سلام دوستای عزیزم اینم پارت امیدوارم خوشتون بیادنظررررر
سلام دوستای عزیزم اینم پارت۸ امیدوارم خوشتون بیاد،نظررررررر نظرررررررر نظررررررر یادت نره^ــــ^قربون شوما
✽ستارگان عاشق✽
پارت➑
✙هیومین✙
دیگه نزدیک بود دیوونه بشم،بورام بدبخت این دیگه چه بلایی بود سرش اومده بود،چویی چندتا برگه به هم داد برنامه کلاسی بود.زنگ اول آهنگ نویسی.رفتم سمت قفسه و برگه رو انداختم توش.دیدم همه دارن پچ پچ میکنن و خیلی تعجب میکنن بعضی از دخترا جیغ میکشیدن،رفتم سمتشون،خواستن ازم امضاء بگیرن گفتم:اوه حتما، ببخشید میشه بگید چیشده؟
=روی تابلو اعلانات خبر مهمی زدن،توکه همگروهیشی نمیدونستی؟ تـند امضا کردم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین،جلوی تابلو خیلی شلوغ بود.رفتم جلو همه کنار وایستادن.یه مقاله زده بود، عکس لوهان و بورام رو زده بودن و اون لحظه ای که همو بوسیده بودن،دستمو گذاشتم جلو دهنم نوشته بود،رابطه مخفیانه بین لوهان و بورام.این دو ستاره همدیگرو دوست دارن و قصد ازدواج دارن،بعضی از بچه ها این رابطه رو برملا کردن و امروز توسط این دو تایید شد و کمپانی ها هم رابطه ی رسمیو اعلام کردن.)اعصابم خورد شد،موبایلمو در اوردمو به بورام زنگ زدم،وسط سالن یه تلویزیون بزرگ بود که صدای اخبار در اومد،اونا هم درمورد این رابطه گفتن.صدای بورامو شنیدم:الو الو هیومین؟
_کجایی؟=خوابگاه_هیچ جا نرو از اتاقت نیا بیرون.بدو بدو رفتم سمت خوابگاه.یهو جسیکا سر راهم وایستاد.خیلی عصبانی بود:شماها چتونه ؟کل اعضای گروهتون اینجوریه؟ همتون دنبال پسرایین؟میخواین خودتونو بهشون تحمیل کنین؟
اخم کردمو گفتم:منظورتو نمیفهمم الان کار دارم بروکنار.=تو با سهون اون یکی با لوهان؟_من با سهون هیچ کاری ندارم. داد زدم برو کناااار.دستاشو از شدت عصبانیت مشت کرده بود.گفتم:به تو چه ربطی داره؟تو چیکاره ایه؟هان؟زبونش بند اومده بود.از کنارش رد شدم و دووییدم سمت خوابگاه جلوی در خوابگاه پر ماشین و خبرنگار بود،جلو رفتم سریع ازم عکس گرفتن و پرسیدن:تو میدونستی؟ رابطه ی بین لوهان و بورامو میدونستی؟
_نه من چیزی نمیدونستم اگه میشه بزارین برم تو ممنون میشم
=خواهش میکنیم نظرتون و درمورد این رابطه بهم بگین واقعا قصد ازدواج دارن؟؟؟
_خواهش میکنم منو ببخشید من خودم تازه فهمیدم و به اندازه کافی به هم ریختم.بزور خودمو کشیدم کنار و پریدم تو درو بستم و قفل کردم.کل پسرای اکسو و دخترا تو راه رو وایستاده بودن؛داد زدم کجاس؟
همشون اشاره کردن به اتاق بورام،تند در زدم و گفتم:جون بورام،جووون بووورااااامممم،بورام درو باز کن،هی هی.تاعو گفت:باز نمیکنن._چییی؟ بازنمیکنن؟مگه چند نفرن.کیوری:دو.سهون همینطوری داشت بهم نگاه میکرد.باز در زدم.نزدیک ده دیقه در زدم.دیگه داشتم از نا میوفتادم،سهون اومد پیشم میخواست بهم دست بزنه،دستشو هل دادم و باز در زدم،معلوم بود کلافه شده،داد زد لوهاااان یا در و باز میکنی یا اون قضیه رو بگم؟سریع درو باز کرد خوشحال شدم ،میخواستم برم تو که سهون جلومو گرفت گفت:آآآآآ فقط من میرم .دندونامو از زور خشم فشردم رفت تو و درو بست،عوضی گنگ دوسوئیچه،همه زدن زیر خنده کریس داد زد:ساکتتت
افتادم زمین ودستمو رو سرم گذاشتم،اومد پیشم و کمکم کرد بلند شم،دلم نمیخواست رد کنم،تو بغلش مونده بودم،سهون درو باز کرد و با دیدن من تو بغل اون اعصابش خورد شد،گفت :بیا تو.کریس منو برد جلو،سهون گفت:جاست هیومین.دستمو کشید و منو برد تو،درو محکم بست.بهش چپ چپ نگاه کردم گفت:شنیده بودم دختر باحال و مهربون گروهی،آه کلا ناامید شدم تو خشنی تا مهربون.
_باعث آسایشه که تورو ناامید کردم،چرا کریس رو نذاشتی بیادتو؟
سهون:میره رومخم اون استایلاش مخصوصا چون خیلی مشکوکو مرموزه خودم هنوز موفق نشدم اونو کشف کنم،واقعا خیلی عجیبه
_خوب
سهون:من محبوب و خوشگل جذابم،خیلیییی خوش قیافم،قد بلندی دارم،
ابرومو داده بودم بالا و با بیخیالی نگاش میکردم گفتم:سقف نریزه
دهنش باز موند،دستمو کشید وبرد سمت لوهان و بورام،لوهان بورامو بغل کرده بود هردوتاشون رو تخت بودن،باخودم گفتم:هعی چه پسرایی گیر بقیه میوفته،بعد به سهون نگاه کردم:چه کسایی گیر من،دستمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمتشون
_بوراااااام .خودشو از بغل لوهان کشید بیرون
=هیومین!
چشماش بارونی بود._چیشده توکه با کسی رابطه ای نداشتی؟داد زدم:چرا به مدیر دروغ گفتی؟
=مجبور شدیم اگه راستشو میگفتیم باور نمیکردن اونوقت مجازات میشدیم
_چه مجازاتی بدتر با کسی باشی که دوست نداره. سهون بهم نگاه کرد،لوهان اومد و گفت:من دوسش دارم.از همون روز بی قرارم.لطفا نگران نباشین،
_چچچچچچ بورام توهم؟
سرشو تکون داد.
_پس موفق باشین،خبرنگارا جلوی در صف کشیدن باید شجاعتشو داشته باشین،برین بیرون و باهاشون مصاحبه کنین،من ۱۵ مین دیگه باید برم کلاس آهنگ نویسی.سهون:عه منم! توجهی نکردم و گفتم:فایتینگ. لوهان دست بورامو گرفت و رفتن ب
✽ستارگان عاشق✽
پارت➑
✙هیومین✙
دیگه نزدیک بود دیوونه بشم،بورام بدبخت این دیگه چه بلایی بود سرش اومده بود،چویی چندتا برگه به هم داد برنامه کلاسی بود.زنگ اول آهنگ نویسی.رفتم سمت قفسه و برگه رو انداختم توش.دیدم همه دارن پچ پچ میکنن و خیلی تعجب میکنن بعضی از دخترا جیغ میکشیدن،رفتم سمتشون،خواستن ازم امضاء بگیرن گفتم:اوه حتما، ببخشید میشه بگید چیشده؟
=روی تابلو اعلانات خبر مهمی زدن،توکه همگروهیشی نمیدونستی؟ تـند امضا کردم و بدو بدو از پله ها رفتم پایین،جلوی تابلو خیلی شلوغ بود.رفتم جلو همه کنار وایستادن.یه مقاله زده بود، عکس لوهان و بورام رو زده بودن و اون لحظه ای که همو بوسیده بودن،دستمو گذاشتم جلو دهنم نوشته بود،رابطه مخفیانه بین لوهان و بورام.این دو ستاره همدیگرو دوست دارن و قصد ازدواج دارن،بعضی از بچه ها این رابطه رو برملا کردن و امروز توسط این دو تایید شد و کمپانی ها هم رابطه ی رسمیو اعلام کردن.)اعصابم خورد شد،موبایلمو در اوردمو به بورام زنگ زدم،وسط سالن یه تلویزیون بزرگ بود که صدای اخبار در اومد،اونا هم درمورد این رابطه گفتن.صدای بورامو شنیدم:الو الو هیومین؟
_کجایی؟=خوابگاه_هیچ جا نرو از اتاقت نیا بیرون.بدو بدو رفتم سمت خوابگاه.یهو جسیکا سر راهم وایستاد.خیلی عصبانی بود:شماها چتونه ؟کل اعضای گروهتون اینجوریه؟ همتون دنبال پسرایین؟میخواین خودتونو بهشون تحمیل کنین؟
اخم کردمو گفتم:منظورتو نمیفهمم الان کار دارم بروکنار.=تو با سهون اون یکی با لوهان؟_من با سهون هیچ کاری ندارم. داد زدم برو کناااار.دستاشو از شدت عصبانیت مشت کرده بود.گفتم:به تو چه ربطی داره؟تو چیکاره ایه؟هان؟زبونش بند اومده بود.از کنارش رد شدم و دووییدم سمت خوابگاه جلوی در خوابگاه پر ماشین و خبرنگار بود،جلو رفتم سریع ازم عکس گرفتن و پرسیدن:تو میدونستی؟ رابطه ی بین لوهان و بورامو میدونستی؟
_نه من چیزی نمیدونستم اگه میشه بزارین برم تو ممنون میشم
=خواهش میکنیم نظرتون و درمورد این رابطه بهم بگین واقعا قصد ازدواج دارن؟؟؟
_خواهش میکنم منو ببخشید من خودم تازه فهمیدم و به اندازه کافی به هم ریختم.بزور خودمو کشیدم کنار و پریدم تو درو بستم و قفل کردم.کل پسرای اکسو و دخترا تو راه رو وایستاده بودن؛داد زدم کجاس؟
همشون اشاره کردن به اتاق بورام،تند در زدم و گفتم:جون بورام،جووون بووورااااامممم،بورام درو باز کن،هی هی.تاعو گفت:باز نمیکنن._چییی؟ بازنمیکنن؟مگه چند نفرن.کیوری:دو.سهون همینطوری داشت بهم نگاه میکرد.باز در زدم.نزدیک ده دیقه در زدم.دیگه داشتم از نا میوفتادم،سهون اومد پیشم میخواست بهم دست بزنه،دستشو هل دادم و باز در زدم،معلوم بود کلافه شده،داد زد لوهاااان یا در و باز میکنی یا اون قضیه رو بگم؟سریع درو باز کرد خوشحال شدم ،میخواستم برم تو که سهون جلومو گرفت گفت:آآآآآ فقط من میرم .دندونامو از زور خشم فشردم رفت تو و درو بست،عوضی گنگ دوسوئیچه،همه زدن زیر خنده کریس داد زد:ساکتتت
افتادم زمین ودستمو رو سرم گذاشتم،اومد پیشم و کمکم کرد بلند شم،دلم نمیخواست رد کنم،تو بغلش مونده بودم،سهون درو باز کرد و با دیدن من تو بغل اون اعصابش خورد شد،گفت :بیا تو.کریس منو برد جلو،سهون گفت:جاست هیومین.دستمو کشید و منو برد تو،درو محکم بست.بهش چپ چپ نگاه کردم گفت:شنیده بودم دختر باحال و مهربون گروهی،آه کلا ناامید شدم تو خشنی تا مهربون.
_باعث آسایشه که تورو ناامید کردم،چرا کریس رو نذاشتی بیادتو؟
سهون:میره رومخم اون استایلاش مخصوصا چون خیلی مشکوکو مرموزه خودم هنوز موفق نشدم اونو کشف کنم،واقعا خیلی عجیبه
_خوب
سهون:من محبوب و خوشگل جذابم،خیلیییی خوش قیافم،قد بلندی دارم،
ابرومو داده بودم بالا و با بیخیالی نگاش میکردم گفتم:سقف نریزه
دهنش باز موند،دستمو کشید وبرد سمت لوهان و بورام،لوهان بورامو بغل کرده بود هردوتاشون رو تخت بودن،باخودم گفتم:هعی چه پسرایی گیر بقیه میوفته،بعد به سهون نگاه کردم:چه کسایی گیر من،دستمو از دستش کشیدم بیرون و رفتم سمتشون
_بوراااااام .خودشو از بغل لوهان کشید بیرون
=هیومین!
چشماش بارونی بود._چیشده توکه با کسی رابطه ای نداشتی؟داد زدم:چرا به مدیر دروغ گفتی؟
=مجبور شدیم اگه راستشو میگفتیم باور نمیکردن اونوقت مجازات میشدیم
_چه مجازاتی بدتر با کسی باشی که دوست نداره. سهون بهم نگاه کرد،لوهان اومد و گفت:من دوسش دارم.از همون روز بی قرارم.لطفا نگران نباشین،
_چچچچچچ بورام توهم؟
سرشو تکون داد.
_پس موفق باشین،خبرنگارا جلوی در صف کشیدن باید شجاعتشو داشته باشین،برین بیرون و باهاشون مصاحبه کنین،من ۱۵ مین دیگه باید برم کلاس آهنگ نویسی.سهون:عه منم! توجهی نکردم و گفتم:فایتینگ. لوهان دست بورامو گرفت و رفتن ب
- ۱۵.۳k
- ۲۸ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط