A friend of a loneliest time
A friend of a loneliest time
P2
شخصی که در پشت در ایستاده بود با دستپاچگی گفت : اقای مالفوی پدرتون گفتند که آخرین قرار ملاقات شما با دکتر وارلو رو تنظیم کردن و بعد از این ملاقات میتوانید فردا برای شروع مدرسه ، به هاگوارتز برگردید و ...
دراکو با بی حوصلگی چشمان یخی اش را در حدقه چرخاند و با گفتن " باشه" از ادامه ی صحبت سرخدمتکار پیشگیری کرد .
سر خدمتکار در حالی که از اتاق دور میشد گفت : «آقای مالفوی صبحونه آماده است. » و با اتمام این حرف سر خدمتکار در پایین پله ها بود .
دراکو به تارت و چای که حالا کمی سرد شده بود خیره شد ، معلوم نبود چه کسی و به چه قصدی آن رو پخته بود اما قطعا هر آشپزی که آن را پخته بود استعدادی بی نظیر داشت .
دراکو با دل کندن از وسوسه ی خوردن آن تارت شیرین به سمت دستشویی رفت و با اب سرد صورت رنگ پریده اش رو کمی تازه کرد ، اینه ی روشویی چشمان کبود و صورتش رو به رخش میکشید و این حتی ذره ای هم برای دراکو اهمیت نداشت .
دراکو صورتش را با حوله خشک کرد و از دستشویی بیرون امد و با پوشیدن پیراهنی به سیاهی افکارش که بوی همیشگی نعنا را به خود گرفته بود در پادری ایستاد و برای لحظه ای مکث کرد تا برای چیزی که در انتظارش بود آماده شود سپس در رو با احتیاط باز کرد و قدم به دنیای بیرون از محدوده ی امنش گذاشت .
اولین چیزی که به مشام میرسید بوی چرم و چوب صندل بود ، عمارت فضایی تاریک و دلهره آور داشت و اما این حس برای دراکو با افسردگی دائمی جایگزین شده بود ، دراکو بدون نگاه کردن به اطراف و الف ها و خدمتکار ها که در راهرو مشغول به انجام کار های خود بودند از راهپله پایین آمد .
صدای سر خدمتکار که با داد به دیگر زیر دستانش دستوراتی میداد از پایین پله ها به گوش میرسید و دراکو با پایین اومدن از پله ها بدون توجه به سر و صدا ها و پچ پچ های خدمتکاران به سمت اتاق پذیرایی ، مکانی که مدت ها بود برایش تداعی کننده کابوس هایش بود رفت .
دراکو از صف خدمتکاران عبور کرد و با گذشت از سالن گسترده ی عمارت ناگهان
ادامه دارد....
امیدوارم خوشتون بیاد
میدونم این پارت کوتاه بود ولی پارت بعد جبران میکنم و خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم واین خیلی برام محترمه
شرایط آپلود پارت بعد :
25 تا لایک
P2
شخصی که در پشت در ایستاده بود با دستپاچگی گفت : اقای مالفوی پدرتون گفتند که آخرین قرار ملاقات شما با دکتر وارلو رو تنظیم کردن و بعد از این ملاقات میتوانید فردا برای شروع مدرسه ، به هاگوارتز برگردید و ...
دراکو با بی حوصلگی چشمان یخی اش را در حدقه چرخاند و با گفتن " باشه" از ادامه ی صحبت سرخدمتکار پیشگیری کرد .
سر خدمتکار در حالی که از اتاق دور میشد گفت : «آقای مالفوی صبحونه آماده است. » و با اتمام این حرف سر خدمتکار در پایین پله ها بود .
دراکو به تارت و چای که حالا کمی سرد شده بود خیره شد ، معلوم نبود چه کسی و به چه قصدی آن رو پخته بود اما قطعا هر آشپزی که آن را پخته بود استعدادی بی نظیر داشت .
دراکو با دل کندن از وسوسه ی خوردن آن تارت شیرین به سمت دستشویی رفت و با اب سرد صورت رنگ پریده اش رو کمی تازه کرد ، اینه ی روشویی چشمان کبود و صورتش رو به رخش میکشید و این حتی ذره ای هم برای دراکو اهمیت نداشت .
دراکو صورتش را با حوله خشک کرد و از دستشویی بیرون امد و با پوشیدن پیراهنی به سیاهی افکارش که بوی همیشگی نعنا را به خود گرفته بود در پادری ایستاد و برای لحظه ای مکث کرد تا برای چیزی که در انتظارش بود آماده شود سپس در رو با احتیاط باز کرد و قدم به دنیای بیرون از محدوده ی امنش گذاشت .
اولین چیزی که به مشام میرسید بوی چرم و چوب صندل بود ، عمارت فضایی تاریک و دلهره آور داشت و اما این حس برای دراکو با افسردگی دائمی جایگزین شده بود ، دراکو بدون نگاه کردن به اطراف و الف ها و خدمتکار ها که در راهرو مشغول به انجام کار های خود بودند از راهپله پایین آمد .
صدای سر خدمتکار که با داد به دیگر زیر دستانش دستوراتی میداد از پایین پله ها به گوش میرسید و دراکو با پایین اومدن از پله ها بدون توجه به سر و صدا ها و پچ پچ های خدمتکاران به سمت اتاق پذیرایی ، مکانی که مدت ها بود برایش تداعی کننده کابوس هایش بود رفت .
دراکو از صف خدمتکاران عبور کرد و با گذشت از سالن گسترده ی عمارت ناگهان
ادامه دارد....
امیدوارم خوشتون بیاد
میدونم این پارت کوتاه بود ولی پارت بعد جبران میکنم و خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم واین خیلی برام محترمه
شرایط آپلود پارت بعد :
25 تا لایک
- ۱۶۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط