به همه چیز..چه غلطی کنم.
کنار در نشست.سرش رو به در تکیه داد.اشک روی
صورتش سرازیر شد.
چیکار کنم؟هر.زگی؟شب کجا بخوابم؟خدا لعنتم
کنه..چرا انقدر عوضی شدم؟
شاید واقعا حق با تهیونگه.من نباید فرار میکردم.اکر میموندم اون ها پشیمون میشدن و طی کمتر از یکسال همه چی خوب میشد..مدرسه و فعالیت ها
باعث میشد فراموش کنم.ولی لعنت به من.
۴سال رو هدر دادم.
یورا به همراه مردی قدبلند وارد اتاق شدن.
یورا:این همون دختریه که راجبش بهتون گفتم.
……:به نظر زیبا میاد.
میا:همون اول بگم تو قرار نیست من و انتخاب کنی
……..:چرا اون وقت؟
میا:چون..خوب…من یکی از بد بچ های
جامعم
میا:ولم کن چیکارم داری؟آقای کیم با شمام
..…..:بابا رو بیشتر ترجیح میدم
میا:چی؟تو….
………:اره الان دیگه از نظر قانونی دخترمی!
میا:تو اصن نظر من و پرسیدی؟
کل بچه های اونجا داشتن نگامون میکردن.
……..:فکر نمیکردم نظر شما ها مهم باشه.
تهیونگ:میا!
میا با اون گریه و تعجبی که داشت گفت
میا:تقصیر..فین..من بود…باید..در میزدم.
بدون درنگ اتاق و ترک کرد.
تهیونگ به کارش ادامه داد و ار..ضا و شد و در همین محض کشید بیرون.
لارا:عا.حح د.د.ی این دختره چه سرکشه
تهیونگ:لارا
خاطرات مثل یک فیلم جلوی چشماش رد میشد..داشت دیوونش میکرد..خاطرات بد خیلی
شیرین شده بودن..
تهیونگ:میتونم بیام تو؟
میا با شنیدن صدای تهیونگ خود را به خواب زد و صدای خروپف از خود در آورد.
تهیونگ خنده ی زیر لبی کرد و گفت
تهیونگ:میدونم بیداری پس دارم میام
تو!
اون داشت بهش نزدیک میشد و دلیلش چی بود؟
تهیونگ:نترس گفتی میترسی…میخوام بغلت کنم.
میا:نه ممنون…
تهیونگ که به حرفش گوش نمیداد.
تهیونگ میا کوچولو رو بغلش کرد.چه کوچولو بود این بچه.ظریف و شکستنی بود.
میا:تمومش کن..نمیخوام بهشون فکر کنم..
لیزا:از رو شکل و شمایل غذا ها تصمیم میگیری(با خنده)
میا:(سر تکون دادن به نشونه ی مثبت)
لیزا:بیا امتحانش کن هوم؟
میا:باشه…….این واقعا خوشمزست!
لیزا:من که بهت گفتم!
میا:گفتم تمومش کن..
داد خیلی بلندی کشید که عصبانیت به لگد محکم
دروازه ی خونه ی تهیونگ ختم شد.
میا:خدا لعنتت کنه.اگر همین الان این در رو باز نکنین کاری میکنم که پشیمون بشین..عهههه
با عصبانیت و موهای ژولیده برگشتم و با دوتا
مرد روبه رو شدم که از کارای من شوکه شدن.
خاک تو سرم..!
مرده:عامم..چیزه..خوبی؟
میا:.....ها؟
مرده:گفتم خوبی؟
میا:خوب؟اره..خیلی.من عالیم.هیچ مشکلی ندارم
دیوانه بار خندیدم
میا:میبینی؟دارم میخندم؟!یعنی خوشحالم!
مرده۲:ببین این دیوونه است..بیا بریم داخل زودتر!
مرده:اخه این دختره خیلی اشناست..وقتی داشتم
با تهیونگ حرف میزدم دیدمش..حس میکنم.یا شایدم عکسش.
میا:شما کی هستین؟
مرده:خودت کی هستی؟
مرد قد کوتاه تر کمی جلو اومد؟
مرده:تو بچه ی تهیونگ نیستی؟
میا:بچه ی تهیونگ؟اون عوضی..خبر نداری؟
مرده۲:اینجا چه خبره؟
مرده:بگو ببینم چی شد؟
میا:المان...نزدیک به ۵سال پیش...
مرده:اوه..از موقعی که افسردگی گرفت..یادمه
میا:من همونم..دخترش.که جفتشون بهش تجاوز کردن.من توی ژاپن زندگی خوبی ساختم.ولی دوباره
خرابش کردن.الان هم منو انداختن بیرون!
تهیونگ:میا اینطوری نکن.هرچی بشه ما خانواده ی...
میا:خانواده ی من هانجو و کن هستن نه شما
جونگکوک:کن و هانجو کدوم خری هستن الان..
میا با جیغ بلندی به سمت جونگکوک حمله
کرد و شروع کرد به زدنش با دستای کوچیکش..
مهم نبود صورتشه یا بدنشه.فقط میزد
میا:حق نداری راجبشون اینجوری بگی عو.ضی بار اخرت باشه
با دستش دوتا مچ دستاش رو گرفت و با دست دیگه دورش کرد..
جونگکوک:ببخشید..نمیدونستم برات ارزش دارن،باشه؟ببخشید..
چشم غره ای به تهیونگ رفت..
میا:خانواده ی من شما نیستین.اونا خانوادی منن.نه یک مرد که یک دختر ۱۴ساله رو میاره تو خونه ی خودش و نه یک مرد که یک دختر۱۵ساله رو توی خونش..
تهیونگ:میا خفه شو.همه بدبختی ها عاملش تو هستی..اگر فرار نمیکردی هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیفتاد.تو یک یتیم بدبختی اگر من تو رو به فرزندخوندگی نمیگرفتم طعم ثروت رو هیچ وقت نمیچشیدی..
حس جنون..کل بدنش رو فرا گرفته بود..
یقه ی لباسش رو محکم گرفت و از اتاق بیرون
برد..جونگکوک فقط نگاه میکرد..چون میدونست
چی توی سر تهیونگ میگذره.
تهیونگ میا رو از خونه بیرون انداخت..توی کوچه.
تهیونگ:بشین تو خیابون معصوم بازی در بیار تا ببینم چه اتفاقی برات میفته..ببینم کن میاد نجاتت
بده یا نه.
میا:تهیونگ..تهیونگ منو ننداز توی خیابون تهیونگ
من جایی ندارم ببخشید باشه؟تهیونگ..
تهیونگ به داخل حیاط برگشت و اروم به سمت
عمارتش رفت..درسته مقصر بود.ولی نه در این حد.
"میا"
چه خاکی بریزم توی سرم.اینجا من هیچی ندارم.
حتی پول هم ندارم برگردم ژاپن..لعنت به همه چیز..چه غلطی کنم.
کنار در نشست.سرش رو به در تکیه داد.اشک روی
صورتش سرازیر شد.
چیکار کنم؟هر.زگی؟شب کجا بخوابم؟خدا لعنتم
کنه..چرا انقدر عوضی شدم؟
شاید واقعا حق با تهیونگه.من نباید فرار میکردم.اکر میموندم اون ها پشیمون میشدن و طی کمتر از یکسال همه چی خوب میشد..مدرسه و فعالیت ها
باعث میشد فراموش کنم.ولی لعنت به من.
۴سال رو هدر دادم.
یورا به همراه مردی قدبلند وارد اتاق شدن.
یورا:این همون دختریه که راجبش بهتون گفتم.
……:به نظر زیبا میاد.
میا:همون اول بگم تو قرار نیست من و انتخاب کنی
……..:چرا اون وقت؟
میا:چون..خوب…من یکی از بد بچ های
جامعم
میا:ولم کن چیکارم داری؟آقای کیم با شمام
..…..:بابا رو بیشتر ترجیح میدم
میا:چی؟تو….
………:اره الان دیگه از نظر قانونی دخترمی!
میا:تو اصن نظر من و پرسیدی؟
کل بچه های اونجا داشتن نگامون میکردن.
……..:فکر نمیکردم نظر شما ها مهم باشه.
تهیونگ:میا!
میا با اون گریه و تعجبی که داشت گفت
میا:تقصیر..فین..من بود…باید..در میزدم.
بدون درنگ اتاق و ترک کرد.
تهیونگ به کارش ادامه داد و ار..ضا و شد و در همین محض کشید بیرون.
لارا:عا.حح د.د.ی این دختره چه سرکشه
تهیونگ:لارا
خاطرات مثل یک فیلم جلوی چشماش رد میشد..داشت دیوونش میکرد..خاطرات بد خیلی
شیرین شده بودن..
تهیونگ:میتونم بیام تو؟
میا با شنیدن صدای تهیونگ خود را به خواب زد و صدای خروپف از خود در آورد.
تهیونگ خنده ی زیر لبی کرد و گفت
تهیونگ:میدونم بیداری پس دارم میام
تو!
اون داشت بهش نزدیک میشد و دلیلش چی بود؟
تهیونگ:نترس گفتی میترسی…میخوام بغلت کنم.
میا:نه ممنون…
تهیونگ که به حرفش گوش نمیداد.
تهیونگ میا کوچولو رو بغلش کرد.چه کوچولو بود این بچه.ظریف و شکستنی بود.
میا:تمومش کن..نمیخوام بهشون فکر کنم..
لیزا:از رو شکل و شمایل غذا ها تصمیم میگیری(با خنده)
میا:(سر تکون دادن به نشونه ی مثبت)
لیزا:بیا امتحانش کن هوم؟
میا:باشه…….این واقعا خوشمزست!
لیزا:من که بهت گفتم!
میا:گفتم تمومش کن..
داد خیلی بلندی کشید که عصبانیت به لگد محکم
دروازه ی خونه ی تهیونگ ختم شد.
میا:خدا لعنتت کنه.اگر همین الان این در رو باز نکنین کاری میکنم که پشیمون بشین..عهههه
با عصبانیت و موهای ژولیده برگشتم و با دوتا
مرد روبه رو شدم که از کارای من شوکه شدن.
خاک تو سرم..!
مرده:عامم..چیزه..خوبی؟
میا:.....ها؟
مرده:گفتم خوبی؟
میا:خوب؟اره..خیلی.من عالیم.هیچ مشکلی ندارم
دیوانه بار خندیدم
میا:میبینی؟دارم میخندم؟!یعنی خوشحالم!
مرده۲:ببین این دیوونه است..بیا بریم داخل زودتر!
مرده:اخه این دختره خیلی اشناست..وقتی داشتم
با تهیونگ حرف میزدم دیدمش..حس میکنم.یا شایدم عکسش.
میا:شما کی هستین؟
مرده:خودت کی هستی؟
مرد قد کوتاه تر کمی جلو اومد؟
مرده:تو بچه ی تهیونگ نیستی؟
میا:بچه ی تهیونگ؟اون عوضی..خبر نداری؟
مرده۲:اینجا چه خبره؟
مرده:بگو ببینم چی شد؟
میا:المان...نزدیک به ۵سال پیش...
مرده:اوه..از موقعی که افسردگی گرفت..یادمه
میا:من همونم..دخترش.که جفتشون بهش تجاوز کردن.من توی ژاپن زندگی خوبی ساختم.ولی دوباره
خرابش کردن.الان هم منو انداختن بیرون!
- ۱۰.۵k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط