{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part6

ا/ت: سنگدل عوضی خب کلاس نداری برو خونتون
تهیونگ: تو چرا کنار من نشستی؟
ا/ت:خب من کلاسم یه نیم ساعت دیگه شروع میکنه گفتم اینجا باشم بعد برم سرکلاس
تهیونگ: برو کنار من نباش حوصله کسی ندارم
ا/ت: مطمئنی؟
یه نگاهی بهش کردم
تهیونگ: دیوونه ای؟ چی میخوای توهم نامه داری؟
ا/ت: نه ولی از حالت صورتت معلومه ناراحتی دوست داری کسی کنارت باشه
تهیونگ: بخوام هرکسی کنارم باشه اون تو نیستی
ا/ت: من ادم شناس خوبیم شاید بتونم کمکت کنم
تهیونگ: با خودت چی فکر کردی اومدی با من حرف میزنی
ا/ت: فرق منو تو چیه؟ ما دوتامون ادمیم نمیتونیم باهم حرف بزنیم
تهیونگ: ما خیلی باهم تفاوت داریم چرا نمیری برو دیگه
هیون: دادنزن
تهیونگ: جان؟ تو کی هستی
هیون: به تو ربطی نداره ا/ت با این بحث نکن این پسره ارزش شنیدن حرفای تورو نداره
دست ا/ت رو گرفت
هیون: ا/ت برو کلاست الان شروع میشه
ا/ت رفت
تهیونگ: چیه کات کردی دوباره میخوای بیای سمت دختری که من شروعش کردم
هیون: تو زندگی من دخالت نکن
تهیونگ: نگاه کن ببین کی شروع کرد خیلی عوضی هستی
هیون: دستتو تو زندگی ا/ت بکش کنار
تهیونگ: تو نمیتونی برای من چیزی تعیین کنی؟
هیون: باشه خواهیم دید
کیجون: هیون چی میگفت؟
تهیونگ: چرت و پرت نمیدونم با این دختره چیکار میخواد کنه
کیجون: بیا بریم کلاس
تهیونگ: حوصله ندارم زنگ میزنم عموم بیاد تو برو
کیجون: باشه خدافظ
تهیونگ: خدافظ
زنگ زدم عمو
جونهو: الو..
تهیونگ: سلام عموجان
جونهو: سلام برادرزاده عزیزم خوبی؟
تهیونگ:نه دلم میخواد با یکی حرف بزنم عمو میشه بیای دانشگاه دنبالم
جونهو: رو چشم حتما تا بیست دقیقه دیگه اونجام
تهیونگ: میبینمت بای
جونهو: بای

۲۰ دقیقه بعد
جونهو: دیدی چه دقیقم
تهیونگ: اره عموی منی دیگه
جونهو: چیشده دلت گرفته ناراحتی؟
تهیونگ: اره عمو اما نمیدونم چرا
جونهو: هرچی که هست فراموشش کن میریم باهم خوش میگذرونیم
تهیونگ:اوکیه
جونهو: بزن بریم

ا/ت
تو کلاس بودم یه طرف مغزم به فکر تهیونگ بود یه طرف دیگه مغزم به فکر هیون
نگران بودم خیلی که چرا سعی داره کمکم کنه احساس نزدیکی به هیون میکردم

یک هفته بعد
ا/ت: خیلی ممنونم که درخواستمو قبول کردی
هیون: خواهش میکنم منم واقعا دلم میخواست همو ببینم بیرون از دانشگاه
ا/ت:اینجا خیلی خوبه من همیشه میام یعنی این کافه خودم کار میکنم
هیون: واقعا؟
ا/ت: اره اهنگاش خیلی اروم لذت بخشه
هیون: اره
تا چند دقیقه چیزی نمیگفتیم و فقط به هم نگاه میکردیم
ا/ت: دیگه خیلی محو شدیم ببخشید من یکم برام سخته نمیدونم چطور رفتار کنم دوستی تاحالا نداشتم
دستمو گرفت
هیون: هرجور دوست داری رفتار کن منو دوست صمیمی خودت بدون بهم اعتماد کن
ا/ت: حتما من بهت اعتماد دارم...

#فیک
دیدگاه ها (۱۳)

True Love⑤یک ساعت بعدتهیونگ: چرا خوشحالی؟ لیا: نمیدونم حس خو...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط