{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخواستی تهیونگ

درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم

عنوان : پادشاه سیاه

پارت اول

در تاریک‌ترین شب زمستان، پسربچه‌ای با پالتوی پاره کنار جسد مادرش زانو زده بود. تنها صدایی که شنیده می‌شد، سوت باد و شلیک‌های دوردست بود.

تهیونگ، کودک هفت‌ساله‌ی خانواده‌ی کیم، بهت‌زده به چشمان باز مادرش خیره مانده بود.

پدرش، رئیس یک خانواده‌ی قدرتمند مافیایی، دشمنان زیادی داشت.
شبی که دشمنان با لباس‌های مشکی به عمارت‌شان حمله کردند، همه چیز آتش گرفت — و تنها چیزی که برای تهیونگ ماند، خاکستر بود.

یادش نمی‌رفت آخرین کلمات مادرش را:

«تو نباید مثل پدرت بشی… تهیونگ… فرار کن...»

اما تهیونگ نجات نیافت.
نه از دشمنان.
نه از سرنوشت.

او را دزدیدند — همان‌هایی که پدرش را کشته بودند.
او را به زیرزمین بردند.
کتکش زدند.
گرسنگی دادند.
تحقیرش کردند.
او را شکستند، اما از نو ساختند.
درون او، چیزی مرد.
چیزی تاریک متولد شد.


---


سال‌ها گذشت.

تهیونگ دیگر نه کودک بود، نه قربانی.
او به یکی از بی‌رحم‌ترین مردان دنیای زیرزمینی کره تبدیل شد. کسی که خودش را ساخت. تهیونگ یاد گرفت احساس را خاموش کند. کسی را دوست نداشت، به کسی اعتماد نکرد.

تا وقتی که در یکی از درگیری‌ها، زخمی و نیمه‌جان، وارد کلینیک کوچکی شد و با او آشنا شد: یونا.

دختری با چشمان روشن، لبخندی آرام، و دستی که بی‌هیچ ترسی زخم‌هایش را شست‌وشو داد.

او پرسید: «اسمت چیه؟»

و تهیونگ دروغ گفت:

«ته...» نام مستعارش.


---


دیدارهای‌شان ادامه یافت.

تهیونگ با نام و لباسی ساده به کلینیک می‌آمد. با خنده‌هایش، قلب یونا را دزدید و با لبخندهایش، زخم‌های خودش را آرام کرد.

اما تهیونگ هر شب برمی‌گشت به دنیای تاریکش: میزهای پر از پول‌شویی، اسلحه، خیانت، مرگ.
او میان دو دنیا گیر کرده بود.
دنیای خون و دنیای عشق.

یک شب، وقتی تهیونگ آرام در کنار یونا نشسته بود، دختر بی‌خبر گفت:

«گاهی فکر می‌کنم تو یه آدم خیلی غمگینی. حتی وقتی لبخند می‌زنی...»

او حرفی نزد. نمی‌توانست حقیقت را بگوید. اما در دلش ترسی بزرگ داشت. ترس از اینکه اگر یونا بفهمد او کی هست... چه خواهد کرد؟


---


همه‌چیز با یک تماس فرو ریخت.

یونا را دزدیدند.
برادرش، یک خبرنگار مخفی، توسط گروهی از دشمن گروگان گرفته شد. آن‌ها یونا را مجبور کردند به تهیونگ نزدیک شود — اطلاعات جمع کند، و در عوض، جان برادرش را نجات دهد.

اما نقشه شکست خورد.
یونا واقعاً عاشق شد.
تهیونگ نیز.
اما دیر شده بود.

شبی که تهیونگ فایل‌های رمزگشایی‌شده را دید و فهمید تمام حرکاتش زیر نظر بوده، قلبش از تپش ایستاد. یونا وارد دفتر شد، در حالی که اشک بر گونه داشت.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم شبی که تهیونگ فایل‌های رمزگشایی‌شده را دید و فهمید ...

بگو بهم چون بدجوری نیازش دارم ؟ مخاطب فقط تویی عشقمDadyمیدون...

درخواستی جیهوپ موضوع : اسلاید دوم تکپارتیباران نرم و پیوسته‌...

سلام کیوتیا حالتون چطوره ؟؟؟ من برگشتم دلم براتون ی ذره شده ...

نام:انتخابی بی بازگشت (زندگی نجات ناپذیر)شخصیت ها : ا.ت، تهی...

#سایه_ای_در_خانه_چئون# part_1باران آرام و بی وقفه روی شیشه ه...

زندگی مدفون شده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط