{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمان ه به فرزندخوندگ گرفته شد سالت بود

زمانى كه به فرزندخوندگى گرفته شدى، ١٨ سالت بود.
اون مردِ ٣٥ ساله، صرفا براىِ تعليم به عنوانِ وارث آينده شركتش، تورو از يتيم خونه گرفته بود.
زمانى كه بدونِ اجازه اش به كلاب رفتى، فكرش رو هم نميكردى كه اون پيدات كنه!
"راجبه بيرون رفتن بهت چى گفته بودم، استلا؟"
شونه اى بالا انداختى:
"من كار بدى نكردم من فق…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه، مرد دستت رو گرفت و تورو روىِ كولِ خودش انداخت:
"حقِ اينكه جلوىِ يه مشت مردِ مريضِ حرومزاده مست بشى رو ندارى!دلت مشروب ميخواد؟باهم ميخوريم!اما بدونِ من نه!چون تضمين نميكنم كه چشمهاىِ كسى رو كه بيشتر از سه ثانيه بهت زل بزنه رو درنيارم، لجباز كوچولو!"


پنج شیش دقیقه ی بعد، ماشین جلوی در آپارتمان توقف کرد و تو، پشت سر تهیونگ، از ماشین پیاده شدى.
هر دو به طرف آپارتمان حرکت کرديد و بعد از وارد
در عرض دو دقیقه، جلوی در آپارتمان مرد بوديد و مطمئن بودى هر لحظه ممکنه از خوشحالی بال در بیارى.
چون سرت درد ميكرد و به طرزِ عجيبى گيج ميرفت.
به علاوه، اين عطرِ كوفتيه مردِ پشت سرت بود كه، داشت به شكلِ عذاب آورى هوش از سرت ميپروند!
دراصل تو مدل بوسیدن مرد رو خیلی دوست داشتى. 
جوری که دستهاش رو دور کمرت می پیچید و هرچی توی بوسه جلوتر میرفتيد، فشار دستهاش دور کمرت بیشتر میشد.
دیدگاه ها (۱)

"ششش…الان درستش میکنم، خوشگلم "و توی یه حرکت پنتى و شلوارت ر...

این پارت اشتباه شدهتو سیو مسیج تلگرام سیوه نتا درست شد این پ...

البته كه گره اون كرواتِ لعنت شده اونقدرا هم سفت نبود، اما ان...

لبِ پايينت رو بينِ دندون نيشت گرفتى و اون رو آروم گزيدى.از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط