ادامه پارت ۲
ادامه پارت ۲
او لبخند زد، اما این بار لبخندش کنایهآمیز بود، مخصوص خودش. «بذار نگاه کنن. بذار ببینن من دارم به چی خیره شدم. اگه اونا نمیتونن درک کنن، مشکل از اونا نیست، مشکل از چشمهای بیسلیقهی اوناست.»
او دوباره کمی عقب ایستاد تا به من فضا بدهد. «بیا، بیا بریم کلاس. و یادت باشه... اگه باز هم کسی چیزی گفت، اصلاً به گوش نده. فقط به من فکر کن. باشه؟»
من فقط توانستم با یک سر تکان دادنِ ضعیف، جوابش را بدهم. اما در آن لحظه، با وجود تمام ترسها و درامهایی که در مدرسه میگذشت، حس کردم که اولین بار در زندگیام، یک پناهگاه پیدا کردهام. و آن پناهگاه، کسی نبود جز هیونجین.
او لبخند زد، اما این بار لبخندش کنایهآمیز بود، مخصوص خودش. «بذار نگاه کنن. بذار ببینن من دارم به چی خیره شدم. اگه اونا نمیتونن درک کنن، مشکل از اونا نیست، مشکل از چشمهای بیسلیقهی اوناست.»
او دوباره کمی عقب ایستاد تا به من فضا بدهد. «بیا، بیا بریم کلاس. و یادت باشه... اگه باز هم کسی چیزی گفت، اصلاً به گوش نده. فقط به من فکر کن. باشه؟»
من فقط توانستم با یک سر تکان دادنِ ضعیف، جوابش را بدهم. اما در آن لحظه، با وجود تمام ترسها و درامهایی که در مدرسه میگذشت، حس کردم که اولین بار در زندگیام، یک پناهگاه پیدا کردهام. و آن پناهگاه، کسی نبود جز هیونجین.
- ۳۲
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط