شرلوک*Sherlock
شرلوک*Sherlock
part 33(4)🌀✒️
فردا شب، ساعت هشت و نیم. باران میزد. جان تفنگ رو گذاشت کمرش و کت ضخیم پوشید. رزی دم در ایستاده بود.
«بابا، منم میام.»
جان زانو زد. «نه. پیش خانم هادسون میمونی. اگه تا نیمهشب برنگشتیم، به مایکرافت زنگ بزن.»
رزی لبش رو غنچه کرد. شرلوک از پلهها پایین آمد و نگاهش کرد: «شمارش یادته؟»
«حفظم.»
جان بغلش کرد و رفتند.
---
کلیسای سنت مری، ته یه کوچهی خلوت. حیاطش پر از قبرستان بود و بوی خاک نمناک. درِ اصلی باز بود. رفتند بالا توی برج.
همون زن بلوند اونجا بود. کنار میز، با چند کاغذ قدیمی.
«اسمم ساراست. محقق مادرتون. النور رو من کشتم.»
جان مشتش رو گره کرد. «چی؟»
«میخواست دستنوشته رو بفروشه به وزیر کشور. من فقط میخواستم جلوش رو بگیرم. سم زیادی زدم و مرد.»
سارا یه جلد چرمی از کتش درآورد. «دستنوشته مال توئه. مادرت گفت برسونمش.»
جان بازش کرد. صفحه اول: «حقیقت دربارهی پدرت.»
خوند. رنگش پرید. دستش میلرزید.
شرلوک پرسید: «چی نوشته؟»
«پدرم نبوده. یه جاسوس بوده. توی عملیات کشته شده. مادرت بعداً با اون مردی که فکر میکردم پدرمه ازدواج کرده تا منو از خطر دور کنه.»
سارا گفت: «النور خواهرت نبود. النور دختر همون وزیره. مادرت اون رو ازش گرفت. ولی النور بزرگ شد و فهمید. به خاطر همون میخواست دستنوشته رو بفروشه.»
شرلوک پرسید: «وزیر کیه؟»
«وزیر کشور. تا نیمهشب بهم فرصت داده. اگه دستنوشته رو نبرمش، میکشتم.»
سارا رفت. صدای پاش توی پلهها محو شد.
شرلوک گفت: «چیکار میکنیم؟»
جان دستنوشته رو مشت کرد. «میریم پیش وزیر. میخوام توی صورتش بگم حقیقت رو.»
---
نیمهشب. خونهی وزیر. در رو زدند. خودش در رو باز کرد، با لیوان ویسکی.
«شماها؟»
جان دستنوشته رو بلند کرد. «اومدیم حقیقت رو بهتون بگیم.»
وزیر راهشان داد تو. توی سالن نشستند. نور کم بود. سایهها روی دیوار کشیده میشد.
جان دستنوشته رو گذاشت روی میز. «میدونم النور کراس دختر شماست. میدونم میخواست این رو به شما بفروشه تا نسب واقعیتون پنهون بمونه.»
وزیر نگاهش کرد. چشمهاش سرد شد. «چی میخوای؟»
«بری پلیس و اعتراف کنی پشت قتل النور بودی. وگرنه فردا صبح روزنامهها پر میشه.»
وزیر لیوان رو گذاشت زمین. دستش رفت زیر میز.
شرلوک گفت: «اگه دنبال تفنگ میگردی، مایکرافت پشت دره.»
وزیر خندید. «مایکرافت؟ اون الان توی یه جلسهست. هیچکس پشت در نیست.»
دستش رو آورد بالا. تفنگ توی دستش بود.
جان نفسش رو حبس کرد. دستش رفت سمت کمرش.
وزیر گفت: «دستنوشته رو بذار زمین و برید بیرون. اگه نه، هر دوتون رو میکشم.»
ناگهان چراغها خاموش شد. صدای شیشهی شکسته. یه چیز سیاه از پنجره خورد توی سالن و دود سفید پخش شد.
شرلوک جان رو کشید زمین. توی دود، صدای نفسهای وزیر که سرفه میکرد.
بعد صدای پا. سریع. چند ضربه. تفنگ افتاد زمین.
چراغها روشن شد. مایکرافت وسط سالن ایستاده بود. کنارش دو تا از نیروهاش. وزیر روی زمین افتاده بود و دستش به گلوش بود.
مایکرافت به وزیر نگاه کرد. «گفتم پشت درم. دروغ گفتی که توی جلسهام.»
وزیر رو دستبند زدند و بردندش بیرون.
جان بلند شد. دستش هنوز میلرزید. شرلوک پارچه رو از صورتش برداشت و نگاه کرد به جان.
«خوبی؟»
جان نفس عمیق کشید. «آره.»
---
راه برگشت، توی ماشین، باران بسته بود. جان به دستنوشته نگاه میکرد.
شرلوک از آینه گفت: «چیزی که مادرت نوشته، فقط یه بخش از ماجراست. اون جاسوس، قبل از مرگش یه چیزی رو توی یه جای امن گذاشته. چیزی که وزیر هنوز پیداش نکرده.»
جان نگاه کرد. «چی؟»
«نمیدونم. ولی سارا قبل از رفتن، یه چیزی به من گفت. گفت که اون چیز، توی خونهی قدیمیت پنهون شده. همون جایی که النور قبل از مرگش دنبالش میگشت.»
جان نگاه کرد به جاده. «پس تموم نشده.»
شرلوک لبخند زد. «تازه شروع شده.»
رسیدند خیابان بیکر. رزی جلوی در نشسته بود، خیس باران، با چشمانی ترسیده.
دوید سمت جان. «دیر کردین! ترسیدم!»
جان بغلش کرد. «باشه، برگشتم.»
رزی نگاه کرد به دستنوشته. «این چیه؟»
«یه نقشه،» جان گفت و نگاه کرد به شرلوک. «برای یه ماجراجویی جدید.»
شرلوک از کنارشان رد شد و ایستاد. به بارون نگاه کرد و بعد به جان.
«فردا صبح، خونهی قدیمیت. این بار رزی هم میاد.»
رزی با ذوق گفت: «واقعاً؟»
جان خندید. «واقعاً.»
سهتایی رفتند بالا. باران هنوز میبارید. ولی توی خونهی خیابان بیکر، نور روشن بود و یه ماجرای جدید داشت شروع میشد.
ادامه دارد...
پایان پارت۳۳(بخش چهارم)...
part 33(4)🌀✒️
فردا شب، ساعت هشت و نیم. باران میزد. جان تفنگ رو گذاشت کمرش و کت ضخیم پوشید. رزی دم در ایستاده بود.
«بابا، منم میام.»
جان زانو زد. «نه. پیش خانم هادسون میمونی. اگه تا نیمهشب برنگشتیم، به مایکرافت زنگ بزن.»
رزی لبش رو غنچه کرد. شرلوک از پلهها پایین آمد و نگاهش کرد: «شمارش یادته؟»
«حفظم.»
جان بغلش کرد و رفتند.
---
کلیسای سنت مری، ته یه کوچهی خلوت. حیاطش پر از قبرستان بود و بوی خاک نمناک. درِ اصلی باز بود. رفتند بالا توی برج.
همون زن بلوند اونجا بود. کنار میز، با چند کاغذ قدیمی.
«اسمم ساراست. محقق مادرتون. النور رو من کشتم.»
جان مشتش رو گره کرد. «چی؟»
«میخواست دستنوشته رو بفروشه به وزیر کشور. من فقط میخواستم جلوش رو بگیرم. سم زیادی زدم و مرد.»
سارا یه جلد چرمی از کتش درآورد. «دستنوشته مال توئه. مادرت گفت برسونمش.»
جان بازش کرد. صفحه اول: «حقیقت دربارهی پدرت.»
خوند. رنگش پرید. دستش میلرزید.
شرلوک پرسید: «چی نوشته؟»
«پدرم نبوده. یه جاسوس بوده. توی عملیات کشته شده. مادرت بعداً با اون مردی که فکر میکردم پدرمه ازدواج کرده تا منو از خطر دور کنه.»
سارا گفت: «النور خواهرت نبود. النور دختر همون وزیره. مادرت اون رو ازش گرفت. ولی النور بزرگ شد و فهمید. به خاطر همون میخواست دستنوشته رو بفروشه.»
شرلوک پرسید: «وزیر کیه؟»
«وزیر کشور. تا نیمهشب بهم فرصت داده. اگه دستنوشته رو نبرمش، میکشتم.»
سارا رفت. صدای پاش توی پلهها محو شد.
شرلوک گفت: «چیکار میکنیم؟»
جان دستنوشته رو مشت کرد. «میریم پیش وزیر. میخوام توی صورتش بگم حقیقت رو.»
---
نیمهشب. خونهی وزیر. در رو زدند. خودش در رو باز کرد، با لیوان ویسکی.
«شماها؟»
جان دستنوشته رو بلند کرد. «اومدیم حقیقت رو بهتون بگیم.»
وزیر راهشان داد تو. توی سالن نشستند. نور کم بود. سایهها روی دیوار کشیده میشد.
جان دستنوشته رو گذاشت روی میز. «میدونم النور کراس دختر شماست. میدونم میخواست این رو به شما بفروشه تا نسب واقعیتون پنهون بمونه.»
وزیر نگاهش کرد. چشمهاش سرد شد. «چی میخوای؟»
«بری پلیس و اعتراف کنی پشت قتل النور بودی. وگرنه فردا صبح روزنامهها پر میشه.»
وزیر لیوان رو گذاشت زمین. دستش رفت زیر میز.
شرلوک گفت: «اگه دنبال تفنگ میگردی، مایکرافت پشت دره.»
وزیر خندید. «مایکرافت؟ اون الان توی یه جلسهست. هیچکس پشت در نیست.»
دستش رو آورد بالا. تفنگ توی دستش بود.
جان نفسش رو حبس کرد. دستش رفت سمت کمرش.
وزیر گفت: «دستنوشته رو بذار زمین و برید بیرون. اگه نه، هر دوتون رو میکشم.»
ناگهان چراغها خاموش شد. صدای شیشهی شکسته. یه چیز سیاه از پنجره خورد توی سالن و دود سفید پخش شد.
شرلوک جان رو کشید زمین. توی دود، صدای نفسهای وزیر که سرفه میکرد.
بعد صدای پا. سریع. چند ضربه. تفنگ افتاد زمین.
چراغها روشن شد. مایکرافت وسط سالن ایستاده بود. کنارش دو تا از نیروهاش. وزیر روی زمین افتاده بود و دستش به گلوش بود.
مایکرافت به وزیر نگاه کرد. «گفتم پشت درم. دروغ گفتی که توی جلسهام.»
وزیر رو دستبند زدند و بردندش بیرون.
جان بلند شد. دستش هنوز میلرزید. شرلوک پارچه رو از صورتش برداشت و نگاه کرد به جان.
«خوبی؟»
جان نفس عمیق کشید. «آره.»
---
راه برگشت، توی ماشین، باران بسته بود. جان به دستنوشته نگاه میکرد.
شرلوک از آینه گفت: «چیزی که مادرت نوشته، فقط یه بخش از ماجراست. اون جاسوس، قبل از مرگش یه چیزی رو توی یه جای امن گذاشته. چیزی که وزیر هنوز پیداش نکرده.»
جان نگاه کرد. «چی؟»
«نمیدونم. ولی سارا قبل از رفتن، یه چیزی به من گفت. گفت که اون چیز، توی خونهی قدیمیت پنهون شده. همون جایی که النور قبل از مرگش دنبالش میگشت.»
جان نگاه کرد به جاده. «پس تموم نشده.»
شرلوک لبخند زد. «تازه شروع شده.»
رسیدند خیابان بیکر. رزی جلوی در نشسته بود، خیس باران، با چشمانی ترسیده.
دوید سمت جان. «دیر کردین! ترسیدم!»
جان بغلش کرد. «باشه، برگشتم.»
رزی نگاه کرد به دستنوشته. «این چیه؟»
«یه نقشه،» جان گفت و نگاه کرد به شرلوک. «برای یه ماجراجویی جدید.»
شرلوک از کنارشان رد شد و ایستاد. به بارون نگاه کرد و بعد به جان.
«فردا صبح، خونهی قدیمیت. این بار رزی هم میاد.»
رزی با ذوق گفت: «واقعاً؟»
جان خندید. «واقعاً.»
سهتایی رفتند بالا. باران هنوز میبارید. ولی توی خونهی خیابان بیکر، نور روشن بود و یه ماجرای جدید داشت شروع میشد.
ادامه دارد...
پایان پارت۳۳(بخش چهارم)...
- ۱۷۵
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط