A friend of a loneliest time
A friend of a loneliest time
P1
با طلوع خورشید پسرک برای لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت ، او که تمام شب را به بیداری گذرانده بود با روشنایی صورتی و ملایم خورشید و صدای آروم وزش باد به سمت تخت خود خزید و بار دیگر نگاهش رو به سقف داد.
در چشمان یخی اش رگه های قرمزی از جویبار خون میدرخشید و منظره ای از دل یخ زده و غم بارش را به نمایش میگذاشت .
پسرک در پناه ملحفه ی سفیدش غرق شد ، او رویایی نداشت . نه کابوس ، نه خواب های شیرین و نه حتی تصورات و احساسی، او در این مکان خودش را هم فراموش کرده بود و تبدیل به عروسکی دست آموز و وارثی بی احساس شده بود.
بار دیگر خستگی مانند وزنه ای سنگین بر چشمانش سایه انداخت و پسر در سیاهچاله ی خالی از رویایی که برایش ساخته بودند فرو رفت و پلک هایشبر هم فرود آمدند .
هنگامی که پلک هایش برای بار دیگر به اجبار از هم فاصله گرفتند ، چشمانش به تارت کوچک سیب همراه با یک فنجان
چای که هنوز بخار گرم از روی آن بلند میشد برخورد کرد.
برای لحظه ای تعجب کرد و با پوزخندی به آن صبحانه ی ساده ولی گرم خیره شد ، او حتی یادش نمیآمد آخرین بار کی صبحانه ای ساده و گرم مانند آن را با چشمانش دیده بود .
بله ، فشار زندگی تجملاتی که قرار بود روزی وارثش بشه حتی طعم شیرین سادگی رو از یادش برده بود .
هر روز تعداد زیادی از خدمتکاران صبح ها صبحانه ای مفصل و کامل بر روی میز عمارت میچیدند اما دراکو حتی زحمت بیدار شدن برای خوردن آن ها رو هم به خود نمیداد ، اما حالا این تارت کوچک و لیوان چای او را وسوسه میکرد .
حتی اگر کسی قصد مسموم کردن او را داشت ، دراکو بدون توجه به خالق آن تارت کوچک و چای که بر روی پاتختی قرار داشت و نیت آن برای پخت چنین چیز کوچکی برای او ،میل شدیدی به خوردن آن تارت پیدا کرده بود .
و حس او چندان هم اشتباه نکرده بود ، تنها یک قاشق کوچک از آن تارت چندان خوشمزه و شیرین بود که دراکو برای لحظه ای تمام مزه ی تلخ یک روز دیگر از زندگی اسفناک خود را فراموش کرد .
پس از لحظه ای صدای در او را به خود آورد و طعم شیرین تارت کوچک بر روی میزش با تلخی چیزی که در پشت در پنهان شده بود جایگزین شد .
شخصی که در پشت در ایستاده بود با دستپاچگی گفت
ادامه دارد ....
با اینکه شرط ها نرسید دلم نیومد این پارت رو نزارم ولی برای پارت بعد هم همونجوری باشه دیگه قید نوشتن رو میزنم و واقعا فقط این رو برای شخصی که درخواست داده بود میفرستم
شرایط پارت بعد :
لایک ۲۰
P1
با طلوع خورشید پسرک برای لحظه ای چشمانش را روی هم گذاشت ، او که تمام شب را به بیداری گذرانده بود با روشنایی صورتی و ملایم خورشید و صدای آروم وزش باد به سمت تخت خود خزید و بار دیگر نگاهش رو به سقف داد.
در چشمان یخی اش رگه های قرمزی از جویبار خون میدرخشید و منظره ای از دل یخ زده و غم بارش را به نمایش میگذاشت .
پسرک در پناه ملحفه ی سفیدش غرق شد ، او رویایی نداشت . نه کابوس ، نه خواب های شیرین و نه حتی تصورات و احساسی، او در این مکان خودش را هم فراموش کرده بود و تبدیل به عروسکی دست آموز و وارثی بی احساس شده بود.
بار دیگر خستگی مانند وزنه ای سنگین بر چشمانش سایه انداخت و پسر در سیاهچاله ی خالی از رویایی که برایش ساخته بودند فرو رفت و پلک هایشبر هم فرود آمدند .
هنگامی که پلک هایش برای بار دیگر به اجبار از هم فاصله گرفتند ، چشمانش به تارت کوچک سیب همراه با یک فنجان
چای که هنوز بخار گرم از روی آن بلند میشد برخورد کرد.
برای لحظه ای تعجب کرد و با پوزخندی به آن صبحانه ی ساده ولی گرم خیره شد ، او حتی یادش نمیآمد آخرین بار کی صبحانه ای ساده و گرم مانند آن را با چشمانش دیده بود .
بله ، فشار زندگی تجملاتی که قرار بود روزی وارثش بشه حتی طعم شیرین سادگی رو از یادش برده بود .
هر روز تعداد زیادی از خدمتکاران صبح ها صبحانه ای مفصل و کامل بر روی میز عمارت میچیدند اما دراکو حتی زحمت بیدار شدن برای خوردن آن ها رو هم به خود نمیداد ، اما حالا این تارت کوچک و لیوان چای او را وسوسه میکرد .
حتی اگر کسی قصد مسموم کردن او را داشت ، دراکو بدون توجه به خالق آن تارت کوچک و چای که بر روی پاتختی قرار داشت و نیت آن برای پخت چنین چیز کوچکی برای او ،میل شدیدی به خوردن آن تارت پیدا کرده بود .
و حس او چندان هم اشتباه نکرده بود ، تنها یک قاشق کوچک از آن تارت چندان خوشمزه و شیرین بود که دراکو برای لحظه ای تمام مزه ی تلخ یک روز دیگر از زندگی اسفناک خود را فراموش کرد .
پس از لحظه ای صدای در او را به خود آورد و طعم شیرین تارت کوچک بر روی میزش با تلخی چیزی که در پشت در پنهان شده بود جایگزین شد .
شخصی که در پشت در ایستاده بود با دستپاچگی گفت
ادامه دارد ....
با اینکه شرط ها نرسید دلم نیومد این پارت رو نزارم ولی برای پارت بعد هم همونجوری باشه دیگه قید نوشتن رو میزنم و واقعا فقط این رو برای شخصی که درخواست داده بود میفرستم
شرایط پارت بعد :
لایک ۲۰
- ۱۵۵
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط