{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هر پایانی، در دلِ خود یک “رهایی” پنهان دارد. به انتها رسی

هر پایانی، در دلِ خود یک “رهایی” پنهان دارد. به انتها رسیدن، شبیه به گذاشتنِ آخرین نقطه‌یِ یک جمله‌یِ طولانی است؛ تا نقطه نباشد، کلمات در هوا معلق می‌مانند و معنا متولد نمی‌شود. ما اغلب از تمام شدن می‌ترسیم، غافل از اینکه تا چیزی تمام نشود، فضایی برای آغازِ بعدی گشوده نخواهد شد. “پایان” به ما یادآوری می‌کند که زمان، گران‌بهاترین داراییِ ماست. وقتی به انتهایِ یک مسیر، یک رابطه یا یک دوره از زندگی می‌رسی، در واقع به لحظه‌یِ “برداشت” رسیده‌ای. بگذار آنچه باید تمام شود، در کمالِ متانت به انتها برسد؛ چرا که هر بن‌بستی، در واقع دعوتی است برای بازگشت به خویشتن و یافتنِ راهی که پیش از این نادیده گرفته بودی.
من برای حذفِ هیچ‌کس، تیغ کینه به دست نگرفتم؛ من فقط شاهدِ خودکشیِ آن‌ها در “مسلخِ بی‌صداقتی” بودم. آدم‌ها با هر بار شکستنِ قول‌هایشان، تکه‌ای از تصویرِ زیبایِ خود را در من تراشیدند، تا جایی که دیگر جز یک “غریبه‌یِ مخدوش” چیزی باقی نماند. حذف کردن، کارِ آدم‌هایِ ضعیف است؛ اما من بگذار و بگذرهایم را به دستِ “زمان” و “رفتارِ آدم‌ها” سپردم. حقیقت ساده است: وقتی ریشه‌یِ اطمینان خشک شود، درختِ رابطه، خود به خود و بی‌هیچ هجومی، فرو می‌افتد. در زندگیِ بعدی، می‌خواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به زبانِ خاک و باران سخن بگویم. انسان بودن، بارِ سنگینی است؛ مدام باید رنج‌ها را معنا کرد و با نبودن‌ها کنار آمد. اما یک گلِ وحشی، تنها مأموریتش “شکفتن” است. او نه در سوگِ گذشته است و نه در اضطرابِ فردا؛ او تماماً در “اکنون” ریشه دارد. تپه‌ای دور را برگزیدن، فرار از هیاهویِ تکراریِ آدم‌هاست. آنجا که تنها هم‌صحبتت آفتاب است و تنها هم‌آغوشت مه. چقدر شکوهِ پنهانی دارد، گمنام زیستن و در سکوت، بخشی از زیباییِ بی‌پایانِ جهان شدن.
در دنیایِ پیوندهایِ آنی و دلبستگی‌هایِ زودگذر، “آهستگی” یک فضیلت است. برای آنکه کسی را براستی بلد شوی، باید صبور باشی؛ مثلِ باغبانی که به انتظارِ شکوفه می‌نشیند یا کوزه‌گری که با مدارا به گِل شکل می‌دهد. شناختِ سطحی، قضاوت به بار می‌آورد، اما درکِ عمیق، ریشه در “حرمت” دارد. نباید از کنارِ رنج‌ها، امیدها و ترس‌هایِ دیگری به سادگی عبور کرد. هر انسان، جهانی است که کشفِ قاره‌هایِ پنهانش، عمری صرافت و حضوری تمام‌عیار می‌طلبد. ما به تماشاچی نیاز نداریم، ما به کسی نیاز داریم که بلد باشد لابلایِ خطوطِ نانوشته‌یِ وجودمان را بخواند.
دیدگاه ها (۰)

در حریم قلبت، حرمتی برای خودت نگه دار. ماندن در بلاتکلیفی، ت...

گاهی چقدر زود دیر می‌شود...این دقیقاً همان حقیقتی است که در ...

هر پایانی، در دلِ خود یک “رهایی” پنهان دارد. به انتها رسیدن،...

در زندگیِ بعدی، می‌خواهم زبانِ کلمات را فراموش کنم و به زبان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط