{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتنت همانند خزانی زود هنگام بود بر بهار دلم,

رفتنت همانند خزانی زود هنگام بود بر بهار دلم,
تمام غنچه های دلم در اوج ناباوری ریخت ....ریخت و پرپر شد.....
گلبرگهایش را جمع کردم و همراه عطر یادت در گوشه ای از اتاقم گذاشتم
تا ترنم آن همیشه اتاقم را خوش بو کند
بوی خوش تو در فضای دلم هست....
اشك*هائي كه از رفتن تو از چشمم سرازير شد رو گوشه اي خلوت رفتم و ريختم
تا كسي ندونه كه دردم چيه ولي آخرش نشد
و مثل يك آتشفشان خاموش كه روزي شعله اون سر به آسمون مي كشه
از دلم بيرون ريخت و چيزي رو كه مدتها تو دلم نگه داشته بودم
و اون غم هجر تو بود همه فهميدن
براستي نمي دونم چرا هميشه سرنوشت گل پژمرده شدنه؟؟
چرا سونوشت پروانه سوختنه ؟؟
چرا سرنوشت برگ ريختن و افتادنه ؟؟
آيا واقعا بايد سرنوشت آدم فراموش شدن باشه ؟؟!!
و سرنوشت دل هم هميشه بايد شكست باشه؟
نمي دونم خدا چي بايد بگم شايد قسمت دل هم من شكستن بود
ولي خودت خوب مي دوني كه خيلي زود شكست
زموني شكست كه اصلا معني شكست رو نمي دونست
نمیدونست وقتی دلی شکست دیگه نمی تونه بلند شه
مي دونيد اون هميشه دوست داشت من بهترين باشم
دوست داشت كه جوري باشم كه بهم افتخار كنه
ولي هميشه طوري بود كه اون باعث افتخار من بود
آخه اون بهترين بود ولي دست روزگار بهترين رو ازم گرفت
روزگار كاري كرد كه صداي قناريم دلگير بشه
ولي چيزي كه هست و بارها و بارها گفتم
اينه كه هنوز هم اون بهترينه
دیدگاه ها (۳)

حرفهایم را تعبیر میکنند... سکوتم را تفسیر....! دیروزم را ف...

سلام دل شکسته ی من..... اومدم باهات حرف بزنم گلم..... دل ک...

میدانم تو نیز حال مرا داری ، تو نیز مثل من ، هوای دلم را دار...

شايد كه روزي بعد, برايت قصه ي عشقي بخوانم.... تو را در فكر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط