تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت
تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت
یک جور دیگر بود، آیین خودش را داشت
تنهایی من بوی رفتن، طعم مُردن بود
تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود
بعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکرد
وقت نوشتن دست هایم را فلج میکرد
بعضی زمان ها دردسر میشد، زیادی بود
بعضی مواقع یک سکوت غیرعادی بود
در سینه مثل نامه ای تاخورده می خوابید
تنهایی من با زنانی مُرده می خوابید!
تنهاتر از تنهایی یک شهر سنگی بود
غمگین تر از اعدام یک مجروح جنگی بود
گاهی شبیه تُنگِ بی ماهی کدر میشد
گاهی مواقع در خیابان منفجر میشد
گاهی شبیه مرگ یک سرباز عاصی بود
گاهی فقط آرامش تیر خلاصی بود
یک جور دیگر بود، آیین خودش را داشت
تنهایی من بوی رفتن، طعم مُردن بود
تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود
بعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکرد
وقت نوشتن دست هایم را فلج میکرد
بعضی زمان ها دردسر میشد، زیادی بود
بعضی مواقع یک سکوت غیرعادی بود
در سینه مثل نامه ای تاخورده می خوابید
تنهایی من با زنانی مُرده می خوابید!
تنهاتر از تنهایی یک شهر سنگی بود
غمگین تر از اعدام یک مجروح جنگی بود
گاهی شبیه تُنگِ بی ماهی کدر میشد
گاهی مواقع در خیابان منفجر میشد
گاهی شبیه مرگ یک سرباز عاصی بود
گاهی فقط آرامش تیر خلاصی بود
- ۵.۰k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط