{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در زندگیِ بعدی، می‌خواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به ز

در زندگیِ بعدی، می‌خواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به زبانِ خاک و باران سخن بگویم. انسان بودن، بارِ سنگینی است؛ مدام باید رنج‌ها را معنا کرد و با نبودن‌ها کنار آمد. اما یک گلِ وحشی، تنها مأموریتش “شکفتن” است. او نه در سوگِ گذشته است و نه در اضطرابِ فردا؛ او تماماً در “اکنون” ریشه دارد. تپه‌ای دور را برگزیدن، فرار از هیاهویِ تکراریِ آدم‌هاست. آنجا که تنها هم‌صحبتت آفتاب است و تنها هم‌آغوشت مه. چقدر شکوهِ پنهانی دارد، گمنام زیستن و در سکوت، بخشی از زیباییِ بی‌پایانِ جهان شدن.
دیدگاه ها (۱)

در دنیایِ پیوندهایِ آنی و دلبستگی‌هایِ زودگذر، “آهستگی” یک ف...

عشق، در غایی‌ترین شکلِ خود، رسیدن به مرحله‌یِ «قرار» است؛ هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط