True Love⑤
True Love⑤
یک ساعت بعد
تهیونگ: چرا خوشحالی؟
لیا: نمیدونم حس خوب دارم مهم تر از همه این ها این که تو کنارمی و اینکه مامانت گفت من و تو باهم ازدواج میکنیم
تهیونگ: فکر کردی من به جز تو با کس دیگه ای ازدواج میکنم اگر انتقام از این خانواده نبود ماه بعد ازدواج کرده بودیم
لیا:تهیونگ چرا قبول کردی که این نقش رو بازی کنی؟
تهیونگ: نمیدونم درسته دختره هیچکاری نکرده و همه ی اینکار هارو پدربزرگش کرده اما ماهم بی گناه بودیم بچه که پدرمون مرد و اون باعث شد ما باید خیلی زودتر این انتقام رو شروع میکردیم من و داداشم و مامانم با سختی های زیادی بزرگ شدیم اما الان همه چیز فرق کرده الان نوبت ما رسیده وقتشه اون ها سختی بکشن
لیا: من میدونم موفق میشی تهیونگ وقتی دختره رو دیدی چه حسی داشتی
تهیونگ:نمیدونم حس قدرت حس انتقام نمیدونم چه حسی بود
لیا: تو مطمئنی میخوای با زندگی یه دختر اینکارو کنی؟
تهیونگ: آره تصمیم خودم رو گرفتم میخوام انتقام خانوادگی رو بگیرم
لیا: بیا درمورد خودمون حرف بزنیم
تهیونگ: چی مثلا؟
لیا: اهمم ازدواجمون آیندمون... بچه هامون
تهیونگ: زود نیست؟
لیا: ما خیلی وقته باهم قرار میذاریم
تهیونگ: نگران نباش عزیزم تو ماله خودمی
لیا: 😊 من خیلی دوست دارم تهیونگ خیلی
تهیونگ: منم همینطور
یک ماه بعد
تهیونگ
تو اتاقم بودم داشتم مطالعه میکردم که گوشیم زنگ خورد
(پارک ا/ت)
جواب دادم
تهیونگ: الو
ا/ت: الو سلام آقای کیم
تهیونگ: سلام
ا/ت: ببخشید این وقت از شب مزاحم شدم
تهیونگ: نه بیدار بودم چیزی شده؟
ا/ت: نه یعنی آره گفتین از قرص های خواب آور استفاده نکنید اما من اصلا خوابم نمیبره نمیدونم چیکار کنم فکر های منفی اجازه نمیده بخوابم و مغزم آروم بشه
تهیونگ: وقت داری؟
ا/ت: آره
تهیونگ: آدرس خونتون رو بفرست بعد بهت میگم
ا/ت: اهمم باشه
ا/ت لوکیشن رو فرستاد و من رفتم اونجا
زنگ زدم دوباره به ا/ت
ا/ت:بله
تهیونگ: بیا بیرون منتظرنم
ا/ت: بیرون خونه ی ما؟
تهیونگ: آره بیا
ا/ت: الان میام
بعد از چند دقیقه ا/ت اومد
ا/ت: نمیدونستم قصد دارین بیاین اینجا بفرمایید داخل
تهیونگ: نه ممنون اومدم فقط ذهنت رو خالی کنم
ا/ت: چی؟
تهیونگ: بهم اعتماد داری؟
دستم رو بردم جلو
لبخندی زد و دستش رو گذاشت تو دستم
و شروع کردیم به دویدن
بعد از چند دقیقه
تهیونگ: خسته شدی؟
ا/ت: زیاد نه
تهیونگ: دوست داری دوباره ادامه بدیم؟ و باهم این ورزش شبانه رو ادامه بدیم؟
ا/ت: آره خیلی خوب بود
تهیونگ: یکم نفس بگیر و آروم بیا با من قدم بزن و بعد باهم دوباره شروع میکنیم به دویدن و ورزش کردن
ا/ت: باشه
یک ساعت بعد
نشسته بودیم روی نیمکت داشتیم نوشیدنی خنک میخوردیم
تهیونگ: نمیترسی وقتی شب بیرونی؟
ا/ت: خودم تنها که باشم آره اما تو کنارم باشی نه
تهیونگ: پس من سعی میکنم بیشتر بیام به دیدنت
ا/ت: برای همه ی بیمارات اینکارو میکنی؟
تهیونگ: نه فقط اون هایی که خاص و ویژه هستن
ا/ت: الان من ویژه هستم؟
تهیونگ: نمیدونم یه حس خوب میگیرم وقتی کنارتم دوست دارم کمکت کنم میخوای
برنامه ی روزانه بهت بدم؟
ا/ت: آره
تهیونگ: باشه
ا/ت: ممنون آقای کیم شما خیلی خوب هستید
تهیونگ: خواهش میکنم..
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
یک ساعت بعد
تهیونگ: چرا خوشحالی؟
لیا: نمیدونم حس خوب دارم مهم تر از همه این ها این که تو کنارمی و اینکه مامانت گفت من و تو باهم ازدواج میکنیم
تهیونگ: فکر کردی من به جز تو با کس دیگه ای ازدواج میکنم اگر انتقام از این خانواده نبود ماه بعد ازدواج کرده بودیم
لیا:تهیونگ چرا قبول کردی که این نقش رو بازی کنی؟
تهیونگ: نمیدونم درسته دختره هیچکاری نکرده و همه ی اینکار هارو پدربزرگش کرده اما ماهم بی گناه بودیم بچه که پدرمون مرد و اون باعث شد ما باید خیلی زودتر این انتقام رو شروع میکردیم من و داداشم و مامانم با سختی های زیادی بزرگ شدیم اما الان همه چیز فرق کرده الان نوبت ما رسیده وقتشه اون ها سختی بکشن
لیا: من میدونم موفق میشی تهیونگ وقتی دختره رو دیدی چه حسی داشتی
تهیونگ:نمیدونم حس قدرت حس انتقام نمیدونم چه حسی بود
لیا: تو مطمئنی میخوای با زندگی یه دختر اینکارو کنی؟
تهیونگ: آره تصمیم خودم رو گرفتم میخوام انتقام خانوادگی رو بگیرم
لیا: بیا درمورد خودمون حرف بزنیم
تهیونگ: چی مثلا؟
لیا: اهمم ازدواجمون آیندمون... بچه هامون
تهیونگ: زود نیست؟
لیا: ما خیلی وقته باهم قرار میذاریم
تهیونگ: نگران نباش عزیزم تو ماله خودمی
لیا: 😊 من خیلی دوست دارم تهیونگ خیلی
تهیونگ: منم همینطور
یک ماه بعد
تهیونگ
تو اتاقم بودم داشتم مطالعه میکردم که گوشیم زنگ خورد
(پارک ا/ت)
جواب دادم
تهیونگ: الو
ا/ت: الو سلام آقای کیم
تهیونگ: سلام
ا/ت: ببخشید این وقت از شب مزاحم شدم
تهیونگ: نه بیدار بودم چیزی شده؟
ا/ت: نه یعنی آره گفتین از قرص های خواب آور استفاده نکنید اما من اصلا خوابم نمیبره نمیدونم چیکار کنم فکر های منفی اجازه نمیده بخوابم و مغزم آروم بشه
تهیونگ: وقت داری؟
ا/ت: آره
تهیونگ: آدرس خونتون رو بفرست بعد بهت میگم
ا/ت: اهمم باشه
ا/ت لوکیشن رو فرستاد و من رفتم اونجا
زنگ زدم دوباره به ا/ت
ا/ت:بله
تهیونگ: بیا بیرون منتظرنم
ا/ت: بیرون خونه ی ما؟
تهیونگ: آره بیا
ا/ت: الان میام
بعد از چند دقیقه ا/ت اومد
ا/ت: نمیدونستم قصد دارین بیاین اینجا بفرمایید داخل
تهیونگ: نه ممنون اومدم فقط ذهنت رو خالی کنم
ا/ت: چی؟
تهیونگ: بهم اعتماد داری؟
دستم رو بردم جلو
لبخندی زد و دستش رو گذاشت تو دستم
و شروع کردیم به دویدن
بعد از چند دقیقه
تهیونگ: خسته شدی؟
ا/ت: زیاد نه
تهیونگ: دوست داری دوباره ادامه بدیم؟ و باهم این ورزش شبانه رو ادامه بدیم؟
ا/ت: آره خیلی خوب بود
تهیونگ: یکم نفس بگیر و آروم بیا با من قدم بزن و بعد باهم دوباره شروع میکنیم به دویدن و ورزش کردن
ا/ت: باشه
یک ساعت بعد
نشسته بودیم روی نیمکت داشتیم نوشیدنی خنک میخوردیم
تهیونگ: نمیترسی وقتی شب بیرونی؟
ا/ت: خودم تنها که باشم آره اما تو کنارم باشی نه
تهیونگ: پس من سعی میکنم بیشتر بیام به دیدنت
ا/ت: برای همه ی بیمارات اینکارو میکنی؟
تهیونگ: نه فقط اون هایی که خاص و ویژه هستن
ا/ت: الان من ویژه هستم؟
تهیونگ: نمیدونم یه حس خوب میگیرم وقتی کنارتم دوست دارم کمکت کنم میخوای
برنامه ی روزانه بهت بدم؟
ا/ت: آره
تهیونگ: باشه
ا/ت: ممنون آقای کیم شما خیلی خوب هستید
تهیونگ: خواهش میکنم..
#فیک
#سناریو
#تهیونگ
#عشق_واقعی
- ۶۵۵
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط