{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم

شبی که تهیونگ فایل‌های رمزگشایی‌شده را دید و فهمید تمام حرکاتش زیر نظر بوده، قلبش از تپش ایستاد. یونا وارد دفتر شد، در حالی که اشک بر گونه داشت.

او فریاد نزد. تهیونگ فقط زمزمه کرد:

«تو هم رفتی… مثل همه…»

یونا گفت:
«قسم می‌خورم عاشقت شدم. ولی منو مجبور کردن. ته، خواهش می‌کنم باور کن…»

ولی تهیونگ فقط نگاه کرد.
او را نکشت.
فقط در را باز کرد و گفت:

«برو. قبل از اینکه این بخش از من هم بمیره.»


---


فردای آن روز، جسد یونا در رودخانه‌ای نزدیک سئول پیدا شد.
گلوله‌ای در سینه‌اش و یک حلقه‌ی نقره‌ای در دستش بود؛ حلقه‌ای که تهیونگ برایش خریده بود.

پلیس آن را خودکشی اعلام کرد. اما تهیونگ می‌دانست: دشمنانش با او حساب تسویه کردند. نه با گلوله، بلکه با شکنجه‌ی روح.

او انتقام گرفت.
همه‌شان را. بی‌رحمانه.
ولی بعد از آن، دیگر نخندید.
دیگر به کلینیکی نرفت.
دیگر به ماه خیره نشد.

تهیونگ به مردی تبدیل شد که حتی خودِش خودش را نمی‌شناخت.


---


او هر شب در عمارت بزرگ و سردش می‌نشست، پشت پیانویی که یادگاری مادرش بود. می‌نواخت — ولی نت‌ها دیگر موسیقی نبودند.
فری*اد بودند.
نال*ه بودند.

او در دلش با یونا حرف می‌زد. به خاطراتی فکر می‌کرد که فقط چند ماه طول کشیدند اما عمری درد باقی گذاشتند. هر شب، در اتاقی تاریک، با صدای خودش زمزمه می‌کرد:

«اگه عشق گناه بود… من هر شب دارم مجازات می‌شم…»


---


سال‌ها گذشت.

تهیونگ پیر نشد، اما شکسته شد.
دشمنان جدید آمدند.
قدرتش رو به زوال رفت.
در نهایت، یک شب سرد زمستانی، مثل شبی که مادرش مرد، عمارت تهیونگ منفجر شد.

جسدش پیدا نشد. فقط رد خون، و تکه‌ای از حلقه‌ی یونا.

اما مردم زیرزمینی هنوز هم زمزمه می‌کنند:

«پادشاه سیاه هیچ‌وقت نمرد. اون هنوز تو سایه‌هاست… در جست‌وجوی دختری که دیگه نیست…»

پایان
دیدگاه ها (۱۹)

بگو بهم چون بدجوری نیازش دارم ؟ مخاطب فقط تویی عشقمDadyمیدون...

سلام ابنبات ها 🍭 حالتون چطوره من ادمین دومم میتونید منو دنیا...

درخواستی تهیونگ موضوع : اسلاید دوم عنوان : پادشاه سیاهپارت ا...

درخواستی جیهوپ موضوع : اسلاید دوم تکپارتیباران نرم و پیوسته‌...

سربازی ۱۹ (پایان)

ازدواج قرار دادی (پارت آخر)

*birthday night*

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط