{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم

هیاهوی غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیری که نامش را نمی دانم

تو اقیانوس سرشار از تلاطم های آرامی
و من دریاچه ی اشکی که دایم رو به طغیانم

بزن نی باز غوغا کن..بزن دف شور برپا کن
به هر سوزی بگریانم به هرسازی برقصانم

ببین آیینه وار از حس تصویر تو لبریزم
تو آرامی من آرامم،پریشانی پریشانم

اگر شعری نوشتم رونویسی از نگاهت بود
که این دیوانگی ها را من از چشم تو می خوانم..
دیدگاه ها (۳)

من از دیوانگیخالی نخواهم بود تا هستمکهرویت میکند هشیار وبویت...

بزرگی گفت : وابسته به خدا شوید ؛پرسیدم : چطوری ؟گفت : چطوری ...

من ندیدم بیدی، سایه‌اش را بفروشد به زمینرایگان می‌بخشد،نارون...

زنهاوقتِ دلگیری از دنیاهر چه بپرسیمی گویندهیچی...مهم نیست، م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط