{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوک*Sherlock

شرلوک*Sherlock
part 31 (4)🌀✒️
شرلوک یک ثانیه ایستاد. نفس عمیق کشید و گوشی را برداشت.

«مایکرافت. یه ماشین سیاه داره از خیابون بیکر دور میشه. پلاکش رو میگم. جان و رزی توش هستن.»

صدای مایکرافت از ته خط: «چی کار کردی این بار؟»

«وقت ندارم. ردشون بگیر.»

گوشی را قطع کرد و دوید سمت ماشینش. موتور را روشن کرد و پیچید بیرون. خیابان اصلی را که رسید، ماشین سیاه را دید که داشت میپیچید به سمت بزرگراه.

---

توی ماشین، جان دستهایش را بسته بود. رزی کنارش نشسته بود و با چشمهای درشت نگاه میکرد به مردی که جلو رانندگی میکرد. مرد دوم کنار راننده نشسته بود و هنوز چشمش قرمز بود از اسپری.

«کجا دارین میبرینمون؟» جان پرسید.

جوابی نیامد.

رزی دستش را گرفت. «بابا، میترسم.»

جان بهش لبخند زد. «نترس. شرلوک میاد.»

مرد جلو خندید. «اون پشت مونده. مطمئنم.»

جان چیزی نگفت. فقط به جاده نگاه کرد و سعی کرد مسیر را توی ذهنش حفظ کند. چپ، راست، زیرگذر، بعد یه جادهی خاکی. داشتند میرفتند بیرون شهر.

ماشین جلوی یه انبار قدیمی نگه داشت. مردها پیاده شدند و جان و رزی را هل دادند داخل.

توی انبار بوی گردوغبار و زنگزدگی میآمد. یه صندلی وسط بود و چندتا جعبهی چوبی کنار دیوار.

«بذارین دخترم بره،» جان گفت. «هرچی میخواین از من بپرسین.»

مرد اول که توی خونه اسپری خورده بود، صورتش را پاک کرد و گفت: «ما فقط میخوایم بدونیم آدرل کجاست. تو بگو، و دخترت آزاده.»

جان نگاه کرد به رزی. بعد نگاه کرد به مرد. «نمیدونم کجاست. هیچوقت هم نمیدونستم.»

مرد آهی کشید و جلو آمد. «دکتر، من حوصله ندارم—»

ناگهان صدای شیشهی شکسته آمد. یکی از پنجرههای کوچک بالای انبار خرد شد و یه چیز سیاه افتاد وسط زمین. یه دستگاه کوچک که چشمک میزد.

مردها برگشتند. جان هم نگاه کرد. دستگاه دود سفیدی پخش کرد—بوی تند و تیز.

مرد اول سرفه کرد و دستش را برد جلوی صورتش. مرد دوم هم شروع کرد به سرفه. توی دود، جان صدای پا را شنید. سریع، دقیق، محکم.

بعد سایهها. یکی، دو تا. نه—سه تا. چند ضربهی محکم، صدای افتادن بدن روی زمین، و بعد دود شروع کرد به کم شدن.

شرلوک وسط انبار ایستاده بود. کتش را انداخته بود و جلوی صورتش را با پارچهای پوشانده بود. کنارش دو مرد دیگر بودند—احتمالاً نیروهای مایکرافت.

شرلوک پارچه را برداشت. نگاه کرد به جان و رزی. هیچی نگفت. فقط آمد جلو و کمربندهای دست جان را باز کرد.

جان بلند شد و رزی را بغل کرد. رزی صورتش را برد توی گردن بابا و محکم چسبید.

شرلوک ایستاد و نگاه کرد. بعد برگشت به مردهایی که روی زمین افتاده بودند. «همین دو نفر بودن؟»

جان سرش را تکان داد. «آره. گفتن دنبال آیرین هستن.»

شرلوک سری تکان داد. «میخواستن ازت استفاده کنن تا بهش برسن. خب، الآن مایکرافت ازشون مراقبت میکنه.»

داخل ماشین، راه برگشت، رزی خوابش برد روی شانهی جان. شرلوک جلو نشسته بود و از آینه نگاه میکرد.

جان بالاخره گفت: «چطور فهمیدی کجان؟»

«مایکرافت پلاک رو داشت. دوربینهای شهر ردش رو گرفتن. و یه کم هم خودم حدس زدم—جاده خاکی، انبار قدیمی، جای دورافتاده. تنها جایی که میتونستن برن.»

جان خندید. «همیشه یکی دو قدم جلوتری.»

شرلوک نگاهش کرد. «نه همیشه. گاهی فقط نصف قدم.»

سکوت کرد. بعد اضافه کرد: «رزی خوبه؟»

جان نگاه کرد به دخترک که توی خواب بود. «آره. فقط ترسید.»

«منم ترسیدم،» شرلوک گفت. آرام، طوری که انگار برای خودش گفت.

جان نگاهش کرد. چیزی نگفت. فقط دستش را گذاشت روی موهای رزی و به خیابان خیس خورد.

ادامه دارد....

پایان پارت ۳۱ (بخش چهارم)...

پیامی از طرف نویسنده:(ببخشید بابت تأخیر)
دیدگاه ها (۰)

بانو سندیگو....

در یاد ما می‌مانی بزرگوار...

Sherlock*شرلوک part 30 (4)🌀✒️بعد آمدن به خانه ، جان تصمیم گر...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط