{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«من عاشق یه مافیا شدم ....»

«من عاشق یه مافیا شدم ....»
part-16

ویو جونگکوک*
یهو با صورت میا مواجه شدم ( میا دختر عموی جونگکوک )بازم لباس های باز و جذب پوشیده بود و گفت....
میا: جناب میشه بیام تو
جونگکوک: خفه شو ، فکر نمیکردم زنده باشی (پوزخند)
میا اومد داخل خونه
میا: اه ، (خنده) خب میبینی الان زندم و اومدم بدستت بیارم
جونگکوک: دهنتو ببند من با وانی ازدواج کردم
میا: فکر نکنم چون وانی الان همسر تهیونگه
گردن میا رو محکم گرفتم و گفتم.....
جونگکوک: یه بار دیگه بگو چی گفتی
میا: گفتم اون زنیکه الان زن تهیونگه
جونگکوک: بگو الان کجاست( عربده)
میا: روسیه جناب( خنده)
و گردن میا رو ول کردم و روی مبل نشستم که میا اومد روی پاهام نشست و با دست هاش بدم رو لمس میکرد ( جونگکوک لباس تنشه قشنگا)
میا: هنوز منو نمیخوای
بهش محل نزاشتم که دیدم داره دکمه های لباسم رو باز میکنه و گردم رو لمس میکنه سریع روی زمین پرتش کردم و بلند شدم و گفتم ....
جونگکوک:توی خواب ببینی من بهت نگاه کنم هرزه
میا: جونگکوک داری زندگیت رو خراب میکنی
جونگکوک: از خونم گمشو بیرون (عربده)
میا ترسید و رفت ....
و من برای اینکه وانی رو دوباره ببینم شروع به نقشه کشیدن کردم .....

«پرش زمانی به ۶ هفته بعد»

ویو وانی *
اصن حوصله هیچ کاری رو نداشتم تهیونگ اجازه نمیداد که با جونگکوک صحبت کنم و یا بیرون برم که حالم بد شد و بیهوش شدم .....

ویو تهیونگ*
به اتاق خودم و وانی رفتم که دیدم وانی بیهوش شده سریع دکتر خبر کردم و وانی رو براید استایل بغل کردم و روی تخت گذاشتم .......

«پرش زمانی به اومدن دکتر»

ویو نویسنده٬
دکتر بعد از معاینه وانی به تهیونگ گفت.....
دکتر: تبریک میگم همسر شما باردار هستن ....
تهیونگ :چی ، باردار ؟ درست چک کردین؟
دکتر : بله
تهیونگ : مچکرم
و بعد از رفتن دکتر وانی بهوش اومد ..
تهیونگ: تو بارداری ....
وانی: ولی من و تو که .....
تهیونگ: پس بچه از.....
وانی: اره بچه از جونگکوکه
وانی: میخوای چیکار کنی؟؟؟
تهیونگ: من پدر بچه میشم و این موضوع برای همیشه دفع میشه ...
وانی: اخه ، باید بچه بدونه پدرش کیه..
تهیونگ: بسه وانی استراحت کن یه حرف رو دوبار تکرار نمیکنم ....
وانی : باشه ، برو بیرون ( بغض)
و تهیونگ سر وانی رو نوازش کرد و رفت بیرون ....

ویو وانی*
من باردارم ،جونگکوک تو پدر شدی ولی نمیدونی.... که بغضم شکست و زدم زیر گریه .....

ویو تهیونگ*
داشتم از اتاق بیرون میرفتم که از پشت در صدای گریه های وانی میومد ....

شرایط پارت بعدی:
۱۰لایک
۱۰کامنت
هر کی دوست داشت بازنشر کنه💓
دیدگاه ها (۲۶)

«من عاشق یه مافیا شدم.....»part-17ویو وانی*صبح از خواب بیدار...

«من عاشق یه مافیا شدم ....»part-15ویو وانی*توی کل مراسم از ح...

«من عاشق یه مافیا شدم ....» part-14ویو وانی *بعد اینکه کوکی ...

«من عاشق یه مافیا شدم....» Part-8ویو میا*میا: بیهوش شد؟؟؟خدم...

«من عاشق یه مافیا شدم ..... » part-7ویو جونگکوک*بعد خندیدم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط