Smile of Death
“Smile of Death”
part(9)
پس از سالها پارت دادم عزیزان 🗿🗿💔💔
از زبان نویسنده
هیکاری منتظر بود جواب سانزو رو بشنوه. سانزو چند لحظه ساکت موند، انگار داشت تو ذهنش دنبال شیطنت مناسب میگشت. بعد خم شد جلو، لبخند نصفهنیمهای زد و گفت:
«میخوام… بذاری گونتو ببوسم.»
هیکاری ماتش برد.
«ها؟ چرا همچین چیزی؟»
سانزو شونه بالا انداخت:
«قانون بازیه. گفتیم هرچی برنده بگه.»
هیکاری چند ثانیه بهش نگاه کرد.
«تو واقعاً بچهای، میدونی؟»
سانزو:
«خب، قبول میکنی یا بازم میخوای ببازی تا دوباره همینو بگم؟»
هیکاری نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
«باشه، زود باش. فقط یه بار.»
سانزو لبخندش بزرگتر شد. چند قدم جلوتر رفت، دستش رو آروم گذاشت کنار صورت هیکاری، اما بدون عجله. بعد خیلی نرم سرش رو خم کرد و یه بوسه کوتاه روی گونهی هیکاری زد.
هیکاری همونجا خشکش زد.
«تمام شد. راضی؟»
سانزو آروم عقب رفت، ولی نگاهش از صورت هیکاری جدا نشد.
«خیلی.»
هیکاری:
«تو واقعاً مشکل داری.»
سانزو با لبخند گوشهلبی: «و تو هم مجبور شدی ببینی.»
هیکاری بالش رو سمتش پرت کرد و گفت:
«برو بیرون قبل اینکه پشیمون شم که گذاشتم بازی کنیم!»
سانزو خندید و درو پشت سرش بست، ولی اون لبخند هنوز رو صورتش بود.
این سناریو رو نمیخوام هنتای کنم زیاد خوشم نمیاد با هنتای برینم تو سناریوم پس اگه درخواستی داری بگو پیوی برات بفرستم چون قرار نیس هنتای بنویسم🎀📿😑
part(9)
پس از سالها پارت دادم عزیزان 🗿🗿💔💔
از زبان نویسنده
هیکاری منتظر بود جواب سانزو رو بشنوه. سانزو چند لحظه ساکت موند، انگار داشت تو ذهنش دنبال شیطنت مناسب میگشت. بعد خم شد جلو، لبخند نصفهنیمهای زد و گفت:
«میخوام… بذاری گونتو ببوسم.»
هیکاری ماتش برد.
«ها؟ چرا همچین چیزی؟»
سانزو شونه بالا انداخت:
«قانون بازیه. گفتیم هرچی برنده بگه.»
هیکاری چند ثانیه بهش نگاه کرد.
«تو واقعاً بچهای، میدونی؟»
سانزو:
«خب، قبول میکنی یا بازم میخوای ببازی تا دوباره همینو بگم؟»
هیکاری نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت:
«باشه، زود باش. فقط یه بار.»
سانزو لبخندش بزرگتر شد. چند قدم جلوتر رفت، دستش رو آروم گذاشت کنار صورت هیکاری، اما بدون عجله. بعد خیلی نرم سرش رو خم کرد و یه بوسه کوتاه روی گونهی هیکاری زد.
هیکاری همونجا خشکش زد.
«تمام شد. راضی؟»
سانزو آروم عقب رفت، ولی نگاهش از صورت هیکاری جدا نشد.
«خیلی.»
هیکاری:
«تو واقعاً مشکل داری.»
سانزو با لبخند گوشهلبی: «و تو هم مجبور شدی ببینی.»
هیکاری بالش رو سمتش پرت کرد و گفت:
«برو بیرون قبل اینکه پشیمون شم که گذاشتم بازی کنیم!»
سانزو خندید و درو پشت سرش بست، ولی اون لبخند هنوز رو صورتش بود.
این سناریو رو نمیخوام هنتای کنم زیاد خوشم نمیاد با هنتای برینم تو سناریوم پس اگه درخواستی داری بگو پیوی برات بفرستم چون قرار نیس هنتای بنویسم🎀📿😑
- ۹.۸k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط