pert= 3
غذامون رو خوردیم
ورفتیم نشستیم من نگاه های تهیونگ رو روی خودتم حس میکردم
پدر : ات برو یک لیوان اب برام بیار
ات: چشم
رفتم به سمت پزیرایی لیوان اب رو برداشتم و داشتم میومدم که یک دفعه دستم لرزید و لیوان افتاد روی زمین و شکست و خب دست منم برید
ویو تهیونگ
دیدم ات با لیوان خورد زمین و لیوان شکست و دست ات زخمی شد و سریع به سمتش رفتم
تهیونگ : ات حالت خوبه؟
پدر : دختره دست پا چلفتی
دیدم ات از جاش بلند شود و سریع به سمت اتاقش رفت و منم رفتم دنبالش
ویو ات
اشک تو چشمام جمع شد و دلم میخواست گریه کنم سریع به سمت اتاقم رفتم نشستم رو تخت و پام رو توی شکمم جمع کردم و شروع کردم به گریه کردن که
حس کردم شخصی منو بقل کرده و این حس عالی بود
دلم میخواست این لحظه یک عمر باشه به گریم ادامه میدادم که اون شخص گفت
تهیونگ : ات حالت بهتره
درسته اون تهیونگ بود
ات : .... بهترم
تهیونگ : میشه یک لحظه منو ببینی
صورتم رو سمت تهیونگ کردم که دست گرمش رو روی صورتم کشید و اشکمم رو پاک کرد
تهیونگ : خوشگل تر از قبل شدی
ات: ...
تهیونگ یک برگه رو از روی میز برداشت و یک چیز نوشت و گفت
تهیونگ : این شماره ی جدیدمه بعدا بهم زنگ بزن
تهیونگ از در اتاق بیرون رفت و منم بعد از چند مین
رفتم پایین
و از همه مهمون ها خدا حافظی کردیم و رفتن داشتم به سمته اتاقم رفتم
و لباسم رو عوض کردم و دوباره اون برگه که تهیونگ گذاشته بود رو برداشتم و نگاهش کردم و توی تلفنم شمارشو زدم تو گوشیم
و رفتم و روی تخت دراز کشیدم و توی فکر بودم و کمکم خوابم برد
________________________________
ورفتیم نشستیم من نگاه های تهیونگ رو روی خودتم حس میکردم
پدر : ات برو یک لیوان اب برام بیار
ات: چشم
رفتم به سمت پزیرایی لیوان اب رو برداشتم و داشتم میومدم که یک دفعه دستم لرزید و لیوان افتاد روی زمین و شکست و خب دست منم برید
ویو تهیونگ
دیدم ات با لیوان خورد زمین و لیوان شکست و دست ات زخمی شد و سریع به سمتش رفتم
تهیونگ : ات حالت خوبه؟
پدر : دختره دست پا چلفتی
دیدم ات از جاش بلند شود و سریع به سمت اتاقش رفت و منم رفتم دنبالش
ویو ات
اشک تو چشمام جمع شد و دلم میخواست گریه کنم سریع به سمت اتاقم رفتم نشستم رو تخت و پام رو توی شکمم جمع کردم و شروع کردم به گریه کردن که
حس کردم شخصی منو بقل کرده و این حس عالی بود
دلم میخواست این لحظه یک عمر باشه به گریم ادامه میدادم که اون شخص گفت
تهیونگ : ات حالت بهتره
درسته اون تهیونگ بود
ات : .... بهترم
تهیونگ : میشه یک لحظه منو ببینی
صورتم رو سمت تهیونگ کردم که دست گرمش رو روی صورتم کشید و اشکمم رو پاک کرد
تهیونگ : خوشگل تر از قبل شدی
ات: ...
تهیونگ یک برگه رو از روی میز برداشت و یک چیز نوشت و گفت
تهیونگ : این شماره ی جدیدمه بعدا بهم زنگ بزن
تهیونگ از در اتاق بیرون رفت و منم بعد از چند مین
رفتم پایین
و از همه مهمون ها خدا حافظی کردیم و رفتن داشتم به سمته اتاقم رفتم
و لباسم رو عوض کردم و دوباره اون برگه که تهیونگ گذاشته بود رو برداشتم و نگاهش کردم و توی تلفنم شمارشو زدم تو گوشیم
و رفتم و روی تخت دراز کشیدم و توی فکر بودم و کمکم خوابم برد
________________________________
- ۲.۶k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط