{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A friend of loneliest time

A friend of loneliest time
P3
با شنیدن صدای ویلون در اتاق قدیمی اش متوقف شد ، مدت زمان زیادی بود که آن اتاق متروکه به صدای دلنشین موسیقی آراسته نشده بود .
دراکو ناخودآگاه به سمت اتاق کشیده شد گویی یک دست نامرئی در هوا او را به سمت آن موسیقی ملایم هدایت میکرد و فقط چند ثانیه بعد او در جلوی در ایستاده بود و انگشتانش بر روی دستگیره در انتظار باز شدن در بودند.
با باز شدن در دراکو برای لحظه ای خشکش زد ، دختری که لباس خدمه را پوشیده بود با صدای باز شدن در ویالون رو در دست گرفت و با کمی دست پاچگی گفت : متاسفم جناب مالفوی ، فقط نتونستم جلوی خودمو بگیرم .
دختر سرش رو با خجالت زدگی پایین انداخت و منتظر واکنش دراکو ماند ، دراکو تا به حال این دختر رو در عمارت ندیده بود و احتمال میداد او یکی از خدمه های تازه وارد باشد . اما یک چیز در مورد آن دختر متفاوت بود ، هیچ یک از افرادی که در این عمارت مشغول به کار بودند حتی ذره ای استعداد در کارهای هنری نداشتند و فقط به دنبال چاپلوسی از پدرش بودند.
دراکو با نگاه کردن به ویالون که در گوشه ی‌اتاق رها شده بود و خاک میخورد با خود فکر کرد که اگر کسی پیدا شود که گاهی آن را بنوازد آنقدر ها هم بد نمیشود پس با صدایی که حتی ذره ای احساس در آن نبود گفت : هروقت خواستی میتونی ازش استفاده کنی به هرحال بهتر از اینه که گوشه ی اتاق خاک بخوره
دختر حتی ذره ای از این بخشش دراکو متعجب نشد و حتی سعی نکرد با چاپلوسی از دراکو توجه او را جلب کند و این به خودی خود یکی از ویژگی های جالب ان خدمتکار حساب میشد ، دختر با لحنی رسمی گفت : ممنونم آقای مالفوی
در همین لحظه نارسیسا بدون آنکه به درون اتاق نگاه کند گفت : دراکو قبل از اینکه پدرت عصبی بشه بهتره بری ، آقای وارلو همینجوری هم زیادی معطل شده
دراکو حتی به خودش زحمت نداد جوابی بدهد و فقط با قدم های بلند بر روی پارکت های چوبی از چهارچوب در عبور کرد و با گذشتن از مادرش که به او خیره شده بود دوباره به سمت اتاقی که برای او حکم شکنجه گاه را داشت حرکت کرد .
حدود پنج سال بود که دکتر وارلو به عنوان روانپزشک تمام رویا ها و زندگی او را به آتش کشیده بود و خاکسترش را در شیشه ای نگه داشته و ذره ذره به پدرش می‌فروخت .
دراکو در آخرین قدم بر روی پادری مکث کرد و فقط برای لحظه ای صدای دلنشین موسیقی که دختر می‌نواخت را به یاد آورد و بدون آن که متوجه شود لبخندی کوچک‌ بر روی لبانش نقش بست که میشد آن را معجزه ی سال نامید .
دراکو با گرفتن دستگیره ی در برای به کابوسش سلام کرد و وارد شد
ادامه دارد
امیدوارم دوست داشته باشید و حتما نظرتون رو راجب روند داستان بگید
شرایط پارت بعد:
۲۵ لایک
دیدگاه ها (۲)

A friend of a loneliest time P2شخصی که در پشت در ایستاده بود...

A friend of a loneliest time P1 با طلوع خورشید پسرک برای لحظ...

I like this mistake.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط