𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟳
از زمان سوار شدن، هیچ اثری از تهیونگ ندیده بود. نگاهی به آقای کیم انداخت که مشغول مطالعهی گزارشهای مالی بود.
لارا دیگه نتونست طاقت بیاره. اون دختر مهماندار رو که در حال چیدن فنجونهای قهوه بود، صدا زد.
لارا: تهیونگ کجاست؟ از وقتی سوار شدیم ندیدمش.
دختر در حالی که سعی میکرد لرزش دستاش رو پنهون کنه، تعظیم کرد..
_ اوه، بله خانم. آقای تهیونگ اصلا حال مساعدی نداشتن و گویا سردرد شدیدی داشتن. قبل از سوار شدنِ شما، رفتن به اتاق شخصیشون در انتهای هواپیما و استراحت کردن. به من گفتن که قرص خواب مصرف کردن و تاکید کردن که هیچکس، تحت هیچ شرایطی بیدارشون نکنه.
میران:آره...تهیونگ از دیشب خیلی خسته بود.
لارا اخمهاش رو در هم کشید. حس ششم اش داشت بهش نهیب میزد که یه جای کار میلنگه.
لارا: قرص خواب؟ تهیونگ هیچوقت قرص خواب نمیخوره...
بالاخره بلند شد.
مادرش که متوجه شد پرسید...
هانا: کجا میری؟
لارا: میخوام ببینم تهیونگ خوبه یا نه.
مادر تهیونگ نگاهی به لارا کرد..
میران: گفت داره استراحت میکنه..
لبخند کوتاهی زد.
لارا: میدونم..
لارا بدون توجه به هشدارهای مهماندار، با قدمهای تند راهروی باریک هواپیما رو طی کرد و به سمت انتهای هواپیما، جایی که اتاق اختصاصی تهیونگ قرار داشت، رفت.
پشت در ایستاد. چند بار محکم به در کوبید.
لارا: تهیونگ؟ تهیونگ در رو باز کن. باهات کار دارم! تهیونگ!
هیچ صدایی از داخل اتاق نیومد. سکوت محض بود.
دستگیره رو چرخوند؛ در قفل نبود.
لارا با شتاب در رو باز کرد و وارد شد، اما با دیدن فضای داخل اتاق، خشکش زد.
اتاق کاملا مرتب بود. پتو روی تختِ بزرگ دستنخورده کشیده شده بود و هیچ اثری از کت، چمدون یا خودِ تهیونگ نبود. اتاق خالیِ خالی بود.
قلب لارا تندتر زد.
برگشت سمت راهرو.
لارا: تهیونگ؟
صداش این بار بلندتر بود.
چند نفر برگشتن سمتش.
پدر تهیونگ از صندلی بلند شد.
تهسون: چی شده؟
لارا آروم نگاهش کرد.
رنگش پریده بود.
لارا: تهیونگ اینجا نیست.
تهسون اخم کرد.
پدر: چی؟
لارا: اتاقش خالیه.
داخل هواپیما...
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
همه فقط به در اتاق شخصی تهیونگ نگاه میکردن.
لارا هنوز همونجا ایستاده بود.
باور نمیکرد.
مهماندار آروم آروم از اون جمع دور شد..
مینهو: شاید رفته سرویس دخترم...مطمئنی نیست؟
لارا فقط سر تکون داد.
لارا: نه بابا... نیست.
مادر تهیونگ آروم جلو اومد.
میران: گوشیش.
تهسون: چی؟
میران: زنگ بزن.
تهسون گوشیش رو برداشت.
چند ثانیه بعد...
تماس برقرار شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
اما...
جوابی نیومد.
تهسون فکش از عصبانیت سفت شده بود.
دوباره تماس گرفت.
و باز هم بیجواب.
لارا هنوز به درِ خالی خیره بود که دستهاش رو بیاختیار مشت کرد تا لرزششون رو پنهون کنه.
اما میران، مادر تهیونگ، از پشتِ سرش همهچیز رو میدید.
نگاهش برای لحظهای روی انگشتای سفیدشدهی لارا موند...
و نمیدونست که این استرسِ لارا، برای همیشه رفتنِ تهیونگ یا برای ا.ت نیست.
چیزی عمیقتر تو چشماش موج میزد؛ ترسی که به تهیونگ هیچ ربطی نداشت.
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟳
از زمان سوار شدن، هیچ اثری از تهیونگ ندیده بود. نگاهی به آقای کیم انداخت که مشغول مطالعهی گزارشهای مالی بود.
لارا دیگه نتونست طاقت بیاره. اون دختر مهماندار رو که در حال چیدن فنجونهای قهوه بود، صدا زد.
لارا: تهیونگ کجاست؟ از وقتی سوار شدیم ندیدمش.
دختر در حالی که سعی میکرد لرزش دستاش رو پنهون کنه، تعظیم کرد..
_ اوه، بله خانم. آقای تهیونگ اصلا حال مساعدی نداشتن و گویا سردرد شدیدی داشتن. قبل از سوار شدنِ شما، رفتن به اتاق شخصیشون در انتهای هواپیما و استراحت کردن. به من گفتن که قرص خواب مصرف کردن و تاکید کردن که هیچکس، تحت هیچ شرایطی بیدارشون نکنه.
میران:آره...تهیونگ از دیشب خیلی خسته بود.
لارا اخمهاش رو در هم کشید. حس ششم اش داشت بهش نهیب میزد که یه جای کار میلنگه.
لارا: قرص خواب؟ تهیونگ هیچوقت قرص خواب نمیخوره...
بالاخره بلند شد.
مادرش که متوجه شد پرسید...
هانا: کجا میری؟
لارا: میخوام ببینم تهیونگ خوبه یا نه.
مادر تهیونگ نگاهی به لارا کرد..
میران: گفت داره استراحت میکنه..
لبخند کوتاهی زد.
لارا: میدونم..
لارا بدون توجه به هشدارهای مهماندار، با قدمهای تند راهروی باریک هواپیما رو طی کرد و به سمت انتهای هواپیما، جایی که اتاق اختصاصی تهیونگ قرار داشت، رفت.
پشت در ایستاد. چند بار محکم به در کوبید.
لارا: تهیونگ؟ تهیونگ در رو باز کن. باهات کار دارم! تهیونگ!
هیچ صدایی از داخل اتاق نیومد. سکوت محض بود.
دستگیره رو چرخوند؛ در قفل نبود.
لارا با شتاب در رو باز کرد و وارد شد، اما با دیدن فضای داخل اتاق، خشکش زد.
اتاق کاملا مرتب بود. پتو روی تختِ بزرگ دستنخورده کشیده شده بود و هیچ اثری از کت، چمدون یا خودِ تهیونگ نبود. اتاق خالیِ خالی بود.
قلب لارا تندتر زد.
برگشت سمت راهرو.
لارا: تهیونگ؟
صداش این بار بلندتر بود.
چند نفر برگشتن سمتش.
پدر تهیونگ از صندلی بلند شد.
تهسون: چی شده؟
لارا آروم نگاهش کرد.
رنگش پریده بود.
لارا: تهیونگ اینجا نیست.
تهسون اخم کرد.
پدر: چی؟
لارا: اتاقش خالیه.
داخل هواپیما...
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
همه فقط به در اتاق شخصی تهیونگ نگاه میکردن.
لارا هنوز همونجا ایستاده بود.
باور نمیکرد.
مهماندار آروم آروم از اون جمع دور شد..
مینهو: شاید رفته سرویس دخترم...مطمئنی نیست؟
لارا فقط سر تکون داد.
لارا: نه بابا... نیست.
مادر تهیونگ آروم جلو اومد.
میران: گوشیش.
تهسون: چی؟
میران: زنگ بزن.
تهسون گوشیش رو برداشت.
چند ثانیه بعد...
تماس برقرار شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
اما...
جوابی نیومد.
تهسون فکش از عصبانیت سفت شده بود.
دوباره تماس گرفت.
و باز هم بیجواب.
لارا هنوز به درِ خالی خیره بود که دستهاش رو بیاختیار مشت کرد تا لرزششون رو پنهون کنه.
اما میران، مادر تهیونگ، از پشتِ سرش همهچیز رو میدید.
نگاهش برای لحظهای روی انگشتای سفیدشدهی لارا موند...
و نمیدونست که این استرسِ لارا، برای همیشه رفتنِ تهیونگ یا برای ا.ت نیست.
چیزی عمیقتر تو چشماش موج میزد؛ ترسی که به تهیونگ هیچ ربطی نداشت.
- ۷.۷k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط