{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟰


[دو روز بعد]
[ویو تهیونگ]


با بی حالی، آخرین دکمه پیرهنم رو بستم و کتم رو تنم کردم...
به خودم تو آینه نگاه کردم
این کتی بود که پدرم به من داده بود. کتی که منو شبیه خودش میکرد...کتی که ازش متنفر بودم.

صدای مادرم از پشت سرم به گوش رسید.
می‌ران: آماده ای؟

با صدایی بی حال جواب دادم...
تهیونگ: اره مامان
و به سمت در حرکت کردم

تو ماشین نشسته بودم و به بیرون نگاه میکردم هر حرکت ماشین، هر چراغ قرمز...
انگار منو به سمت یه پرتگاه می برد.

یهو مادرم یه جعبه کوچیک به سمتم گرفت.
می‌ران: بگیر

جعبه رو گرفتم...یه جعبه مخملی مشکی بود تموم بدنم از تعجب خشک شد.

نگاهی به مادرم انداختم. اون به من نگاه نمیکرد فقط به جلو خیره شده بود.

با صدایی که از ترس می لرزید پرسیدم..
تهیونگ: این چیه؟

می‌ران: خودت بازش کن

با تردید در جعبه رو باز کردم داخلش یه حلقه درخشان بود. یه حلقه ازدواج..
نفسم بند اومد،دستام لرزید و قلبم از حرکت ایستاد...
تهیونگ: این... این چیه مامان؟

می‌ران: امشب باید اینو دست لارا کنی

چشمام گرد شد. انگار یه بمب درونم منفجر شده بود...
تهیونگ: چی؟!!

می‌ران: چی نداره..این حلقه نشونه نامزدی‌تون هست...

جعبه رو به سمتش گرفتم.
تهیونگ: اینو بگیر مامان من نمیتونم

مادرم جعبه رو نگرفت...
می‌ران: تهیونگ این تنها راهیه که پدرت بهت داده.. تنها راه برای نجات شرکت

تهیونگ: من نمیخوام شرکت رو نجات بدم! من...

صدای پدرم از صندلی جلویی به گوش رسید.
ته‌سون: بس کن!

بی توجه به پدرم، با عصبانیت به مادرم نگاه کردم و گفتم...
تهیونگ:مامان..خودت بده بهش!چرا من باید این کارو کنم

پدرم با خشم به سمت من برگشت...
ته‌سون: لارا نمیخواد حلقه رو از دست مادرت بگیره...از دست تو میخواد... تو باید این کار رو بکنی

تهیونگ: من نمیتونم!

ته‌سون: میتونی هیچ راه دیگه ای نداری..

پدرم جعبه رو از دستم گرفت و به سرعت تو جیب کتم گذاشتش....

ته‌سون: هیچ حرفی نزن.. فقط لبخند بزن و یادت باشه اگه این کار رو نکنی تموم کارها، تموم پروژه ها همه چیز به پایان میرسه..تموم تلاش های من برای تو از بین میره...

جعبه تو جیبم مثل وزنه‌ای سنگین بود… دلم می‌خواست همین حالا جعبه رو از پنجره ماشین پرت کنم بیرون، ولی نفسم رو حبس کردم و فقط به خیابون خیره شدم.

.................

داخل رستوران شدیم...لارا رو دیدم که با لبخندی بزرگ همراه پدر و مادرش از صندلی بلند شد...

با لبخندی ساختگی سلام کردم...

درست روبروی لارا نشسته بودم...

پدر و مادر لارا با لبخندهای گرم به ما نگاه میکردن
پدر لارا گفت...
مین‌هو: چقدر عالیه که دوباره میبینیمتون

پدرم با لحنی رسمی جواب داد.
ته‌سون: همچنین..

بعد از سفارش غذا مادر لارا بحث رو شروع کرد.
هانا: ما واقعا از این ازدواج خوشحالیم امیدواریم که تهیونگ و لارا آینده خوبی با هم بسازن

مادرم لبخندی زد.
می‌ران: حتما، تهیونگ پسر باهوشیه میدونم که می تونه از عهده مسئولیت هاش بر بیاد

حرف هاشون مثل یه شمشیر تیز تو قلبم فرو می رفت..
اونها فقط در مورد شرکت، پول و مسئولیت ها صحبت میکردن.
هیچ حرفی از عشق علاقه و خوشبختی نبود...

لارا اما با خوشحالی به من نگاه میکرد انگار تو دنیای خودش زندگی می کرد.

بعد از شام وقتی همه سرگرم صحبت بودن..
مادرم با یه حرکت آروم به من اشاره کرد...
اشاره ش به جیب کتم بود.
قلبم شروع به کوبیدن کرد...نمیتونستم، نمیتونستم این کار رو بکنم.
اگه شما جای تهیونگ بودید چیکار میکردید؟
دیدگاه ها (۳۳)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟱[ویو تهیونگ]بعد از شام وقتی...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲{پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟲[ویو ا.ت] دو روزی میشد که ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟯تهیونگ: چرا اینقدر به خودت...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟮[ویو تهیونگ]پنج روز گذشته ...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p50سون ته بلند شد و لبخند کج معروفش رو زد:« چرا...

𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬p47سون ته با نیشخند به جونگکوک خیره شد:« تو این...

عشق دردناکp¹⁶چمدونم رو گرفتم و به بیرون حرکت کردم و سوار ماش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط