نباشی می کنم خود را همین امشب رها از شهر
نباشی می کنم خود را همین امشب رها از شهر
به دل دارم هزاران سوز نیشِ صد جفا از شهر
بلاتکلیف و گیجم چون دگرباشان ایرانی
که می ترسند از صد حرف پوچ و بی بها از شهر
شبیهِ درد یک دختر بکارت رفته از دستی
فراری می شوم تا باز هم باشم رها از شهر
تو کاری با دلم کردی که در خوابم نمی دیدم
ندارم آبرویی می روم من بی هوا از شهر
دهانم از همان دستی پر از خون شد که با عشوه
به دورِ گردنم انداختی بی اعتنا از شهر
سرگشته
به دل دارم هزاران سوز نیشِ صد جفا از شهر
بلاتکلیف و گیجم چون دگرباشان ایرانی
که می ترسند از صد حرف پوچ و بی بها از شهر
شبیهِ درد یک دختر بکارت رفته از دستی
فراری می شوم تا باز هم باشم رها از شهر
تو کاری با دلم کردی که در خوابم نمی دیدم
ندارم آبرویی می روم من بی هوا از شهر
دهانم از همان دستی پر از خون شد که با عشوه
به دورِ گردنم انداختی بی اعتنا از شهر
سرگشته
- ۱.۵k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط