شرلوک*Sherlock
شرلوک*Sherlock
part 34(4)🌀✒️
فردا شب، ساعت هشت و نیم. باران میزد. جان و شرلوک رفتند سمت خونهی قدیمی جان. رزی رو گذاشته بودند پیش خانم هادسون با یه شرط: اگه تا نیمهشب برنگشتن، به مایکرافت زنگ بزنه.
خونه توی تاریکی غرق بود. حیاط پر از علف هرز و پنجرهها شکسته. درِ اصلی قفل نبود.
رفتند داخل. صدای پا از طبقه بالا میآمد.
شرلوک نگاه کرد به جان. «تنها نیست.»
بالا رفتند. توی سالن اصلی، سه نفر بودن. دو تا مرد با کت و شلوار سیاه، و همون زن بلوند. سارا.
مردها تفنگ داشتند. سارا کنار میز نشسته بود با یه جلد چرمی جلوش.
«خوش اومدین،» گفت. «نشستین.»
جان نگاه کرد به مردها. «اینها کین؟»
سارا با خونسردی گفت: «آدمهای وزیر. میان که مطمئن بشن دستنوشته به دست شما میرسه و بعدش نابودش کنن.»
شرلوک پرسید: «پس تو با وزیر همکاری میکنی؟»
«نه. من با مادرتون همکاری میکردم. اونها فقط فکر میکنن من دستنوشته رو میدم به وزیر. ولی من میدم به شما.»
یکی از مردها جلو آمد. «سارا، قرار نبود—»
سارا تفنگش رو درآورد و گرفت سمتش. «قرار عوض شد. بشینین.»
مردها نشستند. سارا دستنوشته رو انداخت سمت جان.
جان گرفت و باز کرد. صفحه اول نوشته بود: «برای جان، حقیقت دربارهی پدرت.»
خوند و رنگش پرید. شرلوک پرسید: «چی نوشته؟»
«پدرم نبوده. یه جاسوس بوده، توی عملیات کشته شده. مادرت بعداً با اون مردی که فکر میکردم پدرمه ازدواج کرده تا منو از خطر دور کنه.»
سارا گفت: «النور خواهرت نبود. النور دختر همون وزیره. مادرت اون رو ازش گرفت تا نتونه ازش استفاده کنه. ولی النور بزرگ شد و فهمید. به خاطر همون میخواست دستنوشته رو بفروشه.»
شرلوک پرسید: «پس قتل النور؟»
«من بودم. سم. میخواستم جلوی فروش دستنوشته رو بگیرم، ولی زیادهروی کردم و مرد.»
ناگهان یکی از مردها بلند شد و تفنگش رو گرفت سمت سارا. مرد دوم هم بلند شد.
«وزیر گفت اگه دستنوشته رو به کس دیگهای بدی، هم تو رو بکشیم، هم اونها رو.»
شرلوک سریع دستش رو برد توی جیبش و یه چیز کوچک پرت کرد زمین. دود سفید پر شد.
توی دود، صدای شلیک. یکی از مردها فریاد زد. جان رزی رو نداشت اینجا، ولی جان خودش تفنگش رو درآورد و توی دود یه جا شلیک کرد.
دود کم شد. یکی از مردها روی زمین افتاده بود، دستش به شونهاش بود. مرد دوم دستش بالا بود، تفنگش افتاده زمین. سارا تفنگش رو گرفته بود سمتش.
شرلوک پارچه رو از صورتش برداشت. «بریم.»
سارا دستنوشته رو برداشت و داد به جان. «برو. وزیر تا نیمهشب میاد اینجا. اگه باشین، میکشتون.»
جان دستنوشته رو گرفت. «تو چی؟»
«من میمونم. با این دو تا کار دارم.»
جان و شرلوک از پلهها پایین دویدند. سمت ماشین. موتور رو روشن کردند و پیچیدند بیرون، درست وقتی که چراغهای چند ماشین از ته خیابان پیدا شد.
شرلوک گاز داد. «وزیر داره میاد.»
جان نگاه کرد به آینه. ماشینها دنبالشون بودن. «چند نفر؟»
«سه تا ماشین. دستکم ده نفر.»
شرلوک پیچید تند به چپ، توی یه کوچهی باریک. ماشین اولی رد شد، ولی دومی دنبالشون کرد.
جان تفنگ رو برداشت و از شیشهی عقب شلیک کرد. تیر خورد به لاستیک ماشین دوم. ماشین کج شد و رفت توی دیوار.
سومی هنوز دنبالشون بود. شرلوک از کوچه پیچید بیرون و رفت سمت بزرگراه. ماشین سوم نزدیکتر شد.
ناگهان یه ماشین دیگه از روبرو اومد و کوبید به ماشین سوم. یه ماشین مشکی با شیشههای دودی.
شرلوک از آینه نگاه کرد. مایکرافت از ماشین مشکی پیاده شد و به سمت ماشین سوم رفت.
شرلوک نفس عمیقی کشید. «مایکرافت. دقیقاً به موقع.»
جان به دستنوشته نگاه کرد، به عکس پدرش.
شرلوک گفت: «حالا چی؟»
جان نگاه کرد به جاده. «استراسبورگ. پدرم اونجاست.»
شرلوک سرش رو تکون داد. «بریم.»
ماشین رفت توی شب، زیر بارون.
پشت سرشون، خونهی قدیمی توی تاریکی موند و وزیر توی ماشینش گیر افتاده بود بین آدمهای مایکرافت.
ولی یه چیزی توی دستنوشته بود که جان هنوز کامل نخونده بود. یه خط آخر که با دستخط دیگهای نوشته شده بود:
«پدرت در خطر است. زود برس.»
جان دستنوشته رو بست و به جاده نگاه کرد.
هنوز راه زیادی مونده بود.
ادامه دارد...
پایان پارت ۳۴(بخش چهارم)....
part 34(4)🌀✒️
فردا شب، ساعت هشت و نیم. باران میزد. جان و شرلوک رفتند سمت خونهی قدیمی جان. رزی رو گذاشته بودند پیش خانم هادسون با یه شرط: اگه تا نیمهشب برنگشتن، به مایکرافت زنگ بزنه.
خونه توی تاریکی غرق بود. حیاط پر از علف هرز و پنجرهها شکسته. درِ اصلی قفل نبود.
رفتند داخل. صدای پا از طبقه بالا میآمد.
شرلوک نگاه کرد به جان. «تنها نیست.»
بالا رفتند. توی سالن اصلی، سه نفر بودن. دو تا مرد با کت و شلوار سیاه، و همون زن بلوند. سارا.
مردها تفنگ داشتند. سارا کنار میز نشسته بود با یه جلد چرمی جلوش.
«خوش اومدین،» گفت. «نشستین.»
جان نگاه کرد به مردها. «اینها کین؟»
سارا با خونسردی گفت: «آدمهای وزیر. میان که مطمئن بشن دستنوشته به دست شما میرسه و بعدش نابودش کنن.»
شرلوک پرسید: «پس تو با وزیر همکاری میکنی؟»
«نه. من با مادرتون همکاری میکردم. اونها فقط فکر میکنن من دستنوشته رو میدم به وزیر. ولی من میدم به شما.»
یکی از مردها جلو آمد. «سارا، قرار نبود—»
سارا تفنگش رو درآورد و گرفت سمتش. «قرار عوض شد. بشینین.»
مردها نشستند. سارا دستنوشته رو انداخت سمت جان.
جان گرفت و باز کرد. صفحه اول نوشته بود: «برای جان، حقیقت دربارهی پدرت.»
خوند و رنگش پرید. شرلوک پرسید: «چی نوشته؟»
«پدرم نبوده. یه جاسوس بوده، توی عملیات کشته شده. مادرت بعداً با اون مردی که فکر میکردم پدرمه ازدواج کرده تا منو از خطر دور کنه.»
سارا گفت: «النور خواهرت نبود. النور دختر همون وزیره. مادرت اون رو ازش گرفت تا نتونه ازش استفاده کنه. ولی النور بزرگ شد و فهمید. به خاطر همون میخواست دستنوشته رو بفروشه.»
شرلوک پرسید: «پس قتل النور؟»
«من بودم. سم. میخواستم جلوی فروش دستنوشته رو بگیرم، ولی زیادهروی کردم و مرد.»
ناگهان یکی از مردها بلند شد و تفنگش رو گرفت سمت سارا. مرد دوم هم بلند شد.
«وزیر گفت اگه دستنوشته رو به کس دیگهای بدی، هم تو رو بکشیم، هم اونها رو.»
شرلوک سریع دستش رو برد توی جیبش و یه چیز کوچک پرت کرد زمین. دود سفید پر شد.
توی دود، صدای شلیک. یکی از مردها فریاد زد. جان رزی رو نداشت اینجا، ولی جان خودش تفنگش رو درآورد و توی دود یه جا شلیک کرد.
دود کم شد. یکی از مردها روی زمین افتاده بود، دستش به شونهاش بود. مرد دوم دستش بالا بود، تفنگش افتاده زمین. سارا تفنگش رو گرفته بود سمتش.
شرلوک پارچه رو از صورتش برداشت. «بریم.»
سارا دستنوشته رو برداشت و داد به جان. «برو. وزیر تا نیمهشب میاد اینجا. اگه باشین، میکشتون.»
جان دستنوشته رو گرفت. «تو چی؟»
«من میمونم. با این دو تا کار دارم.»
جان و شرلوک از پلهها پایین دویدند. سمت ماشین. موتور رو روشن کردند و پیچیدند بیرون، درست وقتی که چراغهای چند ماشین از ته خیابان پیدا شد.
شرلوک گاز داد. «وزیر داره میاد.»
جان نگاه کرد به آینه. ماشینها دنبالشون بودن. «چند نفر؟»
«سه تا ماشین. دستکم ده نفر.»
شرلوک پیچید تند به چپ، توی یه کوچهی باریک. ماشین اولی رد شد، ولی دومی دنبالشون کرد.
جان تفنگ رو برداشت و از شیشهی عقب شلیک کرد. تیر خورد به لاستیک ماشین دوم. ماشین کج شد و رفت توی دیوار.
سومی هنوز دنبالشون بود. شرلوک از کوچه پیچید بیرون و رفت سمت بزرگراه. ماشین سوم نزدیکتر شد.
ناگهان یه ماشین دیگه از روبرو اومد و کوبید به ماشین سوم. یه ماشین مشکی با شیشههای دودی.
شرلوک از آینه نگاه کرد. مایکرافت از ماشین مشکی پیاده شد و به سمت ماشین سوم رفت.
شرلوک نفس عمیقی کشید. «مایکرافت. دقیقاً به موقع.»
جان به دستنوشته نگاه کرد، به عکس پدرش.
شرلوک گفت: «حالا چی؟»
جان نگاه کرد به جاده. «استراسبورگ. پدرم اونجاست.»
شرلوک سرش رو تکون داد. «بریم.»
ماشین رفت توی شب، زیر بارون.
پشت سرشون، خونهی قدیمی توی تاریکی موند و وزیر توی ماشینش گیر افتاده بود بین آدمهای مایکرافت.
ولی یه چیزی توی دستنوشته بود که جان هنوز کامل نخونده بود. یه خط آخر که با دستخط دیگهای نوشته شده بود:
«پدرت در خطر است. زود برس.»
جان دستنوشته رو بست و به جاده نگاه کرد.
هنوز راه زیادی مونده بود.
ادامه دارد...
پایان پارت ۳۴(بخش چهارم)....
- ۴۹
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط