𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟯
تهیونگ: چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟
صداش از درد میلرزید.
ا.ت: من... من باید تمرین میکردم.
تهیونگ: باید تمرین کنی، نه اینکه خودت رو اذیت کنی. این چه کاریه؟
انگار تموم دردی که تو این مدت تحمل کرده بود، حالا در حال بیرون ریختن بود.
ا.ت: نمیفهمی... هیچکس نمیفهمه!
تهیونگ: چی رو نمیفهمم؟
ا.ت: اگه من خوب نباشم... اگه موفق نباشم..من..
فهمیدم منظورش چیه.. اونم مثل من، تحت فشار بود.
تهیونگ: نگران نباش. آروم باش.
به آرامی مچ پاش رو تو دستم گرفتم، داغ بود.
با نوک انگشتام شروع به ماساژ دادن مچ و انگشتاش کردم.
پوستش نرم بود و تموم ماهیچههاش سفت شده بود.
تهیونگ: ا.ت... با خودت این کار رو نکن..خواهش میکنم. تو خیلی قوی هستی. لازم نیست به کسی چیزی رو ثابت کنی...
ا.ت: ولی اونا...
تهیونگ: اونا اشتباه میکنن. مهم اینه که تو به خودت ایمان داشته باشی. مهم اینه که از کاری که میکنی، لذت ببری. اگه ازش لذت میبری، دیگه چه اهمیتی داره که بقیه چی میگن؟
دیدم که اشک تو چشماش جمع شده بود. با دیدن اشکهاش، قلبم درد گرفت...
انگار تموم دردهای اون، به قلب من منتقل میشد.
میخواستم تموم دنیا رو براش به آتیش بکشم، فقط برای اینکه دیگه اشک نریزه..
[ویو ا.ت]
از خجالت سرم رو پایین انداختم.
حرفهاش... نگاهش... تموم وجودم رو تسخیر کرده بود. وقتی مچ پام رو ماساژ میداد، احساس میکردم که تموم درد و خستگیم از بین میره.
تهیونگ: باند و یه کم یخ لازم داری.
بلند شد و به اطراف نگاه کرد...
تهیونگ: باندهای پزشکی و بقیه وسایل اینجا هست؟
به آرومی سرم رو بلند کردم.
ا.ت: آره... آره هست. توی اون کمد...
به سمت کمدی تو گوشه سالن اشاره کردم.
تهیونگ به سمت کمد رفت و من تنها موندم.
به مچ پام نگاه کردم. هنوز درد داشت، اما دیگه انقدر شدید نبود.
تموم وجودم پر از شرم بود.
شرم از اینکه اون منو تو این وضعیت دیده بود.
شرم از اینکه اینقدر ضعیف بودم و نتونستم خودم رو کنترل کنم.
تهیونگ: اینم از این...
گفت و جلوی من زانو زد...تو دستش چسب زخم و یه باند و یه کیسه یخ بود.
کیسه یخ رو با احتیاط روی مچ پام گذاشت. سرما به سرعت تو تموم وجودم پخش شد و دردم رو آروم کرد.
تهیونگ: خیلی درد داری؟
سرم رو به نشونه نه تکون دادم.
ا.ت: نه... بهترم...
باند رو باز کرد و شروع به بستن دور مچ پام کرد.
دستهاش گرم بود و این گرما، تموم سرمای وجودم رو از بین برد.
نگاهش روی مچ پام بود و با دقت چسب هارو روی پام میزد..
با صدای آروم و جدی گفت..
تهیونگ: هیچوقت به این شدت به خودت فشار نیار، ا.ت....اونقدر ارزشش رو نداره.
میخواستم بهش بگم که چقدر متاسفم.
متاسف از اینکه اونو به زحمت انداختم.
متاسف از اینکه منو تو این وضعیت دید.
اما کلمات تو گلوم گیر کرده بود.
فقط بهش نگاه کردم و لبخند زدم. لبخندی که تموم حرفام رو میگفت..
_ _ _ _ _ _ _
اینم از دهمین پارت امروز؛
لایک و کامنت فراموش نشه🌿
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟮𝟯
تهیونگ: چرا اینقدر به خودت فشار میاری؟
صداش از درد میلرزید.
ا.ت: من... من باید تمرین میکردم.
تهیونگ: باید تمرین کنی، نه اینکه خودت رو اذیت کنی. این چه کاریه؟
انگار تموم دردی که تو این مدت تحمل کرده بود، حالا در حال بیرون ریختن بود.
ا.ت: نمیفهمی... هیچکس نمیفهمه!
تهیونگ: چی رو نمیفهمم؟
ا.ت: اگه من خوب نباشم... اگه موفق نباشم..من..
فهمیدم منظورش چیه.. اونم مثل من، تحت فشار بود.
تهیونگ: نگران نباش. آروم باش.
به آرامی مچ پاش رو تو دستم گرفتم، داغ بود.
با نوک انگشتام شروع به ماساژ دادن مچ و انگشتاش کردم.
پوستش نرم بود و تموم ماهیچههاش سفت شده بود.
تهیونگ: ا.ت... با خودت این کار رو نکن..خواهش میکنم. تو خیلی قوی هستی. لازم نیست به کسی چیزی رو ثابت کنی...
ا.ت: ولی اونا...
تهیونگ: اونا اشتباه میکنن. مهم اینه که تو به خودت ایمان داشته باشی. مهم اینه که از کاری که میکنی، لذت ببری. اگه ازش لذت میبری، دیگه چه اهمیتی داره که بقیه چی میگن؟
دیدم که اشک تو چشماش جمع شده بود. با دیدن اشکهاش، قلبم درد گرفت...
انگار تموم دردهای اون، به قلب من منتقل میشد.
میخواستم تموم دنیا رو براش به آتیش بکشم، فقط برای اینکه دیگه اشک نریزه..
[ویو ا.ت]
از خجالت سرم رو پایین انداختم.
حرفهاش... نگاهش... تموم وجودم رو تسخیر کرده بود. وقتی مچ پام رو ماساژ میداد، احساس میکردم که تموم درد و خستگیم از بین میره.
تهیونگ: باند و یه کم یخ لازم داری.
بلند شد و به اطراف نگاه کرد...
تهیونگ: باندهای پزشکی و بقیه وسایل اینجا هست؟
به آرومی سرم رو بلند کردم.
ا.ت: آره... آره هست. توی اون کمد...
به سمت کمدی تو گوشه سالن اشاره کردم.
تهیونگ به سمت کمد رفت و من تنها موندم.
به مچ پام نگاه کردم. هنوز درد داشت، اما دیگه انقدر شدید نبود.
تموم وجودم پر از شرم بود.
شرم از اینکه اون منو تو این وضعیت دیده بود.
شرم از اینکه اینقدر ضعیف بودم و نتونستم خودم رو کنترل کنم.
تهیونگ: اینم از این...
گفت و جلوی من زانو زد...تو دستش چسب زخم و یه باند و یه کیسه یخ بود.
کیسه یخ رو با احتیاط روی مچ پام گذاشت. سرما به سرعت تو تموم وجودم پخش شد و دردم رو آروم کرد.
تهیونگ: خیلی درد داری؟
سرم رو به نشونه نه تکون دادم.
ا.ت: نه... بهترم...
باند رو باز کرد و شروع به بستن دور مچ پام کرد.
دستهاش گرم بود و این گرما، تموم سرمای وجودم رو از بین برد.
نگاهش روی مچ پام بود و با دقت چسب هارو روی پام میزد..
با صدای آروم و جدی گفت..
تهیونگ: هیچوقت به این شدت به خودت فشار نیار، ا.ت....اونقدر ارزشش رو نداره.
میخواستم بهش بگم که چقدر متاسفم.
متاسف از اینکه اونو به زحمت انداختم.
متاسف از اینکه منو تو این وضعیت دید.
اما کلمات تو گلوم گیر کرده بود.
فقط بهش نگاه کردم و لبخند زدم. لبخندی که تموم حرفام رو میگفت..
_ _ _ _ _ _ _
اینم از دهمین پارت امروز؛
لایک و کامنت فراموش نشه🌿
- ۱۹.۵k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط