پارت ژددددییییددددد🌸حمایت؟🥺
پارت ژددددییییددددد🌸حمایت؟🥺
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.12 | شهری که خواب نداشت
صبح، قطار بالاخره وارد سئول شد.
یئونسو از پشت شیشه به ساختمانهای بلند خیره شده بود.
همهچیز بزرگتر از بوسان به نظر میرسید.
شلوغتر.
سریعتر.
غریبهتر.
🌸: اینجا همیشه اینقدر شلوغه؟
🐇: فکر کنم.
🌸: پس چطوری قراره توش زندگی کنیم؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
🐇: نمیدونم.
یئونسو خندید.
🌸: خیلی امیدوارکننده بود.
چند ساعت بعد، بابای جئون بالاخره خانهای پیدا کرد.
یک آپارتمان کوچک در محلهای معمولی.
نه بزرگ بود، نه جدید.
اما تمیز بود و از همه مهمتر، برای شروع از پس هزینهاش برمیآمدند.
بابای جئون کلید را در دست گرفت و در را باز کرد.
اتاق کوچک بود.
یک آشپزخانهی جمعوجور، یک پنجره، چند کمد و فضای کمی برای وسایل.
جونگکوک وارد شد.
🐇: کوچیکه.
🌸: خیلی کوچیکه.
بابای جئون به هر دو نگاه کرد.
: برای شروع کافیه.
یئونسو آرام سر تکان داد.
وسایلشان را گوشهی اتاق گذاشتند.
چند دقیقه بعد، خانه پر از کارتن و چمدان شده بود.
مادر جئون که تا آن لحظه ساکت بود، به اتاق نگاه کرد.
🏵: مطمئنید چیزی لازم ندارید؟
🐇: نه مامان.
🌸: همهچیز خوبه.
اما لحنش آنقدر مطمئن نبود.
مادر جئون به سمت یئونسو رفت و موهای کوتاهش را آرام کنار زد.
🏵:اگر چیزی خواستی، هر ساعتی بود زنگ بزن.
🌸: باشه.
بابای جئون آخرین بار اطراف خانه را نگاه کرد.
پنجره.
قفل در.
گاز.
برق.
همهچیز را دوباره بررسی کرد.
بعد رو به جونگکوک گفت:
✒️: تمرینهات رو جدی بگیر.
🐇: میگیرم.
✒️: و اگر چیزی درست پیش نرفت، پنهانش نکن.
جونگکوک سر تکان داد.
🐇: باشه بابا.
بابای جئون چند لحظه به هر دو نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
✒️: مواظب هم باشید.
در بسته شد.
صدای قدمهایشان در راهرو دور شد.
یئونسو و جونگکوک چند لحظه همانجا ایستادند.
ساکت.
تنها.
در یک شهر غریبه.
🌸: خب...
جونگکوک نگاهش کرد.
🐇: خب؟
🌸: فکر کنم واقعاً اومدیم سئول.
جونگکوک لبخند زد.
🐇: آره.
یئونسو روی یکی از کارتنها نشست.
🌸: عجیبه.
🐇: چی؟
🌸: همهچیز جدیده.
نگاهش را به اتاق کوچک انداخت.
🌸: ولی هنوز حس نمیکنم اینجا خونهمونه.
جونگکوک کنار پنجره رفت.
شهر زیر نور عصر میدرخشید.
🐇: شاید بعداً بشه.
یئونسو لبخند کوچکی زد.
🌸: شاید.
آن شب، چراغهای سئول یکییکی روشن شدند.
دو نفر در اتاق کوچکی نشسته بودند و هرکدام به آیندهای فکر میکردند که هیچچیزش معلوم نبود.
جونگکوک قرار بود رویایش را دنبال کند.
یئونسو قرار بود گذشتهاش را پشت سر بگذارد.
اما هیچکدام نمیدانستند...
این شهر قرار است هر دویشان را بیشتر از چیزی که فکر میکردند تغییر دهد.
🍀 ادامه دارد...
🍀 چهار برگ برای یک سرنوشت
P.12 | شهری که خواب نداشت
صبح، قطار بالاخره وارد سئول شد.
یئونسو از پشت شیشه به ساختمانهای بلند خیره شده بود.
همهچیز بزرگتر از بوسان به نظر میرسید.
شلوغتر.
سریعتر.
غریبهتر.
🌸: اینجا همیشه اینقدر شلوغه؟
🐇: فکر کنم.
🌸: پس چطوری قراره توش زندگی کنیم؟
جونگکوک شانه بالا انداخت.
🐇: نمیدونم.
یئونسو خندید.
🌸: خیلی امیدوارکننده بود.
چند ساعت بعد، بابای جئون بالاخره خانهای پیدا کرد.
یک آپارتمان کوچک در محلهای معمولی.
نه بزرگ بود، نه جدید.
اما تمیز بود و از همه مهمتر، برای شروع از پس هزینهاش برمیآمدند.
بابای جئون کلید را در دست گرفت و در را باز کرد.
اتاق کوچک بود.
یک آشپزخانهی جمعوجور، یک پنجره، چند کمد و فضای کمی برای وسایل.
جونگکوک وارد شد.
🐇: کوچیکه.
🌸: خیلی کوچیکه.
بابای جئون به هر دو نگاه کرد.
: برای شروع کافیه.
یئونسو آرام سر تکان داد.
وسایلشان را گوشهی اتاق گذاشتند.
چند دقیقه بعد، خانه پر از کارتن و چمدان شده بود.
مادر جئون که تا آن لحظه ساکت بود، به اتاق نگاه کرد.
🏵: مطمئنید چیزی لازم ندارید؟
🐇: نه مامان.
🌸: همهچیز خوبه.
اما لحنش آنقدر مطمئن نبود.
مادر جئون به سمت یئونسو رفت و موهای کوتاهش را آرام کنار زد.
🏵:اگر چیزی خواستی، هر ساعتی بود زنگ بزن.
🌸: باشه.
بابای جئون آخرین بار اطراف خانه را نگاه کرد.
پنجره.
قفل در.
گاز.
برق.
همهچیز را دوباره بررسی کرد.
بعد رو به جونگکوک گفت:
✒️: تمرینهات رو جدی بگیر.
🐇: میگیرم.
✒️: و اگر چیزی درست پیش نرفت، پنهانش نکن.
جونگکوک سر تکان داد.
🐇: باشه بابا.
بابای جئون چند لحظه به هر دو نگاه کرد.
بعد آهسته گفت:
✒️: مواظب هم باشید.
در بسته شد.
صدای قدمهایشان در راهرو دور شد.
یئونسو و جونگکوک چند لحظه همانجا ایستادند.
ساکت.
تنها.
در یک شهر غریبه.
🌸: خب...
جونگکوک نگاهش کرد.
🐇: خب؟
🌸: فکر کنم واقعاً اومدیم سئول.
جونگکوک لبخند زد.
🐇: آره.
یئونسو روی یکی از کارتنها نشست.
🌸: عجیبه.
🐇: چی؟
🌸: همهچیز جدیده.
نگاهش را به اتاق کوچک انداخت.
🌸: ولی هنوز حس نمیکنم اینجا خونهمونه.
جونگکوک کنار پنجره رفت.
شهر زیر نور عصر میدرخشید.
🐇: شاید بعداً بشه.
یئونسو لبخند کوچکی زد.
🌸: شاید.
آن شب، چراغهای سئول یکییکی روشن شدند.
دو نفر در اتاق کوچکی نشسته بودند و هرکدام به آیندهای فکر میکردند که هیچچیزش معلوم نبود.
جونگکوک قرار بود رویایش را دنبال کند.
یئونسو قرار بود گذشتهاش را پشت سر بگذارد.
اما هیچکدام نمیدانستند...
این شهر قرار است هر دویشان را بیشتر از چیزی که فکر میکردند تغییر دهد.
🍀 ادامه دارد...
- ۵۶۳
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط