{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PART

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞
PART¹²

×آرا داری شوخی میکنی؟میخوای چیکار کنی؟بهم بگو که قرار نیست بچه اون عوضی رو نگه داری!
–هی داری زیاده روی می‌کنی!
+سونوو خودت رو کنترل کن و بهش فحش نده من میتونم تصمیم بگیرم من دیگه 20 سالمه!
×آرا تو متوجه نیستی،اون ازت برای لذت استفاده کرده!
–هی داری جلوی خودم بهم تهمت میزنی؟من از آرا هیچ سوءاستفاده ای نکردم!
+حق با استاده من کسی بودم که رابطه رو شروع کردم!
×چی؟آرا؟
+سونوو لطفا درکم کن!
×نگو که میخوای باهاش ازدواج کنی!
+نمی‌دونم.
–من به آرا فرصت دادم تا درمورد من فکر کنه!
×تمام مردا دنبال لذت بردن از زنا هستن نه چیز دیگه ای!
–خودت چی؟تو هم یه مردی!
×من فرق میکنم!من دوستش دارم!
–منم دوستش دارم!
آرا با حرف دوتا مرد توی شوک فرو می‌ره!آرا بلند میشه و میخواد بره که هوسوک دستش رو میگیره.
–بزار برسونمت!
×نه خودم میبرمش!
+با دوتاتونم،بس کنید!خودم پیاده میرم! می‌خوام تنها باشم و فکر کنم!
آرا دستش رو می‌کشه و می‌ره و دوتا مرد بهش نگاه می‌کنن،آرا پیاده راه میوفته به سمت خونه اما هنوز 3 مین نگذشته بود که بارون میگیره و آرا چتر نداشت و از سرما می‌لرزید اما سریع به ماشین کنارش می ایسته و شیشه اش رو میده پایین...ناری بود و باعث میشه آرا لبخند بزنه.
÷هی سوار شو!توی این سرما بیرون اونم پیاده چیکار میکنی؟
آرا سوار ماشین میشه.
+سونوو من رو توی کافه با استاد جانگ دید و قضیه رو فهمید و اون دوتا درمورد من دعوا کردن!
÷واو خب انتخابت کدوم مرد جذابه؟هوم؟
+نمی‌دونم اما فکر کنم... استاد جانگ...(خجالت)
÷چی؟گوشام داره درست میشنوه؟گفتی استاد جانگ؟فکر کردم ازش بدت میاد!
+خب نظرم عوض شده... میدونی هروقت میبینمش حس می‌کنم پروانه‌هایی که تا کنون در سکون بودند، ناگهان جان می‌گیرند و با بال‌های رنگی‌شان، تمام وجودم را از شادی پر می‌کنند!
ناری از حرف آرا وانمود می‌کنه حالش به هم خورده.
÷اوه تو واقعا عاشق شدی و داری زیاده روی می‌کنی تا حالا تو رو اینجوری ندیده بودم!
برای گوشی آرا پیامک میاد از هوسوک بود.
«پیامک»
–سالم رسیدی؟
+اوهوم ممنون!
آرا گوشی رو خاموش می‌کنه
÷کی بود؟
+هیچکس!
÷جانگ بود،نه؟
+شاید!
÷اوه کِی قراره بهش اعتراف کنی؟
+هنوز نه! نمی‌خوام خیلی زود رام بشم،بعد از قرار پنجم بهش میگم!
÷اونم بهت اعتراف کرده؟
+اوهوم،تقریبا ازم خواستگاری کرد ولی بهم فرصت داد که فکر کنم و بعد از قرار پنجم بهش بگم.
ناری و آرا در طی مسیر باهم حرف میزدن تا رسیدن خونه آرا،آرا متوجه ماشین پدرش درب خونه شد.
÷پدر و مادرت برگشتن؟
+بهم نگفته بودن!من دیگه میرم،بای
÷بای...مواظب خودت باش
آرا پیاده شد و رفت داخل و می‌خواست بدوه سمت خانوادش که بغلشون کنه ولی متوجه شد پدرش با چند شئ رو به روش عصبانی نشسته.

ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسم گر قلم
دیدگاه ها (۵)

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞PART¹...

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞PART¹...

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞PART¹...

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞PART¹...

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞PART⁷...

𝐕𝐚𝐦𝐩𝐢𝐫𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐭 𝐔𝐧𝐢𝐯𝐞𝐫𝐬𝐢𝐭𝐲 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐞𝐠𝐢𝐧𝐧𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐟 𝐚 𝐂𝐮𝐫𝐬𝐞PART⁴...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط