🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.13 | یییی و کوکی
خانه هنوز پر از کارتن بود.
یئونسو یکییکی وسایلش را از چمدان بیرون میآورد و سر جایشان میگذاشت.
لباسها داخل کمد.
کتابها روی قفسه.
عینک گردش روی میز.
اما ته چمدان، چیزی بود که دستش نمیرفت سمتش.
جعبهی ویولن.
چند لحظه همانطور نشست و به آن نگاه کرد.
🌸: چرا آوردَمت؟
آرام دستش را روی قفل جعبه گذاشت.
بازش کرد.
ویولن همانجا بود.
همان ساز.
همان چیزی که سالها برایش وقت گذاشته بود.
همان چیزی که روزی فکر میکرد قرار است تمام آیندهاش باشد.
دستش را روی بدنهی ویولن کشید.
🌸: من که دیگه قرار نبود...
جملهاش نصفه ماند.
تصویر صحنهی آن کنسرت کوچک دوباره در ذهنش آمد.
صدای کم تشویقها.
نگاههای مردم.
و آن لحظهای که فهمیده بود چیزی که برایش اینهمه تلاش کرده، آنطور که میخواست پیش نرفته.
یئونسو سریع در جعبه را بست.
🌸: دیگه نمیخوام.
چند ثانیه بعد دوباره بازش کرد.
نگاهش روی ویولن ماند.
🌸: ولی نمیتونم بندازمت دور.
کمی اخم کرد.
🌸: اعصابمو خرد میکنی.
در همین لحظه صدای جونگکوک از اتاق کناری آمد.
🐇: یییی؟
یئونسو سرش را بالا آورد.
برای اولین بار آن روز، لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
🌸: چیه؟
🐇: بیا اینو بگیر.
🌸: الان میام.
ویولن را داخل جعبه گذاشت و درش را بست.
اما این بار آن را ته کمد پنهان نکرد.
گذاشتش گوشهی اتاق.
جایی که هنوز میتوانست ببیندش.
چند دقیقه بعد، هر دو وسط اتاق نشسته بودند و وسایلشان را مرتب میکردند.
یئونسو یک کتاب را برداشت.
🌸: کوکی، اینو کجا بذارم؟
جونگکوک فوراً سرش را بلند کرد.
🐇: باز شروع کردی؟
🌸: چی؟
🐇: گفتم منو کوکی صدا نکن.
🌸: چرا؟ قشنگه.
🐇: نیست.
🌸: خیلی هم قشنگه.
🐇: یییی.
🌸: ...
یئونسو لبخند زد.
🌸: خب؟
🐇: خودت گفتی.
🌸: چی؟
🐇: اسم من جونگکوکه.
🌸: باشه کوکی.
🐇: یییی.
🌸: کوکی.
🐇: یییی.
🌸: کوکیییی!
🐇: یییییی!
هر دو چند لحظه به هم خیره شدند.
بعد یئونسو زد زیر خنده.
🌸: اصلاً نمیتونی منو شکست بدی.
🐇: مطمئنی؟
🌸: صددرصد.
جونگکوک لبخند زد و یک بالش به سمتش پرت کرد.
🌸: هییی!
🐇: برای کوکی صداتو بلند نکن.
🌸: تو اول شروع کردی!
اتاق کوچکشان برای چند لحظه پر از خنده شد.
بعد یئونسو به اطراف نگاه کرد.
کارتنها هنوز همهجا بودند.
خانه کوچک بود.
سئول هنوز غریبه بود.
اما برای اولین بار، این اتاق کمی کمتر غریبه به نظر میرسید.
🌸: کوکی...
🐇: یییی.
🌸: فقط میخواستم بگم...
مکث کرد.
🌸: فکر کنم اینجا بد هم نیست.
جونگکوک لبخند زد.
🐇: منم همین فکر رو میکنم.
و آن روز، در میان کارتنهای باز و وسایل نصفهچیدهشده، دو اسم تازه متولد شدند.
کوکی.
یییی.
اسمهایی که فقط برای خودشان بودند. 🍀
ادامه دارد...
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🍀 𝄞 🍀 ִֶָ˖ ࣪ 𓂃
شرط برای پارت بعد:
لایک:۵تا🎀
کامنت:۵تا🌈
بازنشر:۲تا🌸
P.13 | یییی و کوکی
خانه هنوز پر از کارتن بود.
یئونسو یکییکی وسایلش را از چمدان بیرون میآورد و سر جایشان میگذاشت.
لباسها داخل کمد.
کتابها روی قفسه.
عینک گردش روی میز.
اما ته چمدان، چیزی بود که دستش نمیرفت سمتش.
جعبهی ویولن.
چند لحظه همانطور نشست و به آن نگاه کرد.
🌸: چرا آوردَمت؟
آرام دستش را روی قفل جعبه گذاشت.
بازش کرد.
ویولن همانجا بود.
همان ساز.
همان چیزی که سالها برایش وقت گذاشته بود.
همان چیزی که روزی فکر میکرد قرار است تمام آیندهاش باشد.
دستش را روی بدنهی ویولن کشید.
🌸: من که دیگه قرار نبود...
جملهاش نصفه ماند.
تصویر صحنهی آن کنسرت کوچک دوباره در ذهنش آمد.
صدای کم تشویقها.
نگاههای مردم.
و آن لحظهای که فهمیده بود چیزی که برایش اینهمه تلاش کرده، آنطور که میخواست پیش نرفته.
یئونسو سریع در جعبه را بست.
🌸: دیگه نمیخوام.
چند ثانیه بعد دوباره بازش کرد.
نگاهش روی ویولن ماند.
🌸: ولی نمیتونم بندازمت دور.
کمی اخم کرد.
🌸: اعصابمو خرد میکنی.
در همین لحظه صدای جونگکوک از اتاق کناری آمد.
🐇: یییی؟
یئونسو سرش را بالا آورد.
برای اولین بار آن روز، لبخند کوچکی روی صورتش نشست.
🌸: چیه؟
🐇: بیا اینو بگیر.
🌸: الان میام.
ویولن را داخل جعبه گذاشت و درش را بست.
اما این بار آن را ته کمد پنهان نکرد.
گذاشتش گوشهی اتاق.
جایی که هنوز میتوانست ببیندش.
چند دقیقه بعد، هر دو وسط اتاق نشسته بودند و وسایلشان را مرتب میکردند.
یئونسو یک کتاب را برداشت.
🌸: کوکی، اینو کجا بذارم؟
جونگکوک فوراً سرش را بلند کرد.
🐇: باز شروع کردی؟
🌸: چی؟
🐇: گفتم منو کوکی صدا نکن.
🌸: چرا؟ قشنگه.
🐇: نیست.
🌸: خیلی هم قشنگه.
🐇: یییی.
🌸: ...
یئونسو لبخند زد.
🌸: خب؟
🐇: خودت گفتی.
🌸: چی؟
🐇: اسم من جونگکوکه.
🌸: باشه کوکی.
🐇: یییی.
🌸: کوکی.
🐇: یییی.
🌸: کوکیییی!
🐇: یییییی!
هر دو چند لحظه به هم خیره شدند.
بعد یئونسو زد زیر خنده.
🌸: اصلاً نمیتونی منو شکست بدی.
🐇: مطمئنی؟
🌸: صددرصد.
جونگکوک لبخند زد و یک بالش به سمتش پرت کرد.
🌸: هییی!
🐇: برای کوکی صداتو بلند نکن.
🌸: تو اول شروع کردی!
اتاق کوچکشان برای چند لحظه پر از خنده شد.
بعد یئونسو به اطراف نگاه کرد.
کارتنها هنوز همهجا بودند.
خانه کوچک بود.
سئول هنوز غریبه بود.
اما برای اولین بار، این اتاق کمی کمتر غریبه به نظر میرسید.
🌸: کوکی...
🐇: یییی.
🌸: فقط میخواستم بگم...
مکث کرد.
🌸: فکر کنم اینجا بد هم نیست.
جونگکوک لبخند زد.
🐇: منم همین فکر رو میکنم.
و آن روز، در میان کارتنهای باز و وسایل نصفهچیدهشده، دو اسم تازه متولد شدند.
کوکی.
یییی.
اسمهایی که فقط برای خودشان بودند. 🍀
ادامه دارد...
𓂃 ࣪˖ ִֶָ🍀 𝄞 🍀 ִֶָ˖ ࣪ 𓂃
شرط برای پارت بعد:
لایک:۵تا🎀
کامنت:۵تا🌈
بازنشر:۲تا🌸
- ۳۱۹
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط