「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69
✦.................................
موهایش هنوز از حمام خیس بود و قطره های آب از میان تارهای مو روی شانه هایش میچکید، حولهی سفیدی دور کمرش پیچیده بود و با یک حولهی کوچک تر مشغول خشک کردن موهایش بود
یونا همانجا خشکَش زد، چشمهایش گرد شد چند ثانیه فقط نگاه کرد؛ انگار مغزش از کار افتاده بود.
تهیونگ هنوز متوجه حضورش نشده بود؛ سرش پایین بود و حوله را روی موهایش میکشید چند ثانیه بعد، حس کرد کسی پشت در ایستاده است، سرش را بالا آورد.
چشمش به یونا افتاد برای یک لحظه هر دو بیحرکت ماندند بعد ابرویش را بالا انداخت
تهیونگ: ...یونا؟
یونا دهانش نیمهباز مانده بود، نگاهش بیاختیار روی عضلات ورزیده و قطرات آبی که روی پوست گندمگونش میغلتید، قفل شده بود
تهیونگ حولهی کوچک را دور گرد៸نش انداخت و به سمتش قدم برداشت، با صدایی که از همیشه بمتر و خشدارتر بود، نیشخندی زد و گفت:
تهیونگ: اینجا چیکار میکنی فسقلی؟
یونا که انگار تازه به خودش آمده باشد، سعی کرد لکنتش را کنترل کند:
یونا: مـ... من... فقط اومدم حالت رو بپرسم...
تهیونگ یک تای ابرویش را بالا انداخت و تکیهاش را به کمدِ رختکن داد، فاصلهاش را با یونا کمتر کرد و با نگاهی خیره، در چشمانِ او زل زد:
تهیونگ: حالمو بپرسی؟ یا شاید... دلت برام تنگ شده؟
یونا خیره به چشمهای بیتفاوت اما جذابِ تهیونگ حس کرد شجاعتی که مدتها در پیاش بود، حالا به سراغش آمده نفسِ عمیقی کشید، جلو رفت و یقه حولهای که دورِ گر៸دنِ تهیونگ بود را گرفت و او را محکم به سمت خودش کشید
یونا با صدایی که حالا کمی جسورانه میلرزید، گفت:
یونا: شاید... هر دو...
تهیونگ با شنیدن این جمله، خندهی کوتاهی کرد که توی فضایِ خلوتِ باشگاه طنینانداز شد،دستش را بالا آورد و بیهوا پشتِ گر៸دنِ یونا را گرفت و او را به فضایِ بینِ خودش و کمد میخکوب کرد
نگاهش هیچ شباهتی به نگاهِ عاشقانهای که نیکی را با آن میدید نداشت؛ فقط سردیِ مردی بود که میخواست جایِ خالیِ نیکی را با هر کسی پر کند
تهیونگ: بریم تمرین؟
یونا دست هایش را به هم فشرد و بدون نگاه کردن در چشم های تهیونگ گفت:
یونا: بخاطر پیشنهادی که بهم دادی اومدم... میخوام س៸ک៸س پارتنرت باشم.
تهیونگ با شنیدنِ این حرف، نگاهش برای ثانیهای سرد شد؛ انگار در ذهنش به چهره نیکی فکر کرد، اما بلافاصله آن را پس زد و با خندهای کوتاه و بیتفاوت، حولهی دورِ کمرش را باز کرد و آن را رویِ نیمکتِ چوبیِ باشگاه انداخت
تهیونگ: اونی نیستی که دلم میخواد، ولی... گزینه بدی هم نیستی.
او قدمی به سمتِ یونا برداشت و فاصله شان را به صفر رساند، یونا که حالا کاملاً در حصارِ بازوهایِ تنومندِ تهیونگ بود، نفسهایش به شماره افتاد
تهیونگ چانهی او را گرفت و سرش را به عقب متمایل کرد، سپس بدونِ هیچ وقفه ای، ل៸ب هایش را رویِ ل៸ب هایِ یونا کوبید؛ بو៸سهای که نه از سرِ عشق، بلکه از سرِ نیاز و عطشی بود که هر دو برای فرار از واقعیت داشتند.
یونا دستش را توی موهایِ خیسِ تهیونگ فرو برد و او را محکمتر به خودش فشرد.
تهیونگ یونا را به سمتِ دیوارِ پشتیِ رختکن هدایت کرد و با تکیه دادنِ او به دیوار، فاصلهی بینِ بد៸نهایشان را کاملاً از بین برد، دستش با خشو៸نتِ خاصی رویِ بد៸ن یونا حرکت میکرد و یونا در همان لحظه، خودش را به دستِ قدرتِ او سپرد.
تهیونگ در حالی که ل៸ب هایش را از رویِ ل៸ب هایِ یونا جدا میکرد و بو៸سهای رویِ گر៸دنش میکاشت با لحنی که بویِ تسلط میداد، زیرِ لب زمزمه کرد:
تهیونگ: دیگه راهِ برگشتی نداری... پس تا جایی که میتونی صدات رو بالا ببر.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 69
✦.................................
موهایش هنوز از حمام خیس بود و قطره های آب از میان تارهای مو روی شانه هایش میچکید، حولهی سفیدی دور کمرش پیچیده بود و با یک حولهی کوچک تر مشغول خشک کردن موهایش بود
یونا همانجا خشکَش زد، چشمهایش گرد شد چند ثانیه فقط نگاه کرد؛ انگار مغزش از کار افتاده بود.
تهیونگ هنوز متوجه حضورش نشده بود؛ سرش پایین بود و حوله را روی موهایش میکشید چند ثانیه بعد، حس کرد کسی پشت در ایستاده است، سرش را بالا آورد.
چشمش به یونا افتاد برای یک لحظه هر دو بیحرکت ماندند بعد ابرویش را بالا انداخت
تهیونگ: ...یونا؟
یونا دهانش نیمهباز مانده بود، نگاهش بیاختیار روی عضلات ورزیده و قطرات آبی که روی پوست گندمگونش میغلتید، قفل شده بود
تهیونگ حولهی کوچک را دور گرد៸نش انداخت و به سمتش قدم برداشت، با صدایی که از همیشه بمتر و خشدارتر بود، نیشخندی زد و گفت:
تهیونگ: اینجا چیکار میکنی فسقلی؟
یونا که انگار تازه به خودش آمده باشد، سعی کرد لکنتش را کنترل کند:
یونا: مـ... من... فقط اومدم حالت رو بپرسم...
تهیونگ یک تای ابرویش را بالا انداخت و تکیهاش را به کمدِ رختکن داد، فاصلهاش را با یونا کمتر کرد و با نگاهی خیره، در چشمانِ او زل زد:
تهیونگ: حالمو بپرسی؟ یا شاید... دلت برام تنگ شده؟
یونا خیره به چشمهای بیتفاوت اما جذابِ تهیونگ حس کرد شجاعتی که مدتها در پیاش بود، حالا به سراغش آمده نفسِ عمیقی کشید، جلو رفت و یقه حولهای که دورِ گر៸دنِ تهیونگ بود را گرفت و او را محکم به سمت خودش کشید
یونا با صدایی که حالا کمی جسورانه میلرزید، گفت:
یونا: شاید... هر دو...
تهیونگ با شنیدن این جمله، خندهی کوتاهی کرد که توی فضایِ خلوتِ باشگاه طنینانداز شد،دستش را بالا آورد و بیهوا پشتِ گر៸دنِ یونا را گرفت و او را به فضایِ بینِ خودش و کمد میخکوب کرد
نگاهش هیچ شباهتی به نگاهِ عاشقانهای که نیکی را با آن میدید نداشت؛ فقط سردیِ مردی بود که میخواست جایِ خالیِ نیکی را با هر کسی پر کند
تهیونگ: بریم تمرین؟
یونا دست هایش را به هم فشرد و بدون نگاه کردن در چشم های تهیونگ گفت:
یونا: بخاطر پیشنهادی که بهم دادی اومدم... میخوام س៸ک៸س پارتنرت باشم.
تهیونگ با شنیدنِ این حرف، نگاهش برای ثانیهای سرد شد؛ انگار در ذهنش به چهره نیکی فکر کرد، اما بلافاصله آن را پس زد و با خندهای کوتاه و بیتفاوت، حولهی دورِ کمرش را باز کرد و آن را رویِ نیمکتِ چوبیِ باشگاه انداخت
تهیونگ: اونی نیستی که دلم میخواد، ولی... گزینه بدی هم نیستی.
او قدمی به سمتِ یونا برداشت و فاصله شان را به صفر رساند، یونا که حالا کاملاً در حصارِ بازوهایِ تنومندِ تهیونگ بود، نفسهایش به شماره افتاد
تهیونگ چانهی او را گرفت و سرش را به عقب متمایل کرد، سپس بدونِ هیچ وقفه ای، ل៸ب هایش را رویِ ل៸ب هایِ یونا کوبید؛ بو៸سهای که نه از سرِ عشق، بلکه از سرِ نیاز و عطشی بود که هر دو برای فرار از واقعیت داشتند.
یونا دستش را توی موهایِ خیسِ تهیونگ فرو برد و او را محکمتر به خودش فشرد.
تهیونگ یونا را به سمتِ دیوارِ پشتیِ رختکن هدایت کرد و با تکیه دادنِ او به دیوار، فاصلهی بینِ بد៸نهایشان را کاملاً از بین برد، دستش با خشو៸نتِ خاصی رویِ بد៸ن یونا حرکت میکرد و یونا در همان لحظه، خودش را به دستِ قدرتِ او سپرد.
تهیونگ در حالی که ل៸ب هایش را از رویِ ل៸ب هایِ یونا جدا میکرد و بو៸سهای رویِ گر៸دنش میکاشت با لحنی که بویِ تسلط میداد، زیرِ لب زمزمه کرد:
تهیونگ: دیگه راهِ برگشتی نداری... پس تا جایی که میتونی صدات رو بالا ببر.
- ۱.۲k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط