پارت
پارت ۱۱
ویو ته
فکرشم نمیکردم که ات انقد توی اون لباس جذاب و خوشگل بشه برای یه لحظه دلم لرزید...ولی ولش نباید اهمیتی بدم، من معتقدم یه مافیا هیچوقت نباید عاشق بشه
+فکرشم نمیکردم انقد خوشگل بشی خانوم خانوماا...
-ما اینیم دیگه..ولی خب اینجا چه خبره قضیه اینکارا چیه؟
+دیشب بهت توضیح دادم...آدم که حرفو دوبار نمیگه..(نیشخند)
-ولی من که قبول نکردم...
ویو ات
دستشو عصبی برد لای موهاش و به سمت عقب هلشون داد
+یاااا...دیوونه شدییی..چرا دست از لجبازی برنمیداری...(داد)
-خب ازدواج که زورکی نمیشه...(پررو)
لیوان شرابش رو محکم زد زمین و داد زد
+گمشو بیا بریم پایین تا نزدمت نابودت نکردم...(بردار چرا خشونت؟!؟)
-سادیسمی ای چیزیه...(زیر لب)
+آره...(داد)
-اِ وا خاکه عالم شنید(خنده ریز)🤣
+نمیخای بیای(داد)
-چرا چرا الان میام
دم پله ها که رسیدیم گفت
+دستتو حلقه کن دور بازوم...
-نوموخام
+ای خدااااا...(کلافه)
به زور دستمو دور بازوی خودش پیچید و دم گوشم زمزمه کرد
+دو راه داری:یا آدم میشی...یاآدمت میکنم..(نیشخند)
منظورش از این حرف چی بود؟؟ولش کن مهم نیست باید زودتر از دستش بفرارم،...با ته قدم زنان از پله ها رفتیم پایین..اونجا سرمیز ناهار انواع و اقسام غذا وجود داشت انگار از همه غذای های دنیا روی میز گذاشته بودن...وقتی به میز رسیدیم تعظیمی کردم که ته دستم رو سمت خودش کشید و از کمرم گرفت...کنار گوشم گف
+تو زن منی نباید تعظیم کنی کوچولو...
منم کنار گوشش خیلی آهسته گفتم
-باشه...(کیوت)
ویو ته
اون لحظه فقط با یه باشه گفتنش قند تو دلم آب شد...ات کنار من نشست و احساس کردم استرس داره پس سعی کردم هرچه زودتر این دیدار رو تمومش کنم تا اذیت نشه
ویو ات
سر میز ناهار من فقط کوک و سنا و خانم هوسوک و کیم رو میشناختم و بقیشون برام غریبه و ناشناس بودن...بعد از ۳۰ مین غذامون تموم شد که ته پاشد و به همگی گف
+خب شمارو امروز به اینجا دعوت کردم چون میخام مطلب مهمی رو بهتون بگم..این خانوم اسمش ات هست و من میخوام باهاش به زودی ازدواج کنم
-همون لحظه یکی لیوانش رو از روی خشم کوبید روی میز و لب زد:ولی ارباب این درست نیست...این دختر نه خانواده داره و نه هم سطح ماست و حتی یه خدمتکاره!!
ته به سمت من نگاه کرد و گف
+بیب گوشات رو بگیر
-چرا...
بدون اینکه جوابم رو بده اسلحش رو درآورد و به سمت اون مردی که نمیشناختم شلیک کرد...صدای شلیکش خیلی بلند بود و من سرجام خشکم زده بود
+کس دیگه ای هم جرئت داره به انتخاب من بی احترامی کنه؟(داد)
همشون: خیر
+خوبه...بیب پاشو بریم
همین که پاشدم بعد از چند قدم راه رفتن چون با اینجورکفش ها عادت نداشتم پام پیچ خورد و به سمت بازوی ته افتادم...ته سریع با نگرانی گفت
+چی شده حالت خوبه؟
-نه..پام یکم درد میکنه
بعد اینکه گفتم پام درد میکنه بغلم کرد و منم دستم رو دور گردنش پیچوندم و از پله ها رفتیم بالا..،اون منو آزوم گذاشت روی تخت و خم شد و کفشام رو از پاهام درآورد
+یه لحظه...
رفت و پماد رو از توی کشو آورد مالید به پام..(اِ وا خاکه عالم)
-خودم میتونم انجامش بدم...
+ساکت..
اون لحظه خیلی مهربون و جنتلمن بود کاش همیشه اینجوری می موند تقریبا باید بگم کاملا عاشقش شده بودم بهش خیره موندم، اون همونطور که پماد به پام میزد گفت
+یعنی انقد جذابم...(نیشخند)
-اهم..اهم..جذاب که معلومه هستی..ولی چجوری میفهمی من بهت خیره شدم یا زیر لبی حرف میزنم یا تو ذهنم بهت چی میگم؟
+دیوونه...خب معلومه دیگه...من یه مافیا و خون آشامم چه انتظاری داری؟؟؟(خنده مستعطیلی)
-آره همیشه یادمه
-خب فک کنم بعد یکم استراحت حالت بهتر شه...
-اوهوم..مرسی
+بعداً باید برام جبران کنی..(پوزخند)
-ای باباااا
+شوخی کردم(نیشخند)
ته که رفت تو فکر این بودم که چجوری از اینجا فرار کنم که حس کردم به نفر سعی داره مخفیانه وارد اتاق من بشه و واقعا هم یکی وارد شد...
....ادامه دارد....
پارت هدیه🫀
ویو ته
فکرشم نمیکردم که ات انقد توی اون لباس جذاب و خوشگل بشه برای یه لحظه دلم لرزید...ولی ولش نباید اهمیتی بدم، من معتقدم یه مافیا هیچوقت نباید عاشق بشه
+فکرشم نمیکردم انقد خوشگل بشی خانوم خانوماا...
-ما اینیم دیگه..ولی خب اینجا چه خبره قضیه اینکارا چیه؟
+دیشب بهت توضیح دادم...آدم که حرفو دوبار نمیگه..(نیشخند)
-ولی من که قبول نکردم...
ویو ات
دستشو عصبی برد لای موهاش و به سمت عقب هلشون داد
+یاااا...دیوونه شدییی..چرا دست از لجبازی برنمیداری...(داد)
-خب ازدواج که زورکی نمیشه...(پررو)
لیوان شرابش رو محکم زد زمین و داد زد
+گمشو بیا بریم پایین تا نزدمت نابودت نکردم...(بردار چرا خشونت؟!؟)
-سادیسمی ای چیزیه...(زیر لب)
+آره...(داد)
-اِ وا خاکه عالم شنید(خنده ریز)🤣
+نمیخای بیای(داد)
-چرا چرا الان میام
دم پله ها که رسیدیم گفت
+دستتو حلقه کن دور بازوم...
-نوموخام
+ای خدااااا...(کلافه)
به زور دستمو دور بازوی خودش پیچید و دم گوشم زمزمه کرد
+دو راه داری:یا آدم میشی...یاآدمت میکنم..(نیشخند)
منظورش از این حرف چی بود؟؟ولش کن مهم نیست باید زودتر از دستش بفرارم،...با ته قدم زنان از پله ها رفتیم پایین..اونجا سرمیز ناهار انواع و اقسام غذا وجود داشت انگار از همه غذای های دنیا روی میز گذاشته بودن...وقتی به میز رسیدیم تعظیمی کردم که ته دستم رو سمت خودش کشید و از کمرم گرفت...کنار گوشم گف
+تو زن منی نباید تعظیم کنی کوچولو...
منم کنار گوشش خیلی آهسته گفتم
-باشه...(کیوت)
ویو ته
اون لحظه فقط با یه باشه گفتنش قند تو دلم آب شد...ات کنار من نشست و احساس کردم استرس داره پس سعی کردم هرچه زودتر این دیدار رو تمومش کنم تا اذیت نشه
ویو ات
سر میز ناهار من فقط کوک و سنا و خانم هوسوک و کیم رو میشناختم و بقیشون برام غریبه و ناشناس بودن...بعد از ۳۰ مین غذامون تموم شد که ته پاشد و به همگی گف
+خب شمارو امروز به اینجا دعوت کردم چون میخام مطلب مهمی رو بهتون بگم..این خانوم اسمش ات هست و من میخوام باهاش به زودی ازدواج کنم
-همون لحظه یکی لیوانش رو از روی خشم کوبید روی میز و لب زد:ولی ارباب این درست نیست...این دختر نه خانواده داره و نه هم سطح ماست و حتی یه خدمتکاره!!
ته به سمت من نگاه کرد و گف
+بیب گوشات رو بگیر
-چرا...
بدون اینکه جوابم رو بده اسلحش رو درآورد و به سمت اون مردی که نمیشناختم شلیک کرد...صدای شلیکش خیلی بلند بود و من سرجام خشکم زده بود
+کس دیگه ای هم جرئت داره به انتخاب من بی احترامی کنه؟(داد)
همشون: خیر
+خوبه...بیب پاشو بریم
همین که پاشدم بعد از چند قدم راه رفتن چون با اینجورکفش ها عادت نداشتم پام پیچ خورد و به سمت بازوی ته افتادم...ته سریع با نگرانی گفت
+چی شده حالت خوبه؟
-نه..پام یکم درد میکنه
بعد اینکه گفتم پام درد میکنه بغلم کرد و منم دستم رو دور گردنش پیچوندم و از پله ها رفتیم بالا..،اون منو آزوم گذاشت روی تخت و خم شد و کفشام رو از پاهام درآورد
+یه لحظه...
رفت و پماد رو از توی کشو آورد مالید به پام..(اِ وا خاکه عالم)
-خودم میتونم انجامش بدم...
+ساکت..
اون لحظه خیلی مهربون و جنتلمن بود کاش همیشه اینجوری می موند تقریبا باید بگم کاملا عاشقش شده بودم بهش خیره موندم، اون همونطور که پماد به پام میزد گفت
+یعنی انقد جذابم...(نیشخند)
-اهم..اهم..جذاب که معلومه هستی..ولی چجوری میفهمی من بهت خیره شدم یا زیر لبی حرف میزنم یا تو ذهنم بهت چی میگم؟
+دیوونه...خب معلومه دیگه...من یه مافیا و خون آشامم چه انتظاری داری؟؟؟(خنده مستعطیلی)
-آره همیشه یادمه
-خب فک کنم بعد یکم استراحت حالت بهتر شه...
-اوهوم..مرسی
+بعداً باید برام جبران کنی..(پوزخند)
-ای باباااا
+شوخی کردم(نیشخند)
ته که رفت تو فکر این بودم که چجوری از اینجا فرار کنم که حس کردم به نفر سعی داره مخفیانه وارد اتاق من بشه و واقعا هم یکی وارد شد...
....ادامه دارد....
پارت هدیه🫀
- ۵۴۵
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط