در زندگیِ بعدی، میخواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به ز
در زندگیِ بعدی، میخواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به زبانِ خاک و باران سخن بگویم. انسان بودن، بارِ سنگینی است؛ مدام باید رنجها را معنا کرد و با نبودنها کنار آمد. اما یک گلِ وحشی، تنها مأموریتش “شکفتن” است. او نه در سوگِ گذشته است و نه در اضطرابِ فردا؛ او تماماً در “اکنون” ریشه دارد. تپهای دور را برگزیدن، فرار از هیاهویِ تکراریِ آدمهاست. آنجا که تنها همصحبتت آفتاب است و تنها همآغوشت مه. چقدر شکوهِ پنهانی دارد، گمنام زیستن و در سکوت، بخشی از زیباییِ بیپایانِ جهان شدن.
- ۱.۲k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط